تکه های کوچکی از یک زندگی

درون گوگل فوتو دو نوع آدم هست که با یادآوری عکسای قدیمی، یه بار شبیه اون دوست عزیزته که بهت پیام میده میگه یادته اون سالی رو که رفته بودیم کافه تهرون کندوان؟

دور هم جمع شده بودیم و از سال های دانشجویی می‌گفتیم و کادوی تولد برام ماگ خریدی با طرح دختر با گل های قرمز. برای صبونه من املت خوردم و چای سیاه ایرانی که هیچ وقت تکراری نمیشه و تو پای سیب و لته که پای ثابت کافه رفتناست؟

با یادآوری اون لحظه ها لبخند میزنی و خاطراتتو مرور میکنی و خوشحالی از بودنش.


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ساعت 19:30 نويسنده خانم لبخند |

انرژی زندگی کردنم رسیده به آخرین خط

یکم دور باشم بلکه بتونم برگردم به خودم

اینجوری بهتره

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ساعت 10:9 نويسنده خانم لبخند

خدایا یا من پولدار شم یا وقتی رفتم ردیف یکی مونده به آخر اتوبوسِ خالی نشستم و بعد از باشگاه دارم تخم مرغم رو سق میزنم و منتظرم راننده بیاد حرکت کنه، همون لحظه جوانکی با ساک باشگاهی برسه و از قضا اونم بیاد آخر اتوبوس بشینه و جورابش رو عوض کنه ( پشت سر من در یک زاویه کم نشسته بود و با گوشه چشم دیدم)


به خودی خود، خوردن تخم مرغ در اتوبوس میتونست عجیب به نظر برسه که با تعویض جوراب و جوانکی که در اصل باید جلوی اتوبوس می‌نشست، صحنه سورئالی رو ساخته بود که الحق استاد سالوادور دالی میتونست تابلوی جالبی از این صحنه بکشه.

+ ولی آفرین بهش که اینقدر به تمیزی اهمیت میده.

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ساعت 20:53 نويسنده خانم لبخند |

عموماً عادت ندارم خیلی وقت بذارم برای اینستاگرام گردی از جنس کامنت بازی و پست هایی که همه جور حرفی توش پیدا میشه. اکثر اوقات هم شنونده و بیننده ام بدونِ کامنت گذاشتن.

حالا بعد از مدتی طولانی تصمیم گرفتم زیر یک پست با این موضوع که مثلاً 9 سال دیگه چند سالتونه کامنت بذارم چون جالب بود که تا اون موقع تقریباً چهل ساله میشم. نوشتم: اوایل چلچلی. همین. پشت بندش بنده خدایی به دایرکت تشریف فرما شدند با این پیام که چقدر خوب موندید و اصلاً بهتون نمیاد و این حرفا. با اینکه هدفش مشخص بود اما خواستم یکبار جواب این مدل آدما رو بدم و گفتم: ژنتیک. ادامه داد که: خوش به حالتون چقدر خوبه و من که مو و ریشم داره سفید میشه. شما سینگلی؟؟ و جواب چی داده باشم خوبه؟ با دیوانگی تمام گفتم: خیر بنده سال هاست با خودم ازدواج کردم که همونجا هر چی هست رو از ریشه زده باشم. بنده خدا بهشون برخورد و گفتند: چه جالب! و با بلاک کردن منو خوشحال کردند.

آخه مرد، من اگه قرار بود در کف اینستاگرام دنبال پارتنر و شوهر بگردم که تا الان باید بچه پنجمم تو راه می‌بود. اونوقت اینجور آدما تو محیط مجازی دنبال کی و چی می‌گردن خدا میدونه.


+ همینجوریش هم وقتی تنها تو خیابون راه میرم چنان جدی ام که احد الناسی محض اینکه سنگ مفته و گنجشگ مفت، نمیتونه تصمیم به گفتن بعضی حرفا بگیره. با یک نگاه جدی هرچی هست در نطفه خفه میشه.

