تکه های کوچکی از یک زندگی

بعد از برنامه ریختن با دوستا برای رفتن به نمایشگاه کتاب و جور نشدن برنامه شون، روز آخری تصمیم گرفتم خودم رو به یه گردش تک نفره بین دنیای کتاب ها مهمون کنم.

+ گاهی تنها بیرون رفتن و مواجه با اجتماع و آدم های غریبه برام اضطراب آوره اما امسال تصمیم گرفتم تجربیاتم در زمان تنهایی بیشتر از قبل باشه.

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:25 نويسنده خانم لبخند |

+ چرا هیچوقت چراغ روشن نمیکنی؟ خب چشم آدم ضعیف میشه. اینطوری به چشم فشار میاد.

- آخه زود کارم تموم میشه و الان از آشپزخونه میام بیرون.

نور برای من شبیه آب مایع حیات. اینجوری که هر وقت جایی باشم اولین کاری که میکنم چراغ رو

روشن میکنم. دوست دارم همه جا پرنور باشه. بهم انرژی میده.

* بماند که از آفتاب مستقیم فراریم عین یک خون‌آشامی که زیر آفتاب میسوزه

و دوست دارم مستقیم از بهار بریم پاییز

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:38 نويسنده خانم لبخند |

در این لحظه دقیقاً جایی ایستادم که خیلی چیزها رو باید دوباره از اول شروع کنم. از شروع کردن دوباره نمی‌ترسم اما از مواجه شدن با آدم های جدید چرا. از اون دسته آدم ها که یه مدت خودشون رو خوب توی دلت جا میکنن حالا با هر نسبت ممکن، چه شریک عاطفی، چه دوست، چه همکار خوب و... حسابی که خودشون رو خوب نشون دادند بدون هیچ نقطه تاریک و بعد به خودت میای و میبینی چقدر با چیزی که واقعاً هستن متفاوتن. اصلاً این خوب جلوه دادن همه چیز، این ماله کشیدن روی حقیقت و زشتی ها رو قشنگ نشون دادن و من خوبم و تو بدی و نقاب های مختلف از کجا شروع شد؟ مگه غیر از اینه که همه ما بدون استثناء پر از نقاط تاریک و تروما و شکست و غم و هزاران مورد آزاردهنده ایم؟ پس بزک کردن زشتی ها و گذاشتن اسم های خوشگل روی اخلاقیات به شدت منفی مون چیه که اطرافیانمون رو باهاش آزار میدیم و نهایتاً میگیم همینی که هستم، میخواستی خوبی نکنی، میخواستی دوست نباشی، میخواستی توام زرنگ باشی، میخواستی زبون داشته باشی....

من ترجیح میدم ساده و بی سیاست باشم. حداقل آسیبی که رسونده میشه به خودمه نه بقیه

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:40 نويسنده خانم لبخند |

تو حیاط کافه نشستیم، همون جایی که دو ماه پیش برات تولد گرفتیم، روبروی همدیگه. چشم تو چشم. همه حرفا زده شد و بعد از تمام تلاش‌هایی که برای دیدن واقعیت شد و نتیجه ای نداشت، باقی زمان با هم بودنمون در سکوت یا با گفتن حرفای بی احساس و پراکنده از سر ناچاری گذشت. رگبار بهاری میزد و حال و هوامون شبیه دیدن آخرین سکانس از آخرین اپیزود سریال مورد علاقه ست. اونجا که حس میکردی این سریال میتونست پایان خوشی داشته باشه اما همه چیز در سکانس آخر تغییر کرد و ورق برگشت و از دوستی که فکر میکردی سال ها قراره زیباتر و طولانی تر بشه فقط عکس و ویدئوهای پراکنده ای ازش میمونه. اما واقعیت اینه که از یه جایی به بعد میفهمی قرار نیست همیشه همه چیز زیبا باشه و روابط عالی و بی نقص پیش بره. با یه بغل خدافظی که میدونی احتمال دیدن دوباره تون یک درصده از هم جدا میشید و همه چیز رو می‌سپرید به زمان و فراموشی و یادت میاد اوایل آشنایی رو که فکر میکردی این آدم با بقیه فرق داره، این آدم چقدر تو رو میفهمه و چقدر انرژیش برات آشناست ولی خب بارها و بارها بهت درس داده شده که همه انسان ها حتی اونهایی که فکر میکنی با بقیه فرق دارن نقاط تاریکی دارن که بالاخره یه روزی، یه جایی توی یه موقعیت حساس نشونش میدن. قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌ش نرسید....


