|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
کمی دوری میکنم از این فضا
تا مدتی حوصله نوشتن ندارم.
اون لحظه ها که تو اوج شادی یه غمی یهو تو دلت میاد، اسمش رو نمیدونم ولی حس عجیبیه
دیروز یه پیج ورزشی زدم با یه شماره متفاوت، چند ساعت بعد دیدم فامیلا فالو کردند :))))
واقعا چرا؟ چطور میتونین اینقدر پیگیر باشید؟
من حتی وقت نمیکنم زندگی شخصی خودمو هندل کنم شما چطور میتونید خارج از زندگی تون رو هم هندل کنید؟
+ وقتی یه عده تون آدم امنی نیستید چرا سعی میکنید همیشه همه جا حضور داشته باشید؟
آدما خیلی وقتا نمیخوان حقیقت رو بشنون. ترجیح میدن سرشون با دروغ گرم بشه و بیخیال و شاد و خرم بمونن.
نصف شب بود با صدای رگبار بارون بیدار شدم.
پنجره رو به خاطر هوای خوب باز گذاشته بودم و خزیده بودم زیر پتو. بوی بارون خنک پیچیده بود توی اتاق و آخییییییش. توی اون سکوت شب، اینقدر حالم خوب شد با صدای بارون و رعد و برق :)
شما هم بارون داشتید؟
داشتن پدر و مادر خوب و تربیت درست، بزرگترین نعمتیه که یه انسان میتونه در طول زندگیش داشته باشه.
حس کیسه بوکس بهم دست میده وقتی بعد چند روز میگه من دارم چند روزو تو جهنم زندگی میکنم ولش کن صحبتو کشش ندیم و به جای اینکه همون روز بین صحبتمون بگه حالم خوب نیست، هر جور دلش خواسته با من حرف زده و ناراحتیش از جای دیگه رو سر من خالی کرده و قهرم کرده و یه چیزی هم من بدهکار شدم انگار جادوگری چیزی هستم که از پشت صفحه چت باید بدونم حالش خوب نبوده و.....
+ چقدر صبر و تحملم در برابر آدمای طلبکار که احساس مظلومیت همیشگی دارن و همیشه باید حق باهاشون باشه، اومده پایین.
+ اونوقت من داشتم واسه تولدش برنامه ریزی میکردم....
امروز با دایی رفتم بیرون خریدای مغازشو انجام بده. بودن باهاش منو یاد بودن با "آقا" میندازه. میدونستم خسته میشم ولی دوست داشتم باهاش برم بیرون.
ظهری دنبال رستوران بود ولی چون معلوم نبود غذاهاش خوب باشه رفتیم فلافلی و خوش گذشت. هیچوقت نشده بود اینطوری با هم وقت بگذرونیم. همیشه وقتی میرفتیم مشهد به خاطر وقت کم و تعداد زیاد فامیل نهایتا دو سه ساعت میرفتیم مهمونی و جمع خانوادگی بود.
امروز که باهاش بودم دیدم چقدر اخلاقای بامزه ای داره. چقدر تو رانندگی خونسرد و آرومه. از اشتباه کردن نمیترسه و غرور نداره. وقتی میخواد کار مهمی رو انجام بده زیر لب آروم مراحلشو خیلی بامزه تکرار میکنه. سلیقه موسیقیش خوبه و چقدر محترمانه و مهربون حرف میزنه همیشه. خیلی بی تعارف و صمیمیه و از هر جایی باهات صحبت میکنه و چقدر خوب گوش میده به حرفات.
خدا حفظت کنه مرد. امروزم خیلی خوب گذشت خداروشکر
دم در ایستادم تا دایی از پله ها بیاد بالا
به محض اینکه منو میبینه با خوشحالی میگه: اصلا تکون نخوردی (اشاره به بیبی فیس بودن)
میخندم و روبوسی میکنم.
دلم براش تنگ شده بود. آخرین بار سه سال پیش دیدمش.
از دیشب حس خوبی تو دلم دارم. شبیه ذوقی که وقتی بچه بودم بین دایی ها مینشستم و براشون شیرین زبونی میکردم و جوک میگفتم و میخندیدن.
