|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|

کریس رو به پسرش کریستوفر:
+ هیچوقت نذار کسی بهت بگه نمیتونی کاری انجام بدی. حتی من. باشه؟
_ باشه.
+ تو یه رویا داری که باید حفظش کنی.
مردم نمیتونن خیلی از کارها رو بکنن و میخوان که توام نتونی. اگه یه چیزی رو میخوای باید تا آخرش بری.
🎥 The Pursuit of Happyness
* فیلمایی که داستانش واقعیه همیشه یه لول دیگه ای جذابیت دارن.
مهمونا بیدار شدن و منم لباس پوشیده تکیه دادم به تخت و دارم به این فکر میکنم که چرا باید اول صبح تو روی آدما نگاه کرد و سلام داد؟ چند ساعت پیش هم رو دیدیم و سلام علیک کردیم. از دیشب تا الان چه چیزی تغییر کرده؟
یه دیالوگ جالب از فیلمی که ندیدمش:
+ دو تا گرگ وجود دارن و همیشه دارن با هم میجنگن، یکیشون تاریکی و ناامیدی هست و اون یکی نور و امید. کدومشون میبره؟
_ بیخیال کیس
+ اوکی، جواب نده
_ همونی که بهش غذا میدی!
🎥 tomorrowland 2015
+ ساده اما عمیق
صبحی که بابا از بیرون میومد توی کوچه یه مرغ عشق سفید پیدا کرده بود که خیلی پر و بالش به هم ریخته و کچل شده بوده. فکر میکنیم که احتمالاً در طی یه نبرد از دست گربه فرار کرده. البته که خونگیه ولی معلوم نیست صاحبش کیه و چطور سر از کوچه درآورده. خیلی هم ترسیده و از صبح هم گوشه قفس بدون اینکه چیزی بخوره کز کرده. خدا جان ممنون میشم این سمت مراقبت از حیوانات رنجور و آسیب دیده رو از روی من برداری. من هنوز و تا همیشه نیاز دارم خودت مراقب من باشی دیگه نذار غصه این حیوون کوچولوها رو هم من بخورم.
یه ترکیب خوشمزه بگم؟؟ ساده ترین حالتش کاهو پیچ خرد شده + ماست موسیر چکیده ترجیحاً سنتی + نمک + فلفل. یکم قرتی تر با سیب زمینی پخته نگینی خرد شده. یکم قرتی تر پلاس با سینه مرغ و ذرت.
+ وی امروز کلا نمیدونه چشه و چرا اینقدر بداخلاقه و انگشت پاش هم تو تمرین کمی آسیب دیده و جهت تسلی خاطر، سالاد نوع قرتی تر رو درست کرده و محض خالی نبودن عریضه یه چیزی بنویسه.

این دختر چقدر منه. ساید گوگولیم یه همچین چیزیه. این روزا تو همچین وضعیتی نشستم، موها بالا بسته شده پای لپ تاپ با گل و گیاه و یه لیوان نوشیدنی و گربه پشت سرم که البته شرایط نگهداری از گربه رو ندارم اما خیلی دوستشون دارم. به جاش دو تا ماهی قرمز دارم :دی
+ موهام که کوتاه بشه دیگه اینقدرا گوگولی به نظر نمیام.
گاهی وقت ها که پیرزن درونم حوصله خوردن میوه به طرز معمول رو نداره دست به کار میشه و میریزه توی میکسر و یه نیمچه اسموتی ازش میکشه بیرون.
امروز دیدم شاتوت ها ممکنه به زودی به لقاءالله بپیوندند پس در یک حرکت سریع همه رو ریختم تو میکسر و با کمی شربت آلبالو معجون فرح فحش درست کردم. فردا هم بستنی وانیلی میزنم تنگش که طعم متفاوتی ازش بگیرم و اگر کمی ازش بمونه تبدیل میشه به بستنی یخی :دی
آب هندونه و آب طالبی که به جای خود ولی دیده شده من گاهی خربزه های بی مزه رو با یکم شکر میکس کردم که خوشمزه بشه.
+ طعم های جدید رو دوست دارم تست کنم. خیلی سخت نمیگیرم که حتما باید فلان ماده باشه که بشه فلان اسم رو روش گذاشت. هرچیزی که حس خوشمزگی بده و در دسترس باشه کافیه.
