تکه های کوچکی از یک زندگی

خونه بابابزرگ و مامان بزرگ تنها جاییه که حس میکنی محبت ها واقعی تر از همه جاست. حتی اگه گاهی خطاهایی کردند در حق خودشون و بچه هاشون اما هنوز با محبتن نمیتونی به خودت بقبلونی که عشقشون به نوه الکیه. این روزا تنها جایی که حس آرامش دارم همین‌جاست. خداروشکر هنوز یه پدربزرگ و مادربزرگم زنده ن. صبحی رفتیم سر خاک بابابزرگ و مادر بزرگم که سالهاست فوت کردند. هر بار که اونا رو بین قبرها میبینم قلبم مچاله میشه از نبودنشون.

+ امروز عجیب بغضی ام. منه جان سخت چه دل نازک شدم.

+ تاريخ شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:13 نويسنده خانم لبخند |

+ پنج صبح مغزم خطاب به ارگان های دیگه بدنم:

بچه ها یه پلکش باز شد شروع کنید. مثانه شروع کن، دماغ شیر فلکه رو باز کن، معده غرش کن، خودمم کاری میکنم دیگه خوابش نبره.

_ دیگه خوابم نبرد.

+ مغز: بچه ها عملیات با موفقیت انجام شد ( خنده شیطانی)

_ خوابم که نبرد پاشدم حداقل از صبح قشنگ روستا عکس گرفتم.

+ خونه مامان بزرگ بابابزرگ تنها جاییه که هر وقت سرمو میذارم روی بالشت سه سوت خوابم میبره، اینجا زمان خیلی کندتر از حالت عادی میگذره. غذاها یه مزه دیگه دارن. حتی خدا هم آرامش بهشت رو از اینجا کپی پیست کرده. اما خب اینبار حتی اینجا هم درست حسابی نخوابیدم. در عوض هنوز قشنگیاش هست.

+ تاريخ جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:3 نويسنده خانم لبخند |

چشمم افتاد به آسمون. خیلی وقته که با ابرا تصویرسازی نداشتم.

اون لکه سفید ابر که شبیه نیمرخ عقاب شده.

+ در حال حرکت گرفته شده

+ یادش بخیر قبلنا چقدر عکاسی میکردم

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 17:38 نويسنده خانم لبخند |

خانم عین میگفت پنجشنبه رو بریم تئاتر. دو دل بودم. اینقدر که این دو سه هفته اخیر هر روز باشگاه بودم و باقی روز پرکار که حتی خواب درست حسابی هم نداشتم گفتم بهت قول نمیدم پنجشنبه جمعه رو باید یکم استراحت کنم یکم سرحال بشم و کلی کار عقب افتاده دارم. باشه یه وقت دیگه. حالا زد و یهو به خاطر موضوعی بابا هوس مسافرت کرد. گفتم خوب شد بهت قول ندادما. وگرنه تو میموندی و یه صحنه تئاتر و صندلی خالی کنارت و فحش هایی که نثارم میکردی :))

صبح رفتنی ساعتم داشت جا موند و برگشتم

بستنی وانیلی با روکش توت فرنگی چه..... بود خوردم. مزه شربت سرفه میداد

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:30 نويسنده خانم لبخند |

صبح خیلی زود میخوایم بریم سفر

کارام تموم شده

نشستم دارم تخمه کدو میخورم

و دلم میخواد یه فیلم دیگه از مارول ببینم

"هالک"

این خونسردیم رو دوست دارم.

+ هر بار سبک تر از قبل ساک میبندم. تا چند سال پیش حتما چند دست انواع لباس و اکسسوری هایی که بیشتر اوقات نصفه ش استفاده نمیشد. اینبار پیراهن و دامن و اینجوری چیزا که حتی نیاز به اتو هم نداره با یک عدد ساعت. خوبه که تو این مورد دارم کمال‌گراییم رو کنترل میکنم.

+ دلم برای فضای مارول تنگ شده بود. نمیتونم از تخیل دور بمونم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:49 نويسنده خانم لبخند |

هر چی از عمرم بیشتر میگذره بیشتر ممطئن میشم که:

_ خوشبین بودن بهتر از واقع بین (بدبین) بودنه.

