|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
لاک پشت خواهر زاده هامو آوردم خونه یکم ازش نگهداری کنم چون طفلک از کمبود توجه و محبت رنج میبرده گویا.
دچار بد سرپرستی بوده :))
به طرز بامزه ای گردنشو آورده بیرون و همون شکلی خوابش برده 🎥 کلیک

دم رفتن مامان بزرگ گفت بیا گردو تازه بشکنیم بخوری. هر چی گفتم نه باشه برای خودتون. اصلا شما دستتون درد میکنه. سخته برات هاون سنگین دستت بگیری. پس بذار خودم بشکنم. هر چی تلاش کردم که دستام سیاه نشه ولی نشد قسر در برم و هوس گردوی تازه بهم غلبه کرد.
نشستیم روی فرش تراس و گردو میشکوندیم و حرف میزدیم. مامان بزرگ از همه جا حرف میزد و منم در سکوت گوش میکردم و گاهی تأیید میکردم. آدم ها وقتی پا به سن میذارن همدم لازم دارند. حتی اگه حرفاشون برات جالب نباشه و مخالف عقاید و نظراتشون باشی و اختلاف سن توی ذوقت بزنه ولی گاهی خوبه بشینی پای حرفشون که هنوز حس کنند مهم هستند.
این روزا با وجود تلاطم درونم اما ظاهرم آرومه . ساکتم و کم حرف و خیلی بیشتر پای حرف بقیه میشینم و حوصله م رو بیشتر کردم. اینم از نتایج زندگی این چند ماه بوده.....
خیلی وقت بود از این زاویه حرم رو ندیده بودم

خونه مامان بزرگ بابابزرگم پناهگاه امنه.
اینجا زمان طولانی میگذره. قدیمی ها میگن پر برکته. اینقدر زمان اضافی میاری که نمیدونی چیکار کنی.
شب راحت میخوابی. اول صبح با صدای سگ و گربه و گنجشکها بیدار میشی. آسمونش همیشه آبیه.
میتونی طلوع رو راحت ببینی بدون اینکه ساختمون های بلند جلوی دیدت رو بگیره.
حتی اینجا غذاها یه مزه دیگه میده. همیشه دلت میخواد یه چیزی بخوری اینقدر که اشتهات باز میشه.
زمان خوبی اومدیم اینجا. فوت مامانی تو این روزایی که خیلی خرابم باعث شد بعد چند ماه دوباره بیام اینجا.
بیام بشینم تو پناهگاه یکمی روح خسته خرابم آروم بشه، چند لقمه غذا بخورم با اشتها! چند ساعت آروم بدون فکر و خیال بخوابم.
در سکوت آسمون رو نگاه میکنم .

از اون لحظه هایی که پر از حرفم ولی نمیتونم کلمات رو پشت هم بیارم
خب من دور تو بگردم بچه م که اینقدر بزرگ شدی رسیدی به این سن که وایمیستی جلو آینه نیم ساعت موهاتو مرتب کنی :))
قربون قد و بالات
بچه که بود میگفتم کی بشه خاله تو بزرگ شی با صدا دو رگه به من بگی خاله جون دارم میرم سربازی
چشم به هم زدیم شده 15 سالت :)
حالا به طرز بامزه ای قد بلندو عضلاتتو به رخ میکشی و با خنده تو دلم قربون صدقه ت میرم.


اول قرار بود خیار سکنجبین باشه ولی بعد از رنده کردن خیار متوجه شدم سکنجبین تموم شده و طی عملیات ضربتی به جاش از ترکیب شیره و سرکه استفاده کردم و تخم شربتی هم زدم تنگش و عجیب خوشمزه شد. (از نمای دیگه)
البته ترکیب شیره انگور و سرکه انگور و آب به تنهایی شربت خوشمزه ایه و کاملا مناسب فصل و افرادی که گرما اذیتشون میکنه که با اضافه کردن خیار و تخم شربتی روحتون رو نازی نازی میکنه. ولی اگه از رنگش خوشتون نمیاد همون خیار سکنجبین رو نوش جان کنید.
.
ترکیب برنده: خامه + مربای توت فرنگی

بچه فنچ هایی که دیگه بچه نیستن.
عکس شون توی لونه که جمعه هفته پیش نشونتون دادم، پست های پایین تر هست.
یکم زود بزرگ نشدن؟


.
دیگه وقتشه خونه تکونی اساسی کنیم و لونه رو تمیز و مرتب.
+ اونی که پشتش به ماست مامانه، و این سه تا جوجه
از لحاظ سرعت رشد جوجه ها
.