+ حالا آخرش یا سینگل میمونم با به قول دوستم یک نفر عاشق همین جدیت و سرسنگین بودنم میشه. اطلاعی ندارم 🤷🏻

+ تاريخ یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ساعت 20:48 نويسنده خانم لبخند |

50 بار سوار این ون شدم ولی هر بار که میخوام برم آخر بشینم یادم میره سرمو بیارم پایین تا سر مبارک با اون برآمدگی بی‌جای سقف برخورد نکنه.

+ اونوقت مغزم همیشه درگیر حل کردن مسائل پیچیده ست. با سادگی ها انگار کنار نمیاد. مدرسه و دانشگاه هم که میرفتم همیشه سؤالات ساده برام سخت بود و سؤالات پیچیده راحت

+ تاريخ شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 16:56 نويسنده خانم لبخند |

کلی کار ریخته سرم که نباید در انجامشون تعلل کنم اما از طرفی اینقدر این چند وقت برنامه هام فشرده بوده که الان خالی کردم. ترجیح دادم آخر هفته رو یکم به بیخیالی بگذرونم تا شنبه.

اینجور وقتها هم که مشخصه میچسبم به فیلم وسریال هام. پس رفتم سراغ مینی سریال خوش ساخت The last of us که از روی ویدئو گیمی با همین اسم ساخته شده و پارسال دیدمش و می ارزید یه بار دیگه ببینمش.

سریالی مخصوص طرفداران اتفاقات آخرالزمانی و بیماری های عجیب و تلاش برای بقا با موسیقی متن و بازی های خوب و جلوه های ویژه فوق العاده که حس واقعی بودن فضا رو زیاد میکنه.

🎧 The last of us

+ تاريخ جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 11:38 نويسنده خانم لبخند |

خنده بی موقع هم پدیده جالبیه؛

° مدال طلای این نوع خنده ها رو گردن خنده های ریز ریز در مجلس ختم که حتی درز دیوار هم اینجور وقت ها فراتر از خنده دار به نظر میرسه، ميندازم.

° مدال نقره رو گردن پقی زیر خنده زدن سر کلاس های جدی عمومی چهل نفره ميندازم.

° و مدال برنز رو گردن خنده ای که الان گریبان گیرم شد که خیلی جدی با شونه های صاف و سینه ای ستبر در خیابون در حال قدم زدن و گوش دادن به کتاب صوتی طنز بودم که با جمله راوی در کمتر از یک ثانیه از فردی عاقل به دیوانه ای تبدیل شدم.

+ حتی هالک هم اینقدر سریع نمیتونست تبدیل بشه که من شدم.

+ البته که با دیوانه به نظر رسیدن مشکلی ندارم.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 10:6 نويسنده خانم لبخند |

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

تا وقتی کسی صراحتاً ازت کمک نخواسته کمک نکن

+ هزاران بار بعد از هزاران بار پشیمونی و دیدن واکنش های عجیب، به خودم میگم اگه آدم ها جلوت تیکه تیکه هم شدن دیگه به کسی که واقعاً از ته دل کمک نمیخواد، دوست نداره از دایره امنش بیاد بیرون، نمیخواد تغییر کنه و صرفاً داره ناله میکنه و غر میزنه که خالی شه و تو رو با کیسه بکس و تراپیست و اینجور چیزا اشتباه گرفته، کمک نکن. تو مسئول زندگی دیگران نیستی. تو مسئول برطرف کردن غم و شادی بخشیدن به دیگران نیستی. حتی اگر دوست باشن، نزدیکانت باشن یا هر کسی که برات عزیزه.

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:37 نويسنده خانم لبخند |

این عکسی که در یوتیوب دیدم و این رنگ و فضای روشن شده با شمع منو برد به حدوداً 25 سال پیش. رفته بودم گوشه حیاط مشترکمون با همسایه. با اینکه مامان و بابا بارها تذکر داده بودند که نصف حیاط با همسایه کناری مشترکه و نباید وارد حریم خصوصیشون بشیم اما صدایی منو کشوند به اون سمت حیاط. صورتم رو چسبونده بودم به پنجره ای هم قد خودم و دستهام حلقه شده به دور چشمام، خونه همسایه رو نگاه میکردم. چیزی که از اون صحنه یادمه یه اتاق نسبتاً تاریک با یه پیانوی مشکی و انگشت هایی که روی کلاویه ها حرکت می‌کردند. اولین مواجه من با پیانو بود و هنوز اولین ساز مورد علاقه منه.