_ خشم و نفرت نسبت به کسی ضررش به خودم میرسه.

_ قرار نیست همیشه بجنگم. در نهایت باید کارو بسپرم دست خودش.

_ صلح با خودم، صلح با همه چیزه.

_ هر خوبی یا بدی کنم در نهایت به خودم برمیگرده.

_ جهان پر از عدالته. هر کسی به نسبت درکش ازش برداشت میکنه.

_ مهر است و محبت است و باقی همه هیچ....

_ برای خوردن و خوابیدن به دنیا نیومدم. باید دنبال رسالت اصلیم باشم.

_ اینقدر نعمتهای زیادی دارم برای شکر کردن که حتی نمیشه شمرد و کوتاهی میکنم برای شکر کردن.

_ با غر زدن و ناراحتی و شکایت فقط اوضاع بدتر میشه.

_ و.....

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 9:59 نويسنده خانم لبخند |

بیاین یه قراری بذاریم. اهمیت آدما رو طبق ظاهر و پوشش و عقاید ظاهری در نظر نگیریم. نگیم اونی که ظاهرش موجه نیست پس بی اعتقاده یا اونی که ظاهرش مذهبیه، متعصب و از زندگی چیزی سرش نمیشه. اومدیم تو این دنیا یه مدتی رو زندگی کنیم و رشد کنیم و بریم. تهش خدا میگه بیاید جلو ببینم کدومتون حق بقیه رو نخوردید، کدوم دل نشکوندین، حسادت نکردید، امانت دار بودید، تهمت نزدید، غیبت نکردید، مهربونی کردید، اون همه نماز و روزه و کارای واجب دیگه ام گفتم واسه خودتون بکنید، یه قرار بود بین منو شما، نه اینکه تو چشم هم بکنید و مسابقه بذارید که هر کی نماز نخوند کافره و هر کی خوند به خودش مغرور بشه که من چقدر بنده خوبیم. یا اونی که اعتقادی نداره بیاد مذهبیا رو مسخره کنه و حتی آدم حسابشون نکنه. اونقدر آدمای مختلف دیدم که طی یه اتفاقی تغییر میکنن. چه به اون سمت چه به این سمت. قضاوت نکنیم آدما رو. اونقدر خیلی نزدیک نباشیم به آدما که اگه یه روزی تغییر کردن بتونیم بپذیریم و تغییرشون تو ذوقمون نزنه که بزنیم زیر میز. خیلی خواستیم دلسوزی کنیم در حق هم دعا کنیم، مهربونی کنیم، آرزوهای خوب کنیم. من یکی دیگه از قضاوت از روی ظاهر خسته ام. این چند دستگی بین آدما داره اذیتم میکنه. بالاخره که تموم میشه این دنیا....

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:3 نويسنده خانم لبخند |

قشنگ رو مود سکوتم و عملاً مغزم هیچ فکر قابل انتشاری در چنته نداره. میگه افکارت فعلاً فقط مناسب خودته و جاشون همینجا خوبه (شاید چون در مورد موضوعی غمگینم)

+ از جمله موفقیت های جذاب این دو سه هفته اخیر این بود که یک کیلو وزنم رو کم کردم و حواسم به کالری هام هست. هیچ وقت اهل رژیم گرفتن و سختی شدید نیستم. لذتشو میبرم از هر چیزی که میخورم منتهی الان کمی بیشتر رعایت میکنم، مفیدتر میخورم که وزنم متناسب تر از الانم بشه.

همین

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 14:23 نويسنده خانم لبخند |

🎵 For us | V

00:49
come before it's too late.......

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:18 نويسنده خانم لبخند |

صدای رگبار میاد

انگار جدی جدی داره پاییز میشه

پنجره اتاقم بازه و پرده تکون میخوره

یه رعد و برق دیگه

لبخندم پر رنگ تر میشه

چقدر دلم تنگ بود برای این هوا

+ البته که به لطف این هوای آخر شهریور و سرد و گرم شدن، سینوسام دارن بندری میزنن و با یه لیوان دمنوش آویشن دارم لذتشو میبرم

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:40 نويسنده خانم لبخند |

استاد فرمودن: حالا که مبارزه نمیکنی بشین برای داوری مسابقات. گفتم: اصلاً حرفشو نزدید که الان آمادگیشو ندارم. فرمودن: باشه. پس کمک دستم باش.