بعد از 8 ماه امروز رفتم باشگاه و از اونجایی که استاد میخواست یه حال اساسی بهم بده، تمرین دادن به بچه ها رو گذاشت به عهده من. بعد از تمرین، گرما و شدت تمرین و افت قند دست به دست هم داد که چشمام سیاهی بره. حالا از اونجایی که در نظر بچه ها هیچوقت به اصطلاح سوسول نیستم و جان سختم باورش سخت بود که حالم بد بشه تا وقتی تکیه داده به دیوار پاهام سست شد و چشام بسته شد. داشتم به استاد از دور ملتمسانه نگاه میکردم که لااقل زن تو بیا منو نجات بده. صحنه دراماتیکی بود :)))) تو ذهنم میگفتم پاشو الان وقت اینکارا نیست. ولی خب افت قند و گرما میگفت نه عزیزم تازه اولشه بمون حالا و دیگه چشمام جایی رو ندید. خلاصه که بعد از یک ربع نگه داشتن پاها به سمت بالا و خوردن کاکائو برگشتم به میدون انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده و با جدیت دوباره تمرین دادن رو ادامه دادم. استاد میفرمایند که کلاسای اضافه رو هم بیا برات خوبه. تو دلم گفتم بذار زنده بمونم همین سه روز در هفته رو بیام بعدیا پیشکش. دیگه مثه قدیما جان سخت نیستم زن. بگذر از من :دی من تازه اومدم.
+ همیشه قوی نبودن رو کم کم گنجوندم بین برنامه های این چند ماه اخیر
But it’s gonna be okay
الان که از سر سفره آبدوغ خیار بلند شدم یاد روزای گرم تابستونی کارگاه افتادم که مخصوص آبدوغ خیار خوردن بود. یک روز رو مشخص میکردیم و هرکسی تو هر چیزی که دوست داشت سهیم میشد. آبدوغ خیاری که میگم نه از اون مدل های سریع و سیر که صرفاً یکم دوغ و ماست و خیار و سبزی خشکه. وقتی پای من و آبدوغ خیار وسط باشه محاله سبزی تازه خرد شده و دوغ و ماست محلی و گردو و گل محمدی و نون تنوری خشک و... فراموش بشه. زیر درخت توت داخل حیاط فرش پهن میکردیم و یک ساعت از هر چی کار و دغدغه و خستگی بود راحت میشدیم. گاهی اینقدر غذا بهمون مزه میکرد که در حد انفجار میخوردیم و بعد از ناهار، حین کار یکی یکی بچه هایی که سردی ماست حسابی میگرفتشون چرتشون میگرفت و میخندیدیم. درسته که روزایی که دور هم ناهار رو با آرامش میخوردیم خیلی کم بود (چون خانم رئیس فکر میکرد کار بیشتر یعنی نتیجه بهتر و بهره وری بیشتر که دقیقا نتیجه ش برعکس شد) اما همون خوشی لحظه ای هم کافی بود که حداقل دو سه ساعت حالم خوب باشه و فکر کنم واقعاً رابطه هامون همون قدر که در ظاهر دوستانه ست در باطن هم همینطوره.
+در حین ناهار خوردن که به این خاطره فکر میکردم دیدم همچنان وقتی اون روزها یادم میاد اولین واکنش مغزم استرس و اورتینکه. هرچند از بین کلی حرف و اتفاق، چند خط خاطره خوبش رو جدا کردم و نوشتم اما انتهای مغزم میدونه که نباید به گذشته فکر کنم. نباید آرامشی که تازه بدست آوردم رو فدای خاطره های گذشته با آدم های اشتباه کنم.
بعد از اینکه 8 ماهه باشگاه رو ول کردم استادم زنگ زده که چند ماه دیگه آزمون کمربند قهوه ایه، بچه ها دارن برای تمرین میان. خواستم بهت خبر بدم که اگه میتونی بیای. تشکر کردم و قرار شد دوباره باشگاه رو از سر بگیرم.
+ حقیقتاً وجود آدمایی که برات ارزش قائل میشن و تو رو یادشون نمیره و درک میکنن قطعاً تو شرایط خوبی نبودی که همه چیز رو گذاشتی کنار و هر چند وقت یه بار یه تیری در تاریکی ميندازن که دوباره برگردی به خود قبلیت، از نعمت های زندگیمه.
