|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
امروز عجیب دیر گذشت. انگار دو طرف زمان رو گرفتن دارن میکِشَن مثل کش. حالا نخوره تو چشمم خوبه :)) از صبح کلی کارای مختلف انجام دادم که دیگه الان حوصلم سر رفته. از دیدن دو تا از دوره هام گرفته تا انجام کلی از کارهای خونه و زبان خوندن و موزیک گوش دادم و فکر کردن و فیلم دیدن در حد تهوع و وبلاگ و اینستاگرام و تلگرام گردی و معاشرت با خانواده و.... و همچنان ساعت 8 شبه. از صبح که بیدار شدم حس شنبه داشتم. انگار نه انگار که جمعه ست و قراره دچار کسالت جمعه بشم. فقط سرگرم و مشغول بودم انگار واقعاً شنبه بود. الانم برم چند صفحه از کتاب جدیدم رو بخونم بلکه زودتر این شب بلند تموم شه و بخوابم. البته تک تک لحظه ها شکر داره و خوشحالم.
+ ناخنمم شکست
+ با خواهر زاده که حرف میزدم میگفت مرغ عشق سفیده گویا با یکی از مرغ عشقای خودش روابط حسنه برقرار کرده و اون یکی تک و تنها مونده. پرنده زرنگ :دی