حالا امروز صبح که رسیدیم سالن با خیال راحت میخواستم بشینم کوچ بچه ها و آماده شون کنم برای مسابقات که استاد طی یه حرکت انتحاری و سریع گفتن داور الان کمه، باید داور بشینی و سریع نکات رو گفت و منو انداخت تو عمل انجام شده خیلی عجیبی که آمادگی نداشتم.

هرچند خوب از پسش بر اومدم و با وجود سختی زیادش، شیرینه و مهم تر اینکه از دایره امنم اومدم بیرون و این خوبه.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:59 نويسنده خانم لبخند |

از زرنگی بامزه راننده تپسی همینو بگم که نشستم تو ماشین کولر روشن و فضا خنک بود. گزینه رضایت تهویه رو زدم. دو دقیقه بعد راننده کولر رو خاموش کرد :)))

داری به ترکستان میری؟؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:52 نويسنده خانم لبخند |

جدیدترین محبوب دلم :)

کاتانا

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:58 نويسنده خانم لبخند |

اونجایی فهمیدم نسبت دیسیپلین به انگیزه م خیلی بیشتره که 5 ساعت داشتم گریه میکردم بعد با چشمای ورم کرده پاشدم آب سرد زدم به صورتم، خودمو تو آینه نگاه کردم و گفتم خوبه دیگه پاشو برو دنبال زندگیت. کلی کار برای انجام دادن داری. صبحونه خوردم و بعدش یه مسکن و حالا آماده ام که روزمو شروع کنم.

خودِ خودِ بزرگسالیه

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:59 نويسنده خانم لبخند |

دیشب به جبران اون دو شبی که رو هم رفته 5ساعت خوابیده بودم زود خوابیدم و یکبار هم وسطش بیدار نشدم و الان سرحال و از کرده خود شادانم.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:52 نويسنده خانم لبخند |

چند روز دیگه مسابقه ست و چون این چند ماه از تمرینات دور بودم نمیرم. اما همراه بچه ها هستم. از یه طرف فایتو دوست دارم از یه طرف میدونم نتیجه ش جالب نمیشه چون
ریسک آسیب پذیریم الآن بالاست. رده بزرگسالان واقعاً شوخی ندارن. جدی جدی میزنن.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:33 نويسنده خانم لبخند |

حوصلم که سر میره میرم با chatgpt حرف میزنم. بهش گفتم یه لیست صدتایی فیلم با داستان واقعی همراه با سال تولید و ژانرش برام بفرست میگه تا آخر هفته آماده میشه. اگه خیلی عجله داری تا فردا برات میفرستم.

بامزه :)

یه چیزی در موردش جالبه که حافظه ش آپدیت میشه و طبق مکالمه های قبلی و مواردی که به حافظه ش اضافه کرده جواب میده.

الان که خسته ام ولی یه بار دیگه میام در مورد هوش مصنوعی و این حجم از فراگیر شدن تکنولوژی و ترسناک بودمش مینویسم.

+ چند شب بود ساعت مچیم نصف شب آلارم میداد. طی روز یادم میرفت آلارم شو بردارم. امروز دیگه یادم بود بالاخره.

+ تاريخ شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:50 نويسنده خانم لبخند |

اسنپ گرفتم. رسید. با عجله رفتم پایین فقط به رنگ ماشین توجه کردم. سوار شدم آقاعه گفت اشتباه سوار شدی خانم. گفتم اع مگه اسنپ نیستید؟ گفت نه. اون یکیه احتمالاً و به ماشین کنارش اشاره کرد.