معاشرت با بعضی از فامیل های مامانو دوست دارم که به دلایلی خیلی خیلی خیلی کم شده. کاش میشد مث قدیما ارتباطات بیشتر و بهتر میبود.
شاید اینطوری آدم شادتری میبودم.
امسال این اخلاق بهم اضافه شده که خیلی برای کمرنگ شدن روابط حرص نمیخورم و دست و پا نمیزنم. همیشه هستم و تا جایی که میتونم برای ارتباط و احوال پرسی از هر نوعش پیش قدم میشم اما تا یه حدی.
وقتی حس کنم طرف مقابلم تمایلی نداره و کمرنگه، روی ارتباط منم اثر میذاره. وقتی بارها احوال کسی رو بپرسم یا نشون بدم حواسم بهش هست، فلان چیزو دیدم یادش افتادم، خوشحال شدم از صحبت باهاش، یه گپ ساده بزنم، دلم براش تنگ شده و... ولی هر بار فقط من پیش قدم باشم احساس مزاحمت بهم دست میده. احساس اینکه شاید لازمه کمرنگ باشم.
به این فکر میکنم تمام آدم ها همگی به نحوی درگیر زندگی و مشکلات جسمی و روحی و دغدغه های مختلف هستند و تفاوت اینجا مشخص میشه که بین اینهمه شلوغی به اندازه یه پیام کوتاه برای کسی وقت بذارن.
این نشونه اینه که اون شخص براشون مهمه.
+ این شامل انواع و اقسام ارتباطات دنیای واقعی، مجازی، وبلاگی میشه.
در ادامه سیزده بدر


یکی دو ساعت پیش عزم رو جزم کردیم که سیزده به در برسیم به کوه و درخت و رودخونه. هر جایی رفتیم از شلوغی و ازدحام، پلیس های راهنمایی اجازه پارک ندادند. چیکار کرده باشیم خوبه؟ بعد از دو ساعت گشتن با ماشین و سر زدن به چند تا پارک، آخرش برگشتیم پارک محله مون :)))
ماشین رو خونه پارک کردیم و در محضر هم محله ای ها داریم سیزده رو به در میکنیم.
خیلی خنده دار شد ماجرا
روز طبیعت مبارک 🌱 غم از دلتون دور باشه و دلتون شاد
بزرگترین و مهم ترین هدف امسال اینه که هر کاری رو شروع میکنم تموم کنم.
میتونه کار کوچیکی مثه خوندن یه کتاب یا تموم کردن سریال باشه یا کار بزرگتر که اهداف شغلی و ورزشیه.
ولی بالاخره باید این عادت بد رو کنار بذارم که خیلی چیزا رو نصفه نیمه رها میکنم و همیشه یه گوشه از ذهنم تا ابد درگیرشه.
دیشب اولین تجربه "اتاق فرار" داشتم. دیگه برنامه ازین به بعد همینه.
تفریح؟ اتاق فرار
دوری از زندگی یکنواخت؟ اتاق فرار
کجا پول خرج کنم؟ اتاق فرار
برای اولین بار سناریو معمایی انتخاب کردم. دفعات آینده برم ژانر ترسناک 💀
+ ولی یکی از نعمتای زندگی داشتن آدماییه که اهل تفریح و تجربه چیزای جدیدن که من به خاطر نبودن این آدما نصف تفریحات زندگیم سوخت شده.
+ از منی که ترجیح میدم حداقل یه هفته هم که شده دنیا رو در وضعیت زامبی و آخرالزمانی و ومپایری یا حس و حال جادوگری هری پاتر و نارنیا ببینم، بایدم این زندگی برام کسل کننده باشه.
به نام خدا
ترکیب تن ماهی و آبلیمو و کمی گوجه و فلفل دلمه ای که همگی لای نون لواش پیچیده شدن خاااااایلی خوبه 🤌🏻
+ خداحافظ پست گذاشتن های زمان سحر و سلام بر خوراکی های خوشمزه طی روز ( شکمو هم خودتونید)
قسط آخر هم دادم و تمام
اما فهمیدم تا این لحظه از زندگیم من اصلا آدم وام و قسط دادن نیستم. ممکنه بعدا تغییر کنم. ولی هر بار که مدت طولانی میخوام قسطی پرداخت کنم همش ذهنم درگیره. دیگه نه از اون پول لذتی میتونم ببرم نه وقتی استفاده میکنم حس خوبی دارم.
