|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
خانمش فک بالاش رو ایمپلنت کرده. منو دیده و میگه: به نظرت غیر طبیعی نشدم؟ خیلی دندونام بزرگ نشون داده میشه. سکوت کرده بودم و داشتم نگاه میکردم. دیدم که شوهرش از پشت سرش داره بهم علامت میده با این مفهموم که چیزی بهش نگو، بگو که عادیه و خوب شده. با یه نگاه سریع متوجه شدم که دندوناش قرینه نیست. نتونستم صریح دروغ بگم. گفتم: عادت ندارم اینطوری ببینمت. خوب شده. معمولیه اما باید ببینی خودت باهاش راحتی یا نه. جملات ضد و نقیض رو پشت ردیف کردم و آخرش رو به شوهرش گفت: دیدی طبیعی نیست. از هر کی پرسیدم همینو گفته. دلم از رفتار شوهرش به درد اومد. بعد از اینهمه هزینه کردن چرا باید راحت بگذره از زیبایی و سلامت همسرش. حتی این دندون های تابه تا روی حرف زدنش اثر گذاشته بود و حرف سینش عجیب ادا میشد. چطور یه مرد با این سن نمیتونه کار یه متخصص ایمپلنت رو نقد کنه و بعد اونهمه هزینه کردن حق همسرش رو بگیره و حمایتش کنه؟ راستش قلبم از دیدن این صحنه تیر کشید. واقعاً آدمیزاد موجود عجیبیه!

یه کانال تلگرام دارم که مشخصات و اسم فیلم و سریال هایی که میخوام ببینمو به نظرم خوب و جالب و قوی هستن رو لیست کردم و جالبه که فیلم و سریال هایی که میبینم از بین این پست ها نیست!! همینقدر بی وفا! بیشتر طبق حس و حالم پیش میرم و گاهی هم فیلم تکراری میبینم چون حس امنیت بیشتری داره.
حالا جالب تر اینکه هنوز هم به لیستم اضافه میکنم. همینقدر وفادار! :))
قد چند برابر سنم فیلم و سریال ندیده دارم.
+ پاپ کورن عکسه کاناله 🍿:)
+ بعد از چند روز و هفته که نمینویسم انگار سخته دوباره یه چیزی بنویسم. فعلا همین چند جمله باشه تا بعد
چند دقیقه پیش یهو بی خبر اومده میگه بچه ها کارتون دارم بیاید ویدئوکال. از اونجایی که ما عادت به ویدئوکال نداریم و محض گفتن خبرای مهمه، استرس سرتا پای ما دو تا رو گرفت که نفر سوم خبرشو بگه. احتمالات رو توی 5 دقیقه ای که گذشت با هم چک کردیم، یعنی کسی خدایی نکرده چیزیش شده؟ یعنی حامله ست؟ یعنی بین خودشو نامزدش کدورت شده؟ نکنه حال مامانش بدتر شده! بالاخره گفت: بچه ها خونه گرفتم! همینجا. جور شد بالاخره. آخیشششش چقدر خیالم راحت شد. چقدر این همه سال اذیت شده بود و نتونسته بود یه روز و شب آروم رو کنار کسی که دوستش داره باشه و حالا بعد از چند سال رسیدنشون به همدیگه سقف بالای سرشون هم جور شد و برق چشماش و لبخند بزرگی که خیلی عادت به نشون دادنش نداره، حال همه مون رو خوب کرد.
+ بزرگ شدن دوستا کنار همدیگه واقعاً نعمت بزرگیه. ازدواج کردن و بچه دار شدنشون واقعا حس قشنگی داره.

کنار چشمه پارک جمشیدیه بساط صبحونه رو پهن کرده بودیم که ورجه وورجه یه سنجاب روی درخت کناری توجهمو جلب کرد. مشغول خوردن بودیم که مامان گفت: زهرا سنجاب اومده پشت سرته. دیدم یه نگاه به من میکنه یه نگاه به دستی که توش گردو داشتم. یه قدم میاد جلو یه قدم میره عقب، اطرافشو نگاه میکنه. دو دل بود که بیاد جلوتر. دستم رو بردم جلو و نزدیک تر از قبل شد اما هنوز هم از نزدیک شدن به منه انسان دوپا میترسید گردو رو گذاشتم رو زمین. در فاصله 30 سانتی خودم و اومد گردو رو برداشت و رفت. از زیبایی و تو دلبرویی این حیوون نازنین هر چی بگم کمه. منی که همیشه رابطه م تا حد زیادی با حیوانات خوبه و از دیدنشون لذت میبرم و بعد از فیلم و سریال جذاب ترین برنامه، مستند حیاط وحش هست، واقعاً از دیدن سنجاب در این فاصله نزدیک حسابی کیف کردم. سنجاب که رفت، یکی از توله سگ های آزاد محوطه اومد کنارم که اونم از صبحونه بی نصیب نموند، خرده نون های باقی مونده رو هم گنجشکا و پرنده های دیگه اومدن خوردن. کیک میانوعده رو با مورچه های بزرگ سه سانتی تقسیم کردم و موقع برگشت برای ماهی قرمز های استخر هم نون ریختم. اینجوری بود که آخرش مامان گفت واقعاً تو رابطه ت با حیوونا خوبه. امروز براشون مادری کردی.
+ بودن کنار حیوانات خیلی حالم رو خوب میکنه. انرژی خوبی ازشون میگیرم.
+ به مامان میگم کاش یه مزرعه حیوانات داشتم یا حداقل شغلم مرتبط بود. من از بودن باهاشون واقعاً لذت میبرم. کاش عکاس حیات وحش بودم.
+ ویدئوی سنجاب رو میذارم اینجا
+ هر چقدر عاشق حیواناتی مثل انواع گربه سانان و اسب و زرافه و سگ و گربه و.... هستم اما در مقابل حشرات و خزندگان اولین واکنش جیغ و فراره :))
چند ماه اخیر رو که نتونستم راحت بخوابم و به شب بیداری و کابوس و روزهای کسالت بار و بی انرژی گذشته منو یاد اون جمله ای انداخت که دقیق یادم نیست اما مضمونش اینه که میگه اگه کسی بهت گفت حالش خوب نیست ازش بپرس شب ها رو میتونه راحت بخوابه و اگه جواب داد آره پس یعنی حالش هنوز اونقدرها هم بد نیست.
+ یکی از سخت ترین سوگ هایی که باهاش ممکنه مواجه شیم بعد از سوگ از دست دادن والدین، سوگ عشقه. جونت رو ذره ذره میگیره.
نمیشد مثلا این آپشن وجود داشت که از اردیبهشت مستقیم بپریم مهر؟؟
حاضرم از تمام میوه های خوشمزه فصول گرم بگذرم ولی شاهد تابیدن مستقیم آفتاب به تک تک اجزای بدنم نباشم.
کاش حق انتخاب داشتیم. مثلا خدا اواسط فصل بهار میگفت خب بنده های عزیزم صف بکشید با این ماشین زمان طی یه جهش فصلی میبرمتون پاییز تا مبادا زیر آفتاب گرم و کلافه کننده اذیت بشید گوگولی های من و برعکس در فصول سرد به بنده های گوگولی سرمایی میگفت صف بکشید در یک چشم به هم زدن میبرمتون بهار و تابستون رو بچشید تا از گرمای آفتاب سیراب بشید عزیزانم.
+ گرما بر رگ و سلول های مغزش اثر گذاشته و از سر درد ناشی از گرما کلافه شده.