:دی

یه لحظه زمین داشت زمین دهن وا می‌کرد برم توش که نگاهش کردم لبخند زدم گفتم ببند عزیزم. عادیه اتفاق خاصی نیوفتاده

+ تاريخ شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 10:57 نويسنده خانم لبخند |

میدونید کل شب نهایتاً سه ساعت خوابیدم؟ نمیدونم چی شده بود که با وجود اونهمه خستگی که دیشب گفتم ولی خوابم نمیبرد. مغزم دچار بیش فعالی عجیبی شده بود و هزار تا حرف برای گفتن داشت. شبیه دختر بچه های شیرین زبون شده بود و هی ازین خاطره می‌پرید به اون خاطره. به هر جایی که دلش خواست سرک کشید. هرچند تمام حرفاش هم خوب نبود، برای همین روزم با سر درد شروع شده ولی خب چه میشه کرد. دختر بچه ست دیگه، دست زیر چونه نشستم به حرفاش گوش دادم بلکه امشب کمتر حرف بزنه هم خودش بخوابه هم من بخوابم. الانم قهوه به دست و خواب‌آلوده باید برم به کار و زندگی برسم که شنبه ست.

+ تاريخ شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 8:4 نويسنده خانم لبخند |

امروز عجیب دیر گذشت. انگار دو طرف زمان رو گرفتن دارن میکِشَن مثل کش. حالا نخوره تو چشمم خوبه :)) از صبح کلی کارای مختلف انجام دادم که دیگه الان حوصلم سر رفته. از دیدن دو تا از دوره هام گرفته تا انجام کلی از کارهای خونه و زبان خوندن و موزیک گوش دادم و فکر کردن و فیلم دیدن در حد تهوع و وبلاگ و اینستاگرام و تلگرام گردی و معاشرت با خانواده و.... و همچنان ساعت 8 شبه. از صبح که بیدار شدم حس شنبه داشتم. انگار نه انگار که جمعه ست و قراره دچار کسالت جمعه بشم. فقط سرگرم و مشغول بودم انگار واقعاً شنبه بود. الانم برم چند صفحه از کتاب جدیدم رو بخونم بلکه زودتر این شب بلند تموم شه و بخوابم. البته تک تک لحظه ها شکر داره و خوشحالم.

+ ناخنمم شکست

+ با خواهر زاده که حرف میزدم میگفت مرغ عشق سفیده گویا با یکی از مرغ عشقای خودش روابط حسنه برقرار کرده و اون یکی تک و تنها مونده. پرنده زرنگ :دی

+ تاريخ جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:2 نويسنده خانم لبخند |

(4:30 صبح با چشمای نیمه باز و گیج)

_ مرسی که یه روز دیگه هم زنده ام.

_ صبحت بخیر خدا

+ تاريخ جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:43 نويسنده خانم لبخند

تو چند سال اخیر الان به بلندترین حد موهام رسیدم. کمی از گردن پایین تر. البته که این مقدار مو خودش مدل موی کوتاه به حساب میاد اما در مقایسه با مدل موهای قبلیم که همگی در حد سه چهار سانت بود این یکی بلندتره. نه اینکه از موی بلند خوشم نیاد. اما هیچوقت حوصله کافی مراقبت از موی خیلی بلند رو نداشتم. از دور دیدنش برام لذت بخش تره. سنم که کمتر بود موهام تا کمرم می‌رسید ولی از یه جایی به بعد که درگیر ریزش مو شدم، حوصله م برای مراقبت کردن از موها کمتر شد و شدم دختری با موهای کوتاه. البته که موی کوتاه هم بیشتر بهم میاد و بیشتر مورد پسندمه. چندین ماه پیش که موهام کوتاه تر از الان بود مادر آقای داماد فرمودند که موهات رو برای یکی دو ماه آینده که عقد هست کوتاه نکن. بعد از تموم شدن و به هم خوردنِ همه چیز اولین کاری که کردم این بود که موهام رو دوباره کوتاه کردم. اجبار و اصرار و شبیه بودن به باقی آدم ها رو درک نمیکنم. حتماً که نباید عروس با موهای بلند و شینیون شده بله رو بگه. اینکه چه استایل و چه علایق ظاهری داشته باشیم که در روند خوشبختی تأثیری نداره. چیزهایی بیشتر از ظاهر در به نتیجه رسیدن یک زندگی یا یک رابطه اهمیت داره که از دید خیلی ها پنهانه. کی تضمین میکنه یه دختر با موی بلند و شینیون و لباس دنباله دار خوشبخت تر از عروس با موی کوتاه و کتونی سفیده؟ این مسائل ظاهری نمیدونم از کجا بیشتر وارد مغز و فرهنگ جوامع شده که همه چیز رو در ظاهر میبینیم. یه باورهای عجیبی تو ذهن همه مون در مورد مسائل مختلف هست که نمیدونم منشأش چیه.