.
آپدیت: از سه تا و نصفی فنچ، اون نصفی عمرشو داد به شما
در واقع همین خواهر برادر حقشو خوردن و بهش غذا نرسیده بود
با پدیده ای به نام دعوت بلاگفایی آشنایید ؟
احتمالا نه!
باید بگم که امروز به صرف بستنی توسط یکی از دوستان مجازیم دعوت شدم :)
فکر کنید یکی از دوستاتون از راه دور شما رو مهمون کنه و در شاد کردن شما سهمی داشته باشه، چقدر میتونه هیجان انگیز باشه نه؟!
بیاید ازین کارای بامزه زیاد انجام بدیم.
.

.
میخواستم بابت کور سوی امیدی که دیدم، این شادی کوچیک رو جشن بگیرم که خب انجام شد، اما شما همچنان اگر زمانی به یادم افتادید لطف کنید در حقم دعا کنید که غمی که افتاده به جونم از دلم بره و جاش رو بده به همون لبخندهایی که باعث شد اسمم بشه خانم لبخند 🤍
.
.
چند روزی از به دنیا اومدن جوجو فنچ ها میگذره
امروز گفتم یه نگاهی بهشون بندازم .

جوجوها، بچه ها
بچه ها، جوجوها
ببخشید زیادی لونه مون رو کثیف کردیم
.
4 تان. البته بهتره بگم 3 تا و نصفی :))
اینقدر که اون سه تا حق اون آخری رو خوردن که قدش نصف اوناست ( در سمت راست تصویر یه بند انگشت دیده میشه )
.
.
جناب واتوره گفتند روز عکاسه
البته که خیلی وقته عکس نمیگیرم ولی اینو دوست دارم
اسمشو بذاریم پرتو؟
کنج سبز اتاقمه

در ادامه سیزده بدر


یکی دو ساعت پیش عزم رو جزم کردیم که سیزده به در برسیم به کوه و درخت و رودخونه. هر جایی رفتیم از شلوغی و ازدحام، پلیس های راهنمایی اجازه پارک ندادند. چیکار کرده باشیم خوبه؟ بعد از دو ساعت گشتن با ماشین و سر زدن به چند تا پارک، آخرش برگشتیم پارک محله مون :)))
ماشین رو خونه پارک کردیم و در محضر هم محله ای ها داریم سیزده رو به در میکنیم.
خیلی خنده دار شد ماجرا
روز طبیعت مبارک 🌱 غم از دلتون دور باشه و دلتون شاد
جوجه طلایی رضایت داد موهاش شونه بشه و مامانش با کش ببنده براش.
ماه شده ماه. دورش بگردم اینقدر خانومه
+ آخرین اخبار از اسمی که صدام میزنه:
دیگه رسما شدم آلیه (خاله جون)
یادتونه قدیما عکس گلای ریز میذاشتم و بهشون میگفتم بند انگشتی؟
امروز بعد مدت ها یدونه شونو دیدم 🥹
حدود 3،4 میلی متره

بابا انگور کاشته

اینم توت قرمز

خانم لبخند بهاری شده 🌱
این رنگ سبز جوانه های تازه درختا که فقط بهار خودشو نشون میده


