|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
میدونید کل شب نهایتاً سه ساعت خوابیدم؟ نمیدونم چی شده بود که با وجود اونهمه خستگی که دیشب گفتم ولی خوابم نمیبرد. مغزم دچار بیش فعالی عجیبی شده بود و هزار تا حرف برای گفتن داشت. شبیه دختر بچه های شیرین زبون شده بود و هی ازین خاطره میپرید به اون خاطره. به هر جایی که دلش خواست سرک کشید. هرچند تمام حرفاش هم خوب نبود، برای همین روزم با سر درد شروع شده ولی خب چه میشه کرد. دختر بچه ست دیگه، دست زیر چونه نشستم به حرفاش گوش دادم بلکه امشب کمتر حرف بزنه هم خودش بخوابه هم من بخوابم. الانم قهوه به دست و خوابآلوده باید برم به کار و زندگی برسم که شنبه ست.