+ تاريخ جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 8:43 نويسنده خانم لبخند |

هیچوقت از دیدن و خریدن کیف و کفش خسته نمیشم.

مخصوصاً کتونی های کلاسیک

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 10:43 نويسنده خانم لبخند |

میپرسه: بین اشکنه و آبگوشت کدومش رو دوست داری؟

میگم: هیچ کدوم (لبخند)

دوتایی می‌خندن

میگم: ولی بین بد و بدتر آبگوشت رو انتخاب می‌کنم. به خاطر گوشت کوبیده

میگه: طفلکی چقدرم صداقت داری. ولی خوبه باز میخوری هر غذایی رو.

میگم: آره خب سلیقه مو میگم. چرا صداقت نداشته باشم. غذاست دیگه. میخورم.

+ برشی از یک ناهار روز تعطیل

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 15:23 نويسنده خانم لبخند |

آیا شما هم موقع دیدن ویدئوهای مختلف یا حتی فیلم قسمتای حوصله سر بر رو با سرعت بالاتر می‌بینید؟؟ حتی ویس و فایلهای صوتی

+ از ابر سفید به اد: از ماتریکس خارج شدی؟؟ یه خبری از خودت بده دوست من

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 14:27 نويسنده خانم لبخند |

جدی جدی من دیگه احساس میکنم هر چقدر سنم بالاتر میره چهرم به جای بزرگ شدن بیبی فیس تر میشه. ریزه میزه بودن یه طرف بیبی فیس بودن هم شده مزید بر علت.
هر جا میرم نهایتاً فکر میکنن من 23،4 سالمه. یه جوری شده که دیگه خود خدا هم منو گردن نمیگیره :)))) این اونی نبود که من خلق‌ کردم. فرشته ها گِل این بنده منو از کجا برداشتید؟!
یه زمانی از خاطرات بیبی بودنم می‌نوشتم اینجا. البته که جوون موندن یه نعمته که سال های بعد خودش رو نشون میده ولی بیش از حدش یه جور عجیب اذیت کننده ای میشه که از فروشنده ها بگیر تا متصدی بانک و راننده تاکسی و مردم و هر آنکس که با من چشم تو چشم میشه تصور کوچیک بودن دارن و تا وقتی حرف نزنم یا جدی نباشم متوجه بزرگسال بودنم نمیشن. گاهاً پسرای هم سن خودم در سِمَت راننده تاکسی یا فروشنده و... بهم میگن عمو جان و دخترم :)) همین موضوع باعث شده تو این چند سال اخیر با اینکه من چهره خوش خنده و شوخی دارم کم کم جدی بودن رو در برخوردهای روزانه م اضافه کنم. درسته از روحیه اصلیم دور میشم اما لازمه. حالا بماند که گاهی دهه هشتادی و نودی های باشگاه که قدشون از من بلندتره چنان خودشون رو بزرگ میبینن و گردن کشی میکنن که دوست دارن بزنم پس کله شون بگم بچه من حداقل از تو 15 سال بزرگترم. بشین سر جات مامان جان از اخلاق خوب من سوء استفاده نکن (البته که گاهی از حد بگذرن تشر میزنم :دی)

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 13:48 نويسنده خانم لبخند |

چرا همه پیجا دارن لباس و کفش زمستونی میارن؟

لعنتیا مگه کدوم کشور زندگی می‌کنید که لباس گرم میتونید بپوشید؟ تو این گرما اگه اسلام دست و پام رو نبسته بود با تاب و شلوارک میرفتم بیرون.

