تکه های کوچکی از یک زندگی

اینو دیدم یاد یه خاطره قدیمی افتادم. یکی از پسرای فامیل که تقریباً همسن و سال خودمه زمان بچگی خیلی با هم کل کل میکردیم. مادرش و بعضیا فکر میکردن من ازش خوشم میاد و به چشم همسر آینده بهش نگاه میکنم. در حالی که من کلا اهل شوخی و خندیدن و شیطنت بودم. حدوداً 10 سال پیش ازدواج کرد. تقریباً ازدواجش با رفتن ما به مسافرت و دیدن فامیل یکی شده بود. از قضا من همون موقع مریض شدم. معدم میکروبی گرفت که تهوع و تب شدید داشتم. مادرش و بعضی فامیل محترم حرف درآوردن که من از تب عشق و فراق یار حالم بد شده :)))) همینقدر خنده دار. حالا جالبه این آدم اصن تایپ من که نبود هیچ جوره. اون زمان خیلی عصبانی شدم ولی الان فقط خندم میگیره. در یک داستان عشق زوری بودم که خودم ازش خبر نداشتم.

+ تاريخ شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:3 نويسنده خانم لبخند |