<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سی و چند... </title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com</link>
<description>تکه های کوچکی از یک زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Sep 2026 15:26:43 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>311</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/430</link>
<description>تو چرا بازنگشتی دیگر.... 🎥 عجب شعری گفته ابتهاج . . قرارمون بود برگردی ...</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 15:26:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/430</guid>
</item>
<item>
<title>310</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/429</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 16:33:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/429</guid>
</item>
<item>
<title>309</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/428</link>
<description>بعد از 72 روز اشک ریختن، امروز اولین روزیه که هنوز تا این ساعت شبانه روز گریه نکردم. نمیدونم اشک هام تموم شده؟ رفتم در فاز بی حسی و فروپاشی از درون؟ به پذیرش رسیدم؟ نمیدونم شایدم کم کم باید به قولی که بهش دادم عمل کنم که گفت: من بلد قول دادن نیستم. تو قول بده بعد از من خوشحال باشی. ولی میدونم که اوضاع هیچ جوره خوب نیست .</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 16:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/428</guid>
</item>
<item>
<title>308</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/427</link>
<description>نمیدونم واقعا مکالمه بین شمس و مولانا بوده یا نه اما متن جای تأمل داره .</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 10:51:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/427</guid>
</item>
<item>
<title>307 </title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/426</link>
<description>درگیر سوگ بودن اینجوریه که داری زندگی میکنی یهو میاد سراغت وسط غذا خوردن، وسط خرید کردن، قدم زدن، وسط کار، وسط ظرف شستن، با بوی آشنا، شنیدن یه صدا، شنیدن اسمش، یه موسیقی، حتی وسط خنده یه جوری دوباره میکشه درون خودش غرقت میکنه که انگار مثل روز اول داغش تازه ست. اونجاست که به خودت میای و میبینی انگار دیگه اون آدم سابق نمیشی .</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 07:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/426</guid>
</item>
<item>
<title>306</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/425</link>
<description>در خیالات خودم 🎥 در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می‌نشینی روبرویم، خسـتگی درمی‌کنی چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست باز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟! باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند یاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیست چشم می‌دوزم به چشمت، مي‌شود آیا کمی دستهایم را بگیری، بین دســتانی که نیست...؟! وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو… پشت پایت</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 05:24:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/425</guid>
</item>
<item>
<title>305</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/424</link>
<description>دست میکشم بین موهام و همینطور دسته دسته مویی که از سرم میریزه</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 14:49:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/424</guid>
</item>
<item>
<title>304</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/423</link>
<description>چیه این دلتنگی که اول صبح دلت برای پنجه کلاغی های موقع خندیدن کنار چشمش هم تنگ میشه.</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 04:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/423</guid>
</item>
<item>
<title>303 </title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/422</link>
<description>- از کجا میدونی تهش رسیدنه؟ + دلم روشنه به داشتنت مگه اینکه بمیرم. من فلانی ام ها دوری همیشگیم فقط با شهادته... . . دور شدی..... خیلی دور. .</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 17:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/422</guid>
</item>
<item>
<title>302</title>
<link>https://rozoshab.blogfa.com/post/421</link>
<description>یه بار حین صحبت کردن پشت تلفن بغضش گرفت. صحبت از ترس جدایی بود. از اینکه یه روز ناخواسته همینطوری که الان تنهام گذاشته، تنهام بذاره. از بغضش منم بغضم گرفت. گریه کردم. صدامو که شنید بغض خودش فراموشش شد. فقط داشت منو آروم می‌کرد. می‌گفت گریه نکن خونه خرابم میکنیا. خونه م توی چشماته. گریه کنی خونه مو سیل میبره. * الان دیگه چیزی از اون چشم ها نمونده. چشم هایی که می‌گفت دنیامه. بهشون نگاه میکنم تموم درد و خستگیم میره.</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 14:47:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozoshab</dc:creator>
<guid>rozoshab.blogfa.com/post/421</guid>
</item>
</channel>
</rss>