دیدی میگن هر چی گم کنی یا ندونی کجاست از مامانت بپرسی همیشه میدونه؟ میگی به خدا نبود تو کابینت، بعد میاد از تو همون کابینت عجی مجی میکنه با یه نگاه عاقل اندر سفیه صحنه رو ترک میکنه. حالا من این قضیه رو با بابا دارم. خدانکنه من بگم فلان چیز اشتباهه یا مثلا بگم فلان چیز درست نمیشه، فلان آدرس اشتباست. همون لحظه به اذن پروردگار سوسک میشم و ضایع میشم. لامپ چرخ خیاطی سوخته بود. بابا چند تا لامپ آورد که امتحان کنم. امتحان کردم یکیش سر پیچش اوکی بود ولی سوخته بود. اون یکی هر چی میپیچیدم نمیپیچید. هی من بپیچ هی اون نپیچ. گفتم بابا این سایز سر پیچش انگار درست نیست. گفت امکان نداره. اینا سایزاش یکیه. گفتم مطمئنم نمیشه خیلی امتحان کردم. بیا خودت ببین. فکر میکنید چی شد؟؟ لامپ نه تنها قشنگ پیچید بلکه روشن شد و با روشن شدنش منم محو شدم :))) :|
اینکه میگن هر کسی را بهر کاری ساختند واقعا شوخی نیست. تو این دو ماهی که استعفا دادم بابا طبق معمول همیشه از سر لطف و نگرانی بهم شغل اداری و پشت میز نشینی پیشنهاد داد. هر چند که من همیشه میگم من اصلا برای کارای پشت میزی ساخته نشدم اما خب اغلب پدر مادرای ایرانی فکرشون اینه که کارمند بودن و داشتن بیمه به شغل های هنری و آزاد و فریلنسری و غیره و ذلک ارجحه. پس چند روز پیش تصمیم گرفتم برم سر یکی از این کارهایی که پیشنهاد شد که هم ساعت کاری کمی داشت و هم مسیر نزدیک بود و خوشبختانه دوست قدیمی دوران کودکیم کنارم بود تا آموزش های لازم رو بده. روز اول با حجم زیادی از اطلاعات مختلف پزشکی و سونوگرافی و رادیولوژی رو به رو شدم که تمامی سلول های مغزم نیم سوز شد. منی که قبلا روزی حداقل 9 ساعت کار هنری دستی با فشار کاری بالا و مدیریت کارگاه رو تجربه کردم حالا در برابر دو ساعت کار پشت میز نشینی و مراوده با مردم و اطلاعات پزشکی احساس غرق شدن داشتم. انگار هر لحظه ممکن بود مغزم سوت بکشه و از گوشام بخار بیاد بیرون. باقی ساعات کاری رو فقط گیج و محو طی کردم تا تموم بشه. روز اول گذشت و روز دوم به خودم گفتم اشکالی نداره. طبیعیه که روز اول برات سخت باشه هر چیزی اولش سختی خودشو داره. درسته که روز دوم به مراتب بهتر گذشت اما بازم نتونستم اون حجم از شلوغی و خشکی رو تحمل کنم و نهایتا گفتم عزیزم من واسه این کار ساخته نشدم. میدونستم که با توجه به کمال گراییم که البته ویژگی خوبی نیست، میتونم در نهایت بعد چند روز کلنجار رفتن به همه چی عادت کنم و اوضاع رو مدیریت کنم اما ترجیح دادم زیر بار فشار جدیدی نرم و انرژیم رو بذارم واسه کاری که بهش علاقه دارم. قطعا که خانواده از تصمیمم تا حدی شوکه شدن ولی مهم اینه هر کسی سر جای خودش باشه.
+ سر جای خودتونید یا نه؟؟
وی از خیاطی از هر نوعش که باشه خوشش نمیاد ولی خب مجبور شد طی یه قضیه ای برای خودش کاور تشک و بالشت بدوزه. البته که از نتیجه نهایی راضیم ولی خب دلیل نمیشه از خیاطی خوشم بیاد :|
+ در نهایت دمم گرم. خوب و تمیز دوختم
+ در حین کار برای اینکه خیلی بهم سخت نگذره کتاب هری پاتر گوش دادم و الان با کمر درد ریلکس کردم.