مکالمه دیشب:
+ مهمان: از مامانم شنیدم دارن برای فلانی میرن خواستگاری ولی مامانم معتقده نمیتونه پسرشو داماد کنه.
_ ( من توی دلم) آره. نظر منم همینه. در مورد من که نتونست. حداقل با نفر بعدی اینطوری برخورد نکنن.
امیدوارم بتونه ازدواج کنه ولی حداقل بتونه مثه یه مرد هم پای همه چی وایسه.
ساعت 12 شب گذشته. لباسای مهمونی رو درآوردم و با لباس راحتی پاهامو دراز کردم و لم دادم روی تخت و پرتقال میخورم.
به این فکر میکنم این دختر چقدر از وقتی ازدواج کرد تغییر کرد. نه از اون تغییر هایی که بعضی انسان های مزدوج میکنن که تا به خونه بخت میرند فیس و افاده شون هفت محل رو برمیداره و به پشت مبارک هم تاکید میکنند که دنبالم نیا بود میدی.
اینبار تغییر مثبت دیدم. تا قبل از ازدواج دختر نازدونه و لجبازی بود که حرف حرف خودش بود و کوچیک و بزرگ نمیشناخت. خیلی راحت و بی تعارف در مورد شخصی ترین مسائل نظر میداد که تحمل منه کم طاقت و کم حرف در مورد امور خاله زنکی تموم میشد و بیشتر از یکی دو ساعت نمیتونستم باهاش ارتباط بگیرم. اما اینبار حدودا سه سال از آخرین باری که توی مراسم عقدش دیدمش، متوجه شدم چقدر ازدواج باعث شده خانوم تر بشه. چقدر با احترام برخورد میکنه و بزرگتر شده.
همین شد که از این چند ساعت میزبانی و گفتن و خندیدن و یاد خاطرات قدیمی واقعا لذت بردم و بهم خوش گذشت که حتی تصمیم گرفتم دعوتش برای تهران گردی رو قبول کنم.
+چقدر این تغییرات مثبت رو دوست دارم. ازدواج میکنید اینجوری ازدواج کنید.
جوجه طلایی رضایت داد موهاش شونه بشه و مامانش با کش ببنده براش.
ماه شده ماه. دورش بگردم اینقدر خانومه
+ آخرین اخبار از اسمی که صدام میزنه:
دیگه رسما شدم آلیه (خاله جون)
یادتونه قدیما عکس گلای ریز میذاشتم و بهشون میگفتم بند انگشتی؟
امروز بعد مدت ها یدونه شونو دیدم 🥹
حدود 3،4 میلی متره

بابا انگور کاشته

اینم توت قرمز

خانم لبخند بهاری شده 🌱
این رنگ سبز جوانه های تازه درختا که فقط بهار خودشو نشون میده

اقدام مهم مربوط به تغییر سال و اومدن بهار: تغییر تم زمستونی به بهاری



چقدر این چند روز نوشتم. تازه هنوز حرفام تموم نشده. بعد دیدم اینقدر نوشتم به خاطر تعطیلات زیاده.
وقتی تعطیلات بیش از حد میشه حجم کار کم میشه، وقت آزاد هم بیشتر. در نتیجه فکرم آزاده تره و همه جا پرسه میزنه. افکار زیاد دچار اضطراب و غم میکنه منو.
پس تعطیلات زیادی که در کنارش کار مفیدی انجام ندم و سرم شلوغ نباشه میشه اینهمه صحبت کردنی که فقط برای تخلیه کردنه مغزه
هوف
امسالم به خاطر ماه رمضون مسافرت نرفتم و دیدن بهار در اولین روزای سال رو تقریبا از دست دادم.
