|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
جدی جدی من دیگه احساس میکنم هر چقدر سنم بالاتر میره چهرم به جای بزرگ شدن بیبی فیس تر میشه. ریزه میزه بودن یه طرف بیبی فیس بودن هم شده مزید بر علت.
هر جا میرم نهایتاً فکر میکنن من 23،4 سالمه. یه جوری شده که دیگه خود خدا هم منو گردن نمیگیره :)))) این اونی نبود که من خلق کردم. فرشته ها گِل این بنده منو از کجا برداشتید؟!
یه زمانی از خاطرات بیبی بودنم مینوشتم اینجا. البته که جوون موندن یه نعمته که سال های بعد خودش رو نشون میده ولی بیش از حدش یه جور عجیب اذیت کننده ای میشه که از فروشنده ها بگیر تا متصدی بانک و راننده تاکسی و مردم و هر آنکس که با من چشم تو چشم میشه تصور کوچیک بودن دارن و تا وقتی حرف نزنم یا جدی نباشم متوجه بزرگسال بودنم نمیشن. گاهاً پسرای هم سن خودم در سِمَت راننده تاکسی یا فروشنده و... بهم میگن عمو جان و دخترم :)) همین موضوع باعث شده تو این چند سال اخیر با اینکه من چهره خوش خنده و شوخی دارم کم کم جدی بودن رو در برخوردهای روزانه م اضافه کنم. درسته از روحیه اصلیم دور میشم اما لازمه. حالا بماند که گاهی دهه هشتادی و نودی های باشگاه که قدشون از من بلندتره چنان خودشون رو بزرگ میبینن و گردن کشی میکنن که دوست دارن بزنم پس کله شون بگم بچه من حداقل از تو 15 سال بزرگترم. بشین سر جات مامان جان از اخلاق خوب من سوء استفاده نکن (البته که گاهی از حد بگذرن تشر میزنم :دی)