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:45 نويسنده خانم لبخند |

برای ایستگاهی که هر روز اونجا سوار اتوبوس میشم یدونه ون کمکی گذاشتن که مسافرا شاکی از کمبود اتوبوس نباشن. حالا این ون جدید و زیبا و سفید و تر و تمیز با راننده خوش برخورد و جوون جوری زود توی دل مسافرین جا باز کرده که همه با خوشروئی باهاش سلام علیک میکنن و حتی گاهی کرایه هم نمیگیره. برعکس زمانی که همین آدما هر روز سوار اتوبوس قدیمی میشدن و گله و شکایت میکردن با راننده نسبتاً سن بالا، ازین محبت اجتماعی و خوش برخوردی خبری نبود. حتی ظاهر ون تمیز و راننده خوب هم مهمه اونوقت یه عده شعار به دست میگن: نه ظاهر مهم نیست!

+ ایضاً آقای راننده بعد از دادن کرایه گفت: ممنون دخترم و من همچنان اینطوریم :|

انجمن حمایت از بیبی فیس ها نداریم؟؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 7:41 نويسنده خانم لبخند |

بالاخره دندون لقی که باید میکندم رو کندم. طی یه تصمیم سریع بالاخره از محل کار سمی که خیلی وقت پیش باید میومدم بیرون اومدم بیرون و تموم شد. حالا احساس بهتری دارم

+ تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:33 نويسنده خانم لبخند |

با مامان از بیرون برمیگشتیم. وایسادیم توی پارکینگ و اون فضای کوچیک که بابا نهال کاشته بود رو نگاه میکردیمو از بین گلدون ها رد می شدیم که مامان مثه دختر بچه های کوچیک از دیدن اولین دونه های قرمز توت روی نهال کوچیک چنان ذوقی کرد که احتمالا اگر باغ چند هکتاری میداشت اونقدر ذوق نمی کرد. اون طرف تر نهال انار رو دیدیم که دو تا گل داره و احتمالا بعداً میوه ش قد دو بند انگشت باشه. روی تنه درخت کفشدوزک دیدم و دو تا از حلزون هایی که از شمال آورده بودم. اینبار من ذوق کرده بودم. انگار کودک درون من و مامان هیچوقت قرار نیست زنده نباشه. گاهی کمرنگ میشه، گاهی قهر میکنه و گله میکنه که چرا بهش توجه نمیکنیم، اما همیشه هست.

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:0 نويسنده خانم لبخند |

یکی از سکانس های سریال maid نشون میده که شخصیت اصلی که دختر جوانی با داشتن یه دختر بچه کوچیک بعد از کلی رنج و سختی که کشیده بوده و کم کم داشت زندگیش روبراه میشد و میتونست خودش و دخترش رو از فقر و بدبختی و شوهر سابق مست و خیلی اتفاقات بد دیگه ای خلاص کنه و تازه داشت زندگی روی خوش بهش نشون میداد، به خاطر یه اتفاق همه چیز خراب میشه و به خاطر گذاشتن یه قطعه تو جای نامناسب کل دومینویی که ساخته بود خراب میشه و اینبار با مشکلات خیلی بیشتر از قبل، افسردگی و تنهایی و درموندگی یه جوری بهش غلبه میکنه که خیلی بی حس و حال انگار که توی این دنیا نیست وقتی جلوی چشمش دختر بچه کوچیش داره راه میره روی مبل بی حال میشه و مبل اون رو داخل خودش میکشه و از درون مردن رو نشون میده. حالا جدا ازینکه اینقدر این سکانس قابل باور و واقعی به نظر میرسه بعدها نشون میده که هرچی تقلا میکنه باز هم در همون چاه افسردگی مونده و در نهایت نجات دادن آینده دخترش و خودش جرقه ای میشه که بتونه از چاه تنهایی و افسردگی بیرون بیاد. یه روزایی از زندگی هست که ممکنه آدمی ماه ها تقلا کنه فقط برای زنده موندن، صرفاً برای بقا بجنگه و بدون هیچ هدفی روز و شب رو بگذرونه. اونوقت یه چیز کوچیک جرقه ای میشه برای اینکه دوباره خودش رو نجات بده و فرمونی که داشت خودش رو می‌برد به جاده خاکی دوباره به سمت جاده اصلی صافش کنه. توی اوج افسردگی و دل‌مردگی جلوی دو راهی تموم کردن زندگی یا دوباره ساختنش که بینشون کمتر از یه قدم فاصله ست فقط دلخوشی های کوچیک میتونن مثه یه نقطه نور دوباره آدم رو برگردونن. دلخوشی های به ظاهر کوچیک اما با تأثیر خیلی زیاد مثه آسمون آبی که دوسش داری، مثه رویایی که همیشه توی ذهنت مرور میکنی، حتی طعم غذای مامانت، لبخندایی که میزدی، برق چشمات، چیزایی که برای بدست آوردنشون میجنگی و... در یک لحظه تو رو به زندگی برمیگردونه. مثل پاترونوس در هری پاتر که با یادآوردی یه خاطره شاد سپر مدافعی در برابر سردیِ غم زندگی برات می‌سازه. دلخوشی های کوچولو رو دست کم نباید گرفت. برای خوشحال بودن نیاز به اتفاقات خیلی بزرگ نیست.