دیشب در تلاش برای خوابیدن تو تاریکی شب سر زدم به آهنگ های فیلم لالا لند. فیلمی که در ظاهر موزیکال شاد و رنگی اما باطنش غمگین و خیلی واقعی. خیلی راحت داره میگه اگه رویاهایی داری ممکنه تو مسیر رسیدن به این رویا خیلی چیزها رو هم از دست بدی. درسته که میا و سباستین هر کدوم در نهایت به رویایی که داشتن رسیدن ولی این وسط مجبور شدن بعد از مدتی از هم جدا شن و قید یک عشق طولانی مدت کنار همدیگه رو بزنن.

اکثر اوقات زمانی که یه فیلم در زمان خودش خیلی سر و صدا میکنه، مسلماً عده ای هستن که فقط به ظاهر فیلم توجه میکن حتی ممکنه قضاوت فقط از روی پوستر فیلم باشه. صرفاً به این دلیل که فیلم با یه موزیک پر شور خیابونی شروع میشه بنا رو بر این میذارن که یه زندگی شاد و رنگی رو قراره نشون بده و دنیا گل و بلبله و با یک فیلم پاپ کورنی طرفیم. ولی وقتی جلوتر میری و عمیق به فیلم نگاه میکنی مجبور میشی با واقعیت ها هم کنار بیای که گاهی توی دو راهی که هر دو برات ارزشمنده مجبوری یکی رو انتخاب کنی. اونجاست که سکانس آخر رو با تمام وجودت حس میکنی. لبخند و غمی که توی نگاه میا و سباستین هست با موسیقی متن فوق العاده ای که از ذهنت بیرون نمیره.

+ گاهی فیلم هایی خوب رو بعد از چند سال دوباره میبینم و هر بار چیز جدیدی ازش درک میکنم برام جالبه.
+ اگه این فیلم رو دیدید نظرتون رو دوست دارم بدونم
یه شبایی خوابم نمیبره از حجم افکاری که کل مغزم رو میگیرن. زندگی چیه؟ خوشبختی چیه؟ شادی مهم تره یا موفقیت؟ تنهایی بهتره یا بودن با آدم هایی به هر قیمتی؟ اصن دنیا چیه؟ چی شد که زندگی مون شروع شد؟ بعدش چی میشه؟ چطوری شاد باشم؟ چطوری زندگی کنم که واقعا زندگی کرده باشم؟ چطوری به اینهمه هدف و آرزوها برسم؟ چی میشه که فکر میکنم انگار زندگی های دیگه هم داشتم؟ اگه همین الان بمیرم چی میشه؟ وقتی هنوز خیلی کارها انجام ندادم و خیلی جاها نرفتم. چی میشه که بعضی آدما تو سن کم مسیر زندگیشون رو میسازن و ادامه میدن و بعضی تا آخر عمر نمیدونن چیکار کنن؟ و هزار تا سوال دیگه که جوابی براشون ندارم.
در این فصل گرم هر وقت از خونه بیرون زدم دیدم اکثر مردم مشکی پوشیدن. برام عجیبه که چرا وقتی میشه روشن ترین رنگ ها رو پوشید تو این گرمای عجیب غریب، بازم خیلی ها مشکی رو ترجیح میدن. دو حالت داره یا واقعاً عاشقان رنگ مشکی بیشتر از اونه که من فکر میکردم یا به خاطر محرم همچنان مشکی پوش هستن.
+ شما مشکی پوشید یا رنگی؟
از زیر و رو کردن آلبوم ها و مرتب کردن فولدرهای عکس بیزارم.
انگار هر عکسی که میبینم یه خنجر میزنه به قلبم که ببین انگار قدیما آدما حالشون بهتر بود، ببین چقدر عزیزانت جوون تر بودن و الان نه، ببین کسایی رو که دیگه نیستن، ببین چقدر خاطره جمع شده. ببین چقدر زمان زود میگذره.......
