تکه های کوچکی از یک زندگی

بیاین یه قراری بذاریم. اهمیت آدما رو طبق ظاهر و پوشش و عقاید ظاهری در نظر نگیریم. نگیم اونی که ظاهرش موجه نیست پس بی اعتقاده یا اونی که ظاهرش مذهبیه، متعصب و از زندگی چیزی سرش نمیشه. اومدیم تو این دنیا یه مدتی رو زندگی کنیم و رشد کنیم و بریم. تهش خدا میگه بیاید جلو ببینم کدومتون حق بقیه رو نخوردید، کدوم دل نشکوندین، حسادت نکردید، امانت دار بودید، تهمت نزدید، غیبت نکردید، مهربونی کردید، اون همه نماز و روزه و کارای واجب دیگه ام گفتم واسه خودتون بکنید، یه قرار بود بین منو شما، نه اینکه تو چشم هم بکنید و مسابقه بذارید که هر کی نماز نخوند کافره و هر کی خوند به خودش مغرور بشه که من چقدر بنده خوبیم. یا اونی که اعتقادی نداره بیاد مذهبیا رو مسخره کنه و حتی آدم حسابشون نکنه. اونقدر آدمای مختلف دیدم که طی یه اتفاقی تغییر میکنن. چه به اون سمت چه به این سمت. قضاوت نکنیم آدما رو. اونقدر خیلی نزدیک نباشیم به آدما که اگه یه روزی تغییر کردن بتونیم بپذیریم و تغییرشون تو ذوقمون نزنه که بزنیم زیر میز. خیلی خواستیم دلسوزی کنیم در حق هم دعا کنیم، مهربونی کنیم، آرزوهای خوب کنیم. من یکی دیگه از قضاوت از روی ظاهر خسته ام. این چند دستگی بین آدما داره اذیتم میکنه. بالاخره که تموم میشه این دنیا....

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:3 نويسنده خانم لبخند |