تکه های کوچکی از یک زندگی

استاد فرمودن: حالا که مبارزه نمیکنی بشین برای داوری مسابقات. گفتم: اصلاً حرفشو نزدید که الان آمادگیشو ندارم. فرمودن: باشه. پس کمک دستم باش.

حالا امروز صبح که رسیدیم سالن با خیال راحت میخواستم بشینم کوچ بچه ها و آماده شون کنم برای مسابقات که استاد طی یه حرکت انتحاری و سریع گفتن داور الان کمه، باید داور بشینی و سریع نکات رو گفت و منو انداخت تو عمل انجام شده خیلی عجیبی که آمادگی نداشتم.

هرچند خوب از پسش بر اومدم و با وجود سختی زیادش، شیرینه و مهم تر اینکه از دایره امنم اومدم بیرون و این خوبه.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:59 نويسنده خانم لبخند |