بزرگسالی هم مقوله عجیبیه. یه موضوع مهم کاری ذهنت رو درگیر میکنه. غرق فکر میشی. ساعت از 12 شب میگذره و تو همچنان در حالی که به روش های مختلف سعی میکنی بخوابی، نه تنها تلاش هات برای خوابیدن جواب نمیده بلکه در نهایت چشمات باز میشن مثه چشمای نوزادی که تمام شب رو خوب خوابیده و اول صبح با چشمای گرد زل زده به سقف و کاملاً سر حال و شاداب. بعد از سرحالی زیاد یادت میوفته حتی حواست نبوده شام بخوری و نیاز به دستشویی هم داری. موجود عجیبیه این آدمیزاد
نزدیک بودن و ارتباط با آدمای سمی اینجوریه که هر روز داری تلاش میکنی و به هر روش ممکنی که بلدی داری خودت رو پاره میکنی که ذره ای زندگیت، حال روحی و جسمیت و... بهبود پیدا کنه، به خودت امید میدی و تنها خودتی که میفهمی چقدر داری به سختی همه چیز رو ادامه میدی، ولی در نهایت بهت میگن مگه تو داری چیکار میکنی؟ مگه به جایی رسیدی؟ مگه موفقیتی داری؟ و اونجاست که همه قطعه هایی که ساختی میریزه چون تو ذهن بعضیا موفقیت هیچ معنی خاصی نداره. حتی اگه بری فضا هم میگن خب که چی؟ این یعنی موفقیت؟ و دلیل این رفتار چیه؟؟ چون خودشون هم به هیچ جایی نرسیدن و میخوان فقط تو رو تخریب کنن که توام مثل اونا باشی. تو میدونی علت همه این حرفا چیه، میفهمی تک تک این کارا چه معنی داره چون سال ها مطالعه کردی. با وجود اینکه تو کلی موفقیت های ریز و درشت داشتی و بابتشون به خودت افتخار کردی ولی قطعاً حرف نزدیکان روی روح و روانت اثر میذاره و تو دیگه نمیتونی بگی ولش کن بیخیال فقط حرف بود. نیش و کنایه های بی منطقه. میشکنی و دوباره مجبوری از اول قطعه هاتو کنار هم بچینی. حتی بعد این سالها میدونی ریشه رفتارها و انتخاب های غلطت چیه، تمام تلاشت رو میکنی که خودت رو نجات بدی. تمام انرژی روزانه ت به جای رسیدن به هدف های جدید، صرف دوباره احیا کردن خودت میشه و آخرش حرفایی رو میشنوی که نباید بشنوی. جالب تر اینکه وقتی هم از این حرفا ناراحت بشی و دلگیر و عصبانی، میگن پس حق با ما بود. تو هیچی نیستی که آشفته شدی و حق به جانب پیروز میدان میشن.
کبوتر چاهی رو که میشناسید. این پرنده های نه چندان اهلی که در حالت عادی خیلی به انسان نزدیک نمیشن. از قضا یک جفت کبوتر حدوداً دو ماه پیش اومدن و روی هواکش تراس تخم گذاشتن. تازه چند روز پیش بچه کبوتر بزرگ تر شده بود و ما چهار چشمی حواسمون بهش بود حالا که هنوز پرواز بلد نیست یهو نپره از تراس پایین حیاط که گربه ها نرن سراغش. حالا بماند که مادر پدرش خیلی ریلکس دیر به دیر بهش سر میزدن و بزرگ شدنش خیلی طول کشید چون خیلی دیر بهش غذا میدادن، در این میون یکی دو باری خودشو از لونه انداخت بیرون روی تراس افتاد پشت وسیله ها به سختی درآوردمش. یه بارم خودشو انداخت تو حیاط که شانس خوبش گربه اون لحظه نبود و نجاتش دادیم. یکی نبود بهش بگه بچه تو که پرواز بلد نیستی چرا هی میپری. چند روز دیگه صبر کن بزرگتر بشی. با اینکه دلش پرواز میخواست و بال میزد اما نمیتونست بره بالا. صبح که از خواب بیدار شدم اومدم بهش سر بزنم دیدم از لونه پرید روی تراس بعدم پرید تو حیاط پر از گربه. دیگه باقی ماجرا قابل حدسه. تا من لباس بپوشم و خودمو برسونم پایین، گربه بالش رو زخمی کرده بود. آوردمش بالا ولی آسیبش جدی تر ازین حرفا بود. چون نمیتونست حتی رو پاش بایسته. حالا هم داره آخرین نفساش رو میکشه و پدر و مادرش نگاهش میکنن. تا جایی که تونستم بهش کمک کردم این مدت. شاید دیگه باید باقیش رو بسپرم به تقدیرش.
+ بعضی وقتا پریدن با کله تو چیزی که هنوز آمادگی شو نداریم شجاعت و عمل کردن نیست. فقط ریسکه و تاوان داره.