عجله داشتم و کار واجب با عابربانک. پشت سر آقایی منتظر بودم تا کارش تموم بشه. نامبرده نه تنها سرعت عمل نداشت همزمان با موبایل هم صحبت میکرد و متوجه شدم بارها داره یه عمل رو انجام میده و موفق نمیشه. در نهایت رضایت داد از دستگاه جدا بشه و اونو به من بسپره. شماره کارت رو وارد کردم، مبلغ و بعد از 30 ثانیه خطا داد. نگو اون بنده خدا هم به همین دلیل دلش نمیومد از دستگاه جدا بشه. هوف گویان از خود پرداز دور شدم. چشمم افتاد به آسمون. گفتم حالا که موفق به کارت به کارت نشدم حداقل یه عکس از آسمونمون نشه؟
اولین خاطره ای که در مورد مجسمه سازی و گل بازی دارم برمیگرده به زمان بچگیم. دوران مهدکودک و خدا میدونه چقدر عاشق بازی کردن با گل و خمیر بودم.
سال ها گذشته و من امسال برگشتم به رویای بچگی و مجسمه سازی و کار با خمیر رو شروع کردم. خودآموز و با عشق میرم جلو. اما خوشحالم توی این مسیرم.
کلا امسال سال عجیبی برام بود. از وقتی از محل کار مسموم زدم بیرون گفتم باشه تو که همه چیز رو امتحان کردی و گاهی شکست خوردی، چه ایرادی داره این راهم امتحان کنی. با کمال گراییم به شدت مبارزه کردم و شمشیرو از رو بستم براش و بالاخره پیج هنری زدم. درسته هنوز اول راهم اما امیدوارم و دارم از مسیر لذت میبرم.
خلاصه که در جریان باشید خانم لبخند دست به کارای شگفت انگیزی زده و داره از شیر مرغ تا جون آدمیزادو از دنیاهای مختلف انیمیشن و انیمه و فیلم و... میسازه و الان آرزوش اینه شبانه روز 48 ساعت میبود و به جای دو تا دست، هشت تا دست میداشت تا بتونه زودتر کلی چیز میز خفن جذاب بسازه.
+ ادامه مطلب هم گوشه ای از هنر وی :دی

اجازه بدید من این روزا رو با جوجه طلایی قشنگم بگذرونم
همه چی هم صدام میکنه. آلی. آلیا. آلی ای. آوا. مامان. مامانی :))
+ خانم از هر گونه گلسر و کش مو فراریه. دیگه چون خیلی خاطر منو میخواد قبول کرده پنس های خاله جونش رو موهاش باشه
اون کیه که عاشق درختای لخت زمستونه؟
آفرین 👏🏻
من 🫠

ننوشتن تو بلاگفا اینجوریه که دو سه روز بگذره با خودت میگی خب که چی؟ چی بگم؟ چه حرفی بزنم که تا حالا نزدم یا ارزش خونده شدن داشته باشه و نخوام حال مخاطبامو بد کنم یا زیاده گویی نکنم. بعد هر روز میگذره و میگذره و اینجوری میشه که 22 روز ننوشتم.
علی الحساب این عکس غروب رو داشته باشید که داغ داغ همین امروز گرفتم و دیگه حیفم اومد نذارمش اینجا. بلکه جرقه ای بشه دوباره این طرفا آفتابی شم.

+ ممنون از محبت و پیگیری و احوال پرسی همه اونایی که بودن، زمانی که من نبودم 💜 ماچ به کله همه تون
🍁 فکر کنم یه حدوداً یک ماهی گذشت از اون روز بارونی که رفته بودم سعدآباد و قرار بود چند تا عکس پاییزی آپلود کنم و دیگه حس و حالش نبود و یادم رفت.
خب، حالا اومدم :)

با اینکه هواشناسی امروز رو فقط ابری پیش بینی کرده بود نه بارونی، اما چه رگبار پاییزی زد، اند گس وات؟ بله همین امروز رفتم سعدآباد :)
+ عجالتاً اولین عکس رو میذارم تا حوصله م بگیره کم کم عکس و ویدئوها رو ادیت کنم.
+ بعد مدت ها جون تازه گرفتم. به یاد گذشتهها که همیشه دوربین به دست از همه جا عکس می گرفتم.
+ آمارگیر وب هم هر چند وقت یکبار بازی در میاره و میپره و کلاً هر چی آمار بود نیست و نابود میشه

یه نفر امروز عصری حوصله ش گرفت بعد مدت های خیلی خیلی طولانی کیک پاییزی درست کنه.
