|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
اون کیه که عاشق درختای لخت زمستونه؟
آفرین 👏🏻
من 🫠

ننوشتن تو بلاگفا اینجوریه که دو سه روز بگذره با خودت میگی خب که چی؟ چی بگم؟ چه حرفی بزنم که تا حالا نزدم یا ارزش خونده شدن داشته باشه و نخوام حال مخاطبامو بد کنم یا زیاده گویی نکنم. بعد هر روز میگذره و میگذره و اینجوری میشه که 22 روز ننوشتم.
علی الحساب این عکس غروب رو داشته باشید که داغ داغ همین امروز گرفتم و دیگه حیفم اومد نذارمش اینجا. بلکه جرقه ای بشه دوباره این طرفا آفتابی شم.

+ ممنون از محبت و پیگیری و احوال پرسی همه اونایی که بودن، زمانی که من نبودم 💜 ماچ به کله همه تون
روز جالبی بود. رسما به تنهایی یه ساعت در نقش پت و مت بودم.
سر و کارم با رنگ بود که یهو قلموی رنگ مشکی افتاد روی لباسم که از قضا لباس کارم نبود و زرررررد بود. بدو بدو روانه آشپزخونه شدم برای شستنش ولی از اونجایی که رنگ اکریلیک به یه چشم به هم زدن خشک میشه خیلی موفق نبودم کامل تمیزش کنم و ته رنگ سبز موند رو لباسم. بگذریم. بعدش وسط کار پام خورد به سطل زباله اتاق که توش پر از اشغال های خرده ریز بود. جارو برقی آوردم جارو بکشم که جارو افتاد رو شست پام. بعد که جارو زدم سر جارو خورد دوباره به سطل آشغال و یه بار دیگه چپه شد و در آخر وقتی کارم تموم شد و داشتم وسایل رو جمع و جور میکردم دستمالی که آب قلمو رو میگیرم یه قسمتش رنگی بود و کشید به میزم که یکدسسست سفیده. هوووف. آفرین به خودم واقعا :))))
+ هر صد سال یه بار ازین اتفاقا میوفته اونم وقتی شدیدا درگیر استرس و اورتینگ بودم در اون لحظه
+ شاید در لحظه غر بزنم اما کل امروز برام درس بود.
از جمله دلایل ناامید شدنم از آدما:
در مقابل تبریک روز زن و مادر و بچه دار شدن و ازدواج و... یکی میگه: ممنون ایشالا خودتم مادر بشی تجربه کنی.
یکی با لحنی غمناک سرشار از این حس که، الهی بمیرم هنوز خودت مادر نیستی تشکر میکنه.
یکی میگه: ایشالا قسمت خودت.
یکی میگه: خب حالا تو چه خبر؟ چیکارا میکنی الان؟ درس میخونی هنوز؟؟
نه راستش. دارم زندگی میکنم. سعی میکنم بفهمم جهان هستی چیه و جوری زندگی کنم تا بتونم در برابر خدایی که خلق کرد منو کمی ممنون باشم. علایق و استعداد و هنرمو دنبال میکنم تا مفید باشم تو زندگیم و مطالعه میکنم و فکر میکنم در مورد خیلی مسائل مهم تر.
اگه بخوام در مورد مادر بودن بگم، باید بگم با وجود تحمل تمام سختی های مادر شدن و علم به این موضوع که مادر بودن یه مسئولیت بزرگه و شیرینی های زیادی هم داره و منکر زحمات تمام مادران عزیز نیستم اما باید بگم شرمنده نمیتونم با هر کی در خونمو میزنه ازدواج کنم و مثل خودتون و دخترتون تنها افتخارات زندگیم نشستن در خونه و غذا پختن برای آقایی و صرفاً به دنیا آوردن چند فرزند و شرکت در مهمونی های سراسر چشم و هم چشمی و غیبت و پز و حاشیه های عجیب غریب، باشه.
خیلی از وجود گهربارتون عذر میخوام که نمیتونم مثل شما زیست کنم و ترجیح میدم اگر تصمیم گرفتم تو شرایطی باشم، حداقل روی توانایی هام تمرکز کنم و در نهایت سعی میکنم زبونم جلوتر از مغزم حرکت نکنه و اگر خیرم به کسی نمیرسه حداقل آزاری هم نرسونم. به تصمیم شما برای زندگی ای که صرفا مثل دیگر جانداران به نیازهای جسمی و خوردن و خوابیدن و زایش اهمیت میدید خرده نگیرم و بدونم هر کس آزادانه میتونه هر جوری بخواد زندگی کنه.
به خاطر متفاوت بودنمون با جانداران دیگه، در نهایت هر کس میمونه و رفتار و کارهای خیری که در حق خودش و دیگران کرده و قرار نیست به خاطر ازدواج کردن و تعداد فرزندان به ما کاپ طلایی اهدا بشه.
خلاصه که ببخشید نمیتونم از کارهای روزمره م و اهداف ودستاوردهای فوق العاده جذابم و قدم های کوچیک و امیدوارکننده و کتابهایی که میخونم و موسیقی هایی که منو از زمین و زمان جدا میکنه و چیزهایی که از خودم و هستی درک میکنم و مسائل پیچیده تر براتون بگم.