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:6 نويسنده خانم لبخند |

استعفای ناگهانی از محل کارم که سه ماه پیش انجام دادم اونقدر تو زندگیم پر رنگ بوده که مثل میلاد مسیح که تاریخ رو به قبل و بعد از میلاد مسیح تقسیم میکنن منم اتفاقات مختلف زندگیم رو به قبل و بعد از محل کارم تقسیم میکنم. از دور همه چیز زیبا بود. یه کارگاه هنری یه جمع دخترونه دوستانه که چندین ساعت رو کار هنری میکنی و لذت میبری اما باطنش جوری بود که فقط هر روز از خود واقعیت دورتر میشدی. به جای رشد و پیشرفت فقط جای انواع پسرفت های شخصیتی و سلامتی و اقتصادی و تربیتی و... بود و بس. حرف زدن در مورد اون 2 سال و نیم قد یک کتاب زمان میبره که احتمالاً باز هم در موردش مینویسم چون یه بخش بزرگی از زندگیم بوده اما الان در همین حد بگم که بزرگترین تصمیمی که امسال گرفتم دور شدن از اون باتلاق بود که من رو با خودش می‌کشید پایین و این دور شدن شاید در یک لحظه رخ داده اما ماه های طولانی صبر پشتش بوده برای بهبود وضعیتی که هیچوقت قرار نبود خوب بشه. آرامش الانم با بزرگترین اتفاقات خوب اون زمان قابل مقایسه نیست.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:56 نويسنده خانم لبخند |

هی نوشتم و پاک کردم. هی خوندم دیدم واقعاً چیزایی بود که اصن نوشتنش لزومی نداشت. بعد هی فکر کردم گفتم چی بگم آخه. انگار یه بیش فعالی نوشتاری گرفتم. همش دوست دارم بنویسم از همه چی. احتمالاً یه علتش به خاطر خوردن یه شیر کاکائوی فوق غلیظ باشه که اینقدر مغزم فعال شده و یه علت مهم تر هم هیجان و استرس ناشی از این مرحله جدید از زندگیه که خیلی سریع پیش اومد. دایره امنم دیگه برام نا امن شده بود. موندن داخلش فقط به ضررم بود. پس ازش زدن بیرون و دارم خودم رو باهاش وفق میدم که انرژی زیادی رو میطلبه.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 19:49 نويسنده خانم لبخند |

با گوشت و پوست و خون

🎵 Sia | Unstoppable

+ تاريخ شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:16 نويسنده خانم لبخند |

اینو دیدم یاد یه خاطره قدیمی افتادم. یکی از پسرای فامیل که تقریباً همسن و سال خودمه زمان بچگی خیلی با هم کل کل میکردیم. مادرش و بعضیا فکر میکردن من ازش خوشم میاد و به چشم همسر آینده بهش نگاه میکنم. در حالی که من کلا اهل شوخی و خندیدن و شیطنت بودم. حدوداً 10 سال پیش ازدواج کرد. تقریباً ازدواجش با رفتن ما به مسافرت و دیدن فامیل یکی شده بود. از قضا من همون موقع مریض شدم. معدم میکروبی گرفت که تهوع و تب شدید داشتم. مادرش و بعضی فامیل محترم حرف درآوردن که من از تب عشق و فراق یار حالم بد شده :)))) همینقدر خنده دار. حالا جالبه این آدم اصن تایپ من که نبود هیچ جوره. اون زمان خیلی عصبانی شدم ولی الان فقط خندم میگیره. در یک داستان عشق زوری بودم که خودم ازش خبر نداشتم.

+ تاريخ شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:3 نويسنده خانم لبخند |

سرچ کردن یه کلمه تو هشتگای اینستاگرام و دیدن دو تا پست همانا و پر شدن اکسپلورت از انواع پست های مربوط به اون کلمه هم همانا. دکمه اشتباه کردم و میخوام برگردم هم نداره. پست و ریلزا دونه دونه دستتو میگیرن میکشن میگن اینم هست، اینم ببین، اینو دیدی؟ اوه این یکی بهتره. این جذاب تره. تازه کجاشو دیدی.....