بعد از 7،8 سال نشستم پشت فرمون و حقیقتا که شوماخر باشه خانم لبخند 🫡
ولی از کت و کول افتادم.
چیه این بدن که تا یه کاری نره تو ناخودآگاهت، یه جوری خسته میشه که به جای اینکه اون تو رو همراهی کنه، تو باید نازشو بکشی.
بابا که توقع شوماخر پلاس پلاس پلاس بودن داره از من بعد از اینهمه سال رانندگی نکردن ولی خب از خودم راضیم و قربون صدقه خودم رفتم.
با تجربه های عزیز توصیه ای ، نکته ای دارید بفرمایید که نوت بردارم
تا چند سال پیش که آقا خدا بیامرز زنده بود و شب میموندیم خونشون یکی از آرامش بخش ترین خواب های عمرم رو تجربه میکردم. حتی با اینکه تا نصف شب تنهایی بیدار بودم و خواب طولانی نداشتم اما آرامش اون خواب هنوز یادمه. صبح که برای صبحونه دور هم مینشستیم انگار خوشمزه ترین صبحونه دنیا جلوم بود.
تا چند سال پیش همه چی یه رنگ دیگه داشت. آقا همه رو تا جایی که میتونست توی این سال ها کنار هم نگه داشت. ولی وقتی رفت دونه دونه بچه ها هم رفتن. مامانی نتونست همه رو کنار هم نگه داره. همیشه حرف حرف کینه و ناراحتی بین همه بود. حرف اینکه چرا تو شدی دومی؟
این روزا که مامانی دیگه هیچ کدوم از ماها رو یادش نمیاد و از آخرین باری که دیدمش چند سالی میگذره، روزش با روح آقا و به یاد اون شب میشه، این فکرا تو سرم میچرخه که چقدر دلم یه خواب آروم میخواد خونه آقا. چقدر دلتنگشم. چقدر هیچوقت نبودش برام عادی نشد. اما برای اینکه بهش فکر نکنم خاطره هاشو جمع کردم انداختم یه گوشه یه دیوار بلند کشیدم دورش که نخوام بهش فکر کنم. سوگواری کردن و کنار اومدن رو هیچوفت بلد نشدم. همیشه فرار کردم. سعی کردم فکر نکنم. ولی هر چند وقت یه بار همه خاطره هاش، صداش از اون دیوارای بلند میان بالا و میپیچن تو تن و روحم. صداش اون لحظه هایی که با لهجه میگفت: " اَی جونم مرگ نشی. نمکی. مو تو رِ خیلی دوست درُم."
به این فکر میکنم حالا که مامانی آلزایمرش خیلی شدید شده، الهی که سالیان سال بمونه ولی اگه یه روز بره چطوری قراره همه دور هم جمع بشیم؟ تو که خبر داری چی شد آقا. تو خودت راضی بودی. اومدی تو خوابشون. ولی زدن زیر همه چی. چطوری قراره چشم تو چشم بشیم؟ امان از این دنیا و آدماش.....
دلم تنگه برات. دلم تنگه برای خونه توی راهنمایی. برای محبتی که بهمون داشتی که صبح با واکر از توی اتاق خواب به خاطر ما میومدی سر میز صبحونه که کنار ما باشی.
زود رفتی و حسرت نبودنت توی اون روز خاص همیشه به دلم میمونه.
دیگه "نَمَکی" نیستم. خیلی وقته از ته دل نمیخندم و نمیخندونم.
یا نور فوق کل نور
اگر لحظه ای دلتون رفت به یاد منم باشید لطفا
موهام رسیده تا گردن. بوی کوتاهی دوباره مو میاد 😊
مثلا این مدل
باید یه روز وقت بذارم عکسای گوگل فوتوز رو پاک کنم.
اونایی که مثه حنجر میزنه تو قلب و تو هی میخوای یه سری آدما و رفتارا رو فراموش کنی بعد این هی مثه نمک رو زخم میاد میگه یادته فلان روز با فلانی رفته بود فلان جا؟ 🤡 یادته برات تولد گرفته بودن؟ 🤡 یادته بهت خوش گذشت؟ 🤡 یادته لباسای اون شب مهمونی رو؟ 🤡
چشمم به بشقاب غذاست. نمیدونم کی تمومش کردم. مغزم کارش رو خوب انجام داده. تمام دستورات رو داده به اعضای بدن که قاشق قاشق عادی غذا بخورم. جسمم نشسته پای سفره ولی روحم در حال پرسه زدنه.
