تکه های کوچکی از یک زندگی



این منم اون جوجه ها هم بچه هامن. طی یه حرکت سریع مادر چند تا بچه شدم که همینطوری هر جا برم پشت سرم راه میوفتن.


خواهرزاده ها چند روز مهمونمون بودن. جوجه اردکایی که خاله جون خاله جون از زبونشون نمیوفته و آخرین جوجه که زیر 2 سالشه چون مامانش نبود به من می‌گفت مامان :) راست میگن که خاله مامانیه که فقط بچه رو به دنیا نیاورده. تو این چند روز مثه یه مادر شش دنگ حواسم باید به همه چیز می‌بود. انواع و اقسام نیازهای اولیه و ثانویه و تفریحات و غرها و ناراحتی های بچه های زیر دو سال تا 13 سال. حقیقش رو بخواید تو این چند روز به اندازه ده سال صبوریم بیشتر شد. با اینکه نوه ها اومده بودن خونه مامان بزرگ بابابزرگشون ولی انگار بچه های من بودن. چشم باز میکردم میدیدم 6 تا چشم روبرومه که هر کدوم یه چیزی می‌خواست و تا خود شب که دونه دونه میخوابودمشون. یه چیزی رو خوب متوجه شدم که خیلی راحت زبون نیاز هر کدوم رو متوجه میشم. مترجم آنلاین انواع جملات و حالات صورت و غر و ناراحتی و حس های لحظه ای که ویژگی خوب برای مادر بودنه. منکه فقط چند روزی رو با کمک مامان و بابا از این بچه هایی که به نسبت زیاد از آب و گل درومدن نگهداری کردم ولی مادر بودن سخت ترین کار دنیاست.

* دایره لغات جوجه کوچولو که یادم نره :)
مامان اَه اَه ( پوشکمو عوض کن) ، مامان به به (گشنمه)، مامان آبی (یعنی آب میخوام) مامان شی لالا (شیشه شیرش رو میخواست برای خواب عصر و شب) مامان دَدَ (بریم بیرون) مامان بِس ( موقع خوراکی خوردن میگفت بشین کنارم) مامان دِ (چیزی که میخواست رو میگفت بده)

* از صبح که رفتن خونشون حس میکنم انگار یکی بچه هامو ازم گرفته :|

* مرغ عشق سفید پژمرده که اینجا ازش نوشته بودم رو خواهرزاده بزرگه با خودش برد که بذاره تو قفس مرغ عشقای خودش

+ تاريخ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:52 نويسنده خانم لبخند |