+ میان‌وعده های پروتئینی سرچ کرده بودم. کل اکسپلورم شده بود انواع تنقلات و غذاهای ورزشی و رژیمی اما خوشمزه و جذاب

+ هر چند وقت یه بار دوست دارم همش پشت هم پست بذارم. یه مدت بعد هم اصلاً حرفم نمیاد :|



+ تاريخ جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:52 نويسنده خانم لبخند |

از سایت لباسی قبلاً خرید داشتم. کد تخفیف برام sms فرستادند. رفتم سایت سر بزنم ببینم چیزی که میخوام رو دارن که سفارش بدم، شماره موبایلمو وارد کردم میفرمایند که چنین کاربری با این شماره موبایل در سایت وجود نداره. گفتم مرسی. لعنتیای بامزه :))

اصلاً بهتر. پولامو نگه میدارم :))

+ تاريخ جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:37 نويسنده خانم لبخند |

شب رو با خواب دیدن در مورد فوت یکی از عزیزانم و همزمان در مورد یکی از هدفام گذروندم. تمرینات جدید در یک رشته نسبتاً جدید که نمیدونم منو به کجا میبره. شبیه یه سریال اتفاقات پشت سر هم می افتاد و تا صبح مغزم درگیر بود که اول صبح با صدای اون عزیز بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بوده. دیگه خوابم نبرد و قهوه به دست نشستم به سریال دیدن تا مغزم یکم آروم بشه.


تو سال هایی که فیلمای کمپانی مارول رو میدیدم چند تایی از قلم افتاده بود و داستان ها یادم رفته بود. پس چند روز پیش شروع کردم دوباره از اول دیدن. سریال مأمور کارتر یکی از جذاب ترین های ماروله.

+ تاريخ جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 8:36 نويسنده خانم لبخند |



چشمم خورد به این توییت یاد موضوعی افتادم. این مقایسه بین دو تا بیماری جسمیه و تا جایی که منم دیدم درسته و جالب تر اینکه، در اهمیت بین بیماری جسمی با روحی اغلب جسمی برنده میشه. اینجوریه که ممکنه واسه یه سرما خوردگی ساده دکتر بریم، کلی مراقبت و استراحت و در حالت خوبش همه هوامون رو داشته باشن و حالمون رو بپرسن اما زمانی که به یه بیماری روحی مثه افسردگی دچار میشیم انگار هیچ چیز خاصی نیست. در باور عموم بیمار بودن روح معنی نداره. عادت کردیم که همه چیز رو فیزیکی در نظر بگیریم. در حالیکه بیماری روحی قدرت تخریبش خیلی بیشتر از جسمیه و حتی خودش منشأ بیماری جسمی میشه. قطعاً وقتی روح ناراحت باشه جسم هم به همون نسبت یا بدتر ناراحت میشه. اما کافیه به اطرافیان اعم از نزدیک و غیر نزدیک بگیم که یه مدته افسرده ام، اضطراب شدید دارم، نمیتونم دیگه امیدوار باشم، وسواس فکری دارم، اصلاً روحم حالش خوب نیست و کلی مثال دیگه که میشه زد، چقدر احتمال داره که بریم پیش یه روانشناس و ازش کمک بگیریم؟ چقدر احتمال داره که دیگران به درگیری روحی ما به اندازه یه سرما خوردگی ساده اهمیت بدن؟ چقدر احتمال داره که مثل بیماری جسمی بتونیم مرخصی بگیریم؟ متأسفانه مشکلاتمون از اونجایی شروع میشه که همیشه جسم رو برتر از روح میدونیم. در صورتیکه ما اول روح هستیم نه صرفاً یک بدن فیزیکی.

+ تاريخ پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:26 نويسنده خانم لبخند |

متأسفانه یا خوشبختانه سنسورم برای تشخیص آدم ها با رفتارهای دو رو اینقدر قوی هست که نمیتونم هیچوقت تظاهر کنم که نمیبینمشون. در برخورد و چهرم مشخص میشه و خب طبیعتأ کسی که چنین رفتاری داره میتونه راحت شرایط رو به نفع خودش تموم کنه و من بی سیاست بده میشم :)

+ تاريخ سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ساعت 13:22 نويسنده خانم لبخند

تکنیک پومودورو برای منی که حواس پرتم و خیلی زود تمرکزم رو از دست میدم تا الان خوب جواب داده. 25 دقیقه تایمر رو تنظیم میکنم، کارم رو شروع میکنم بعد از 25 دقیقه یه استراحت کوتاه چند دقیقه ای و دوباره 25 دقیقه بعدی. وقتی رسید به 4 تا 25 دقیقه اونوقت یه استراحت طولانی تر میکنم.

