|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
+ پنج صبح مغزم خطاب به ارگان های دیگه بدنم:
بچه ها یه پلکش باز شد شروع کنید. مثانه شروع کن، دماغ شیر فلکه رو باز کن، معده غرش کن، خودمم کاری میکنم دیگه خوابش نبره.
_ دیگه خوابم نبرد.
+ مغز: بچه ها عملیات با موفقیت انجام شد ( خنده شیطانی)
_ خوابم که نبرد پاشدم حداقل از صبح قشنگ روستا عکس گرفتم.

+ خونه مامان بزرگ بابابزرگ تنها جاییه که هر وقت سرمو میذارم روی بالشت سه سوت خوابم میبره، اینجا زمان خیلی کندتر از حالت عادی میگذره. غذاها یه مزه دیگه دارن. حتی خدا هم آرامش بهشت رو از اینجا کپی پیست کرده. اما خب اینبار حتی اینجا هم درست حسابی نخوابیدم. در عوض هنوز قشنگیاش هست.