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:45 نويسنده خانم لبخند |

توی آینه نگاه میکنم. شلوار بگ سبز، روسری سبز، عینکی شبیه هری پاتر و هندزفری که داره آهنگ شروع ناگهان علیرضا قربانی رو پخش میکنه. عجب استایل ناموزونی. اما همینکه باهاشون راحتم کافیه

+ تک تک جمله های آهنگ رو گوش میدم بر خلاف همیشه که فقط می‌شنیدم و می‌رسم به این مصرع: نیست در اقلیم کسی اینهمه بی هم نفسی....

+ تاريخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 7:46 نويسنده خانم لبخند |

بعد از شام رفته بودم ظرفا رو بشورم و تو حال خودم بودم که یهو یه چیزی از دستم رفت بالا، بی اختیار جیغ زدم. فهمیدم سوسک بود. با دستم پرتش کردم توی سینک و دوباره جیغ کوتاه تری زدم و گفتم آشغال زشت :)) بابام از توی سالن گفت چی شده جیغ چرا میزنی، همون موقع بود که دنیا از حرکت ایستاد، همینجوری که نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم مثل ارشمیدس یهو توی ذهنم جرقه زد که: یافتم، یافتم. اونجا بود که فهمیدم چی شد تونستم جیغ بزنم. هیچوقت تو هیچ حالت ترسناک و تو هیچ حادثه ای نمیتونستم جیغ بزنم. اما الان با دیدن یه سوسک راحت جیغ زدم. انگار یه چیزی داره درونم تغییر میکنه. انگار جدیداً راحت تر حرف میزنم، راحت تر احساسم رو بروز میدم، راحت تر از غم و شادیم میگم بدون نگرانی بیش از اندازه نسبت به حرف و قضاوت دیگران. و این یه قدم خوبه برای من.

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:56 نويسنده خانم لبخند |

دلتنگی واسه آدمایی که رفتن و چیزایی که نیستن وایمیسته، وایمیسته، وایمیسته و درست اون لحظه که صداهای مغزت خاموش میشن، پشت چراغ قرمز، وقتی تکیه دادی به کابینت تا کتری جوش بیاد، وقتی دست به کمر وایسادی تا غذا رو هم بزنی یا وقتی نگاهت افتاده به آسمون، میاد سراغت

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:51 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:16 نويسنده خانم لبخند |

ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:31 نويسنده خانم لبخند

در جواب عزیزی که پرسیدی لبخند خانم... حالت خوبه؟ باید اینبار بر خلاف همه زمان هایی که کسی این سوال رو ازم پرسیده و با هزار جور بالا پایین کردن و صغری کبری چیدن های عجیب و اما و اگر ناشی از فکرای زیاد، محافظه کاری و غیره و ذلک در نهایت میگفتم خوبم چیزیم نیست و بهتر میشم و ازین دست جمله هایی که حتی خودم هم قبول نداشتم، اینبار باید صراحتاً بگم نه. اینبار واقعا خوب نیستم. اینبار خیلی به مو رسیده. حتی کلمه ای که حسابی بتونه از پس توصیفش بربیاد هم نمیتونم پیدا کنم.

+ آدرس و نشونی ازت ندارم دوست عزیزم.

+ تاريخ شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:4 نويسنده خانم لبخند