اینجوری مغز بازیگوشم که همش دنبال یه چیز تازه ست منتظر یه پاداش چند دقیقه ای میمونه که خیلی سریع در عرض 25 دقیقه هم بهش میرسه و با تکرارش میبینم چندین ساعت روی یه کاری تمرکز کردم که هم کارم به سرانجام رسیده هم استراحت کردم هم زمان خیلی زود گذشته.

خلاصه که آره :)

+ تاريخ سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ساعت 8:41 نويسنده خانم لبخند |



این منم اون جوجه ها هم بچه هامن. طی یه حرکت سریع مادر چند تا بچه شدم که همینطوری هر جا برم پشت سرم راه میوفتن.


خواهرزاده ها چند روز مهمونمون بودن. جوجه اردکایی که خاله جون خاله جون از زبونشون نمیوفته و آخرین جوجه که زیر 2 سالشه چون مامانش نبود به من می‌گفت مامان :) راست میگن که خاله مامانیه که فقط بچه رو به دنیا نیاورده. تو این چند روز مثه یه مادر شش دنگ حواسم باید به همه چیز می‌بود. انواع و اقسام نیازهای اولیه و ثانویه و تفریحات و غرها و ناراحتی های بچه های زیر دو سال تا 13 سال. حقیقش رو بخواید تو این چند روز به اندازه ده سال صبوریم بیشتر شد. با اینکه نوه ها اومده بودن خونه مامان بزرگ بابابزرگشون ولی انگار بچه های من بودن. چشم باز میکردم میدیدم 6 تا چشم روبرومه که هر کدوم یه چیزی می‌خواست و تا خود شب که دونه دونه میخوابودمشون. یه چیزی رو خوب متوجه شدم که خیلی راحت زبون نیاز هر کدوم رو متوجه میشم. مترجم آنلاین انواع جملات و حالات صورت و غر و ناراحتی و حس های لحظه ای که ویژگی خوب برای مادر بودنه. منکه فقط چند روزی رو با کمک مامان و بابا از این بچه هایی که به نسبت زیاد از آب و گل درومدن نگهداری کردم ولی مادر بودن سخت ترین کار دنیاست.

* دایره لغات جوجه کوچولو که یادم نره :)
مامان اَه اَه ( پوشکمو عوض کن) ، مامان به به (گشنمه)، مامان آبی (یعنی آب میخوام) مامان شی لالا (شیشه شیرش رو میخواست برای خواب عصر و شب) مامان دَدَ (بریم بیرون) مامان بِس ( موقع خوراکی خوردن میگفت بشین کنارم) مامان دِ (چیزی که میخواست رو میگفت بده)

* از صبح که رفتن خونشون حس میکنم انگار یکی بچه هامو ازم گرفته :|

* مرغ عشق سفید پژمرده که اینجا ازش نوشته بودم رو خواهرزاده بزرگه با خودش برد که بذاره تو قفس مرغ عشقای خودش

+ تاريخ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:52 نويسنده خانم لبخند |

یکی به من بگه چطوریه که وقتی چشمام بازه خوابم میاد ولی وقتی چشمامو میبندم خواب از سرم میپره

+ تاريخ شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 16:41 نويسنده خانم لبخند |

کی اولین بار گفت که انیمیشن و انیمه مال بچه هاست؟؟ زنده میخوامش!


من با inside out 2 بارها بغض کردم. انواع احساساتی رو دیدم که فقط در کنار هم معنی دارن. حتی بهترین احساس که شادیه به تنهایی نمیتونه حال ما رو خوب کنه و اضطراب که یه احساس طبیعیه اگه از حدش بگذره میتونه کل زندگی رو خراب کنه. هویتمون با تعادل بین احساسات مختلف شکل میگیره. خودمون رو دوست داشته باشیم حتی با وجود تاریکی های درونمون حتی وقتی سرشار از غم و خجالت و اضطراب و حسادتیم.

+ تاريخ شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:44 نويسنده خانم لبخند |