به این فکر میکردم که اگه مغزم با دید منطقی مووان کرده قلبم بالاخره کی به خودش میاد و مووان کنه؟ اصلا چطوری آدما بعد از این میتونن دوباره به چشمم بیان؟ دیگه کی میتونه اونهمه اشتیاق رو تو چشمام ببینه؟ واسه اعتماد دوباره اینبار باید خدا خودش وساطت کنه.
میدونی آدم رو بعضی یه جور دیگه حساب باز میکنه. میگه این خودشه. همونی که سال ها گوشه ذهنت بوده. ولی وقتی میره دیگه زندگی رنگش عوض میشه. نکه نتونی زندگی کنی ولی به خودت میای میبینی یادت نمیاد کی بشقاب غذات تموم شد. یا چند صفحه دعا رو خوندی و ورق زدی ولی نمیدونی کی انجامش دادی، یه ساعت گذشته ولی یادت نمیاد چطوری خیره موندی به یه جا. میشه زندگی کرد ولی شکننده میشی. یه ظاهر سرد و خشک و بی روح میسازی که از خودت مراقبت کنی. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. میبینی رفتارا رو و میشنوی حرفا رو ولی کی جای تو بوده که بتونه یه ذره از اون اتفاق رو درک و هضم کنه. میشه زندگی کرد ولی نفس کشیدنتم مثه قبل نیست.
دیشب خواب اون کارگاه کذایی رو میدیدم که آدمای توش خیلی عادی باهام رفتار میکردن انگار اتفاقی نیوفته و هیچ رفتار سمی ای در حقم نداشتند.
سال گذشته دورو ترین آدم های زندگیم رو دیدم. ازینا که خودشون رو خیلی گوگولی و دوست نشون میدن ولی از حسادت زیرآبتو میزنن و میخوان سر به تنت نباشه. اگه این نوع بشر در زندگیتون نیست خدارو شکر کنید.
بعد از گذشت بیشتر از یکسال و قطع همه جانبه روابط، هنوزم وقتی گاهی میان تو ذهنم مغزم درد میگیره از این حجم از انسان نبودن. چطور میتونن زندگی کنن؟ همیشه برام سواله چطور میتونن اینقدر خوب نقش بازی کنن؟ خسته نمیشن اینقدر خودشونو سافت نشون میدن بعد درونشون اینقدر تاریکه؟
اینکه اینقدر راحت مینویسم در موردش چون بدترین خیانت تو دوستی برای من دروغ و دورو بودن و الکی تظاهر به خوب بودنه که دیگه نهایتش رو دیدم.
+ یه عده رو کلا زدم بلاک کردم حالا روانم شادتره
یه ویدئوی دیدم تو اینستاگرام که دو تا دختر بعد از هفت سال رفیق مجازی بودن بالاخره همو از نزدیک دیدن و چقدر ذوق و شوق داشتند و خیلی پر محبت همو بغل کردند.
داشتم فکر میکردم چه دوستی هایی تو بلاگفا بوده و هست که نشده تا حالا همدیگه رو ببینن. یا شرایطش نبوده، یا بعد از مدتی از هم بی خبر شدند، یا کلا تصمیم به همیشه مجازی بودن گرفتند.
من هر کدوم از شماها رو یه جوری تصور میکنم. نمیدونم تصور شما از من چیه. ولی یه جوری همیشه قلقلکم میده که آدما تو دنیای مجازی با دنیای واقعی چه تفاوتی دارن.
ولی به نظرم آدما اینجا خیلی بی نقاب تر از دنیای واقعین. اصلا خاصیت اینجا همینه که با خیال راحت و با حداقل سانسور از خودمون و زندگی و احوالتمون مینویسیم.
حالا شما هم نظرتونو در مورد این موضوع بگید خوشحال میشم