دیروز وقتی توی بارون برمیگشتم خونه و این آهنگ توی گوشم می‌پیچید Oh, simple thing, where have you gone / I′m gettin’ old, and I need something to rely on یه لحظه دلم خیلی برای خونه قدیمی تنگ شد. با اینکه میدونستم اون خونه جاش رو داده به آپارتمان نوساز چندین طبقه، اما مسیرم رو کج کردم و از بین کوچه پس کوچه ها رد شدم و خودمو سپردم به حافظه بچگیم تا بتونم قدم به قدم اون کوچه و خونه قدیمی رو پیدا کنم. چند ثانیه ای وسط کوچه، جلوی آپارتمان مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم، در قدیمی خونه مون از جلوی چشمام رد شد و با اشکهایی که تلاش کردم تا روی گونه هام سر نخورند به راهم ادامه دادم.

راستش رو بخواید من از خراب شدن فیزیکی خاطرات میترسم. مثل همون موقع که بچه بودم و خونه مامان بزرگ و بابابزرگ رو خراب کردند تا نو و خوشگل بشه اما بعد از اینهمه سال من هنوزم دلم مونده پیش سپیدارهای بلند جلوی خونه و تنور قدیمی و دیوارای آبی کاهگلی...

+ درسته که در خانواده ای بزرگ شدم که ساز و موسیقی حرف اول رو نمیزنه و حتی رد شده اما این باعث نشد علاقه م به پیانو کمرنگ بشه و هر بار با شنیدن این ساز روحم پرواز میکنه.

+ پاییز من یه آدم دیگه ام

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ساعت 21:3 نويسنده خانم لبخند |

با اینکه هواشناسی امروز رو فقط ابری پیش بینی کرده بود نه بارونی، اما چه رگبار پاییزی زد، اند گس وات؟ بله همین امروز رفتم سعدآباد :)

+ عجالتاً اولین عکس رو میذارم تا حوصله م بگیره کم کم عکس و ویدئوها رو ادیت کنم.

+ بعد مدت ها جون تازه گرفتم. به یاد گذشته‌ها که همیشه دوربین به دست از همه جا عکس می گرفتم.

+ آمارگیر وب هم هر چند وقت یکبار بازی در میاره و میپره و کلاً هر چی آمار بود نیست و نابود میشه

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 17:21 نويسنده خانم لبخند |

استفاده از تم های مختلف از علاقه وی است

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 9:18 نويسنده خانم لبخند |

وقایع امروز:

+ گلس گوشی رو عوض کردم، بعد فهمیدم درسته که چشمام کمی ضعیف تر شده اما اون همه کدر دیدن صفحه به خاطر گلس بود نه چشمای عزیز من :|

+ وقتی درونگرایی و برنامه می‌ریزی برای بیرون رفتن ولی تا دقیقه آخر دعا میکنی دوستت کنسل کنه :|

حالا خداروشکر که الحمدالله در روزهای آینده میریم به کاخ سعدآباد که مورد علاقمه و ایشالا که برگا زرد شده باشن چهار تا دونه عکس ناقابل محض دلخوشیم بگیرم که بعداً شما رو هم مستفیض کنم. (رفقای قدیم یادشونه چقدر اینجا عکس میذاشتم)

+ 1 ساعت و ربع تمرین داشتیم ولی در واقع انگار 3 ساعت تمرین کردم. از خستگی دیگه تا شدم ولی این خستگی از اون خستگی های دلچسبه.

+ تاريخ شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 19:19 نويسنده خانم لبخند |

امروز در راه باشگاه یک ساعت و 20 دقیقه پیاده روی کردم با یک عدد کوله پشتی به دوش که نخوام یه روز دیگه درگیر خریدهای ریز و وقتگیر بشم. نمیدونم نونم کم بود یا آبم کم بود و چی شد که تصمیم گرفتم یکباره همه اینکارها رو با هم انجام بدم که نتیجه ش شد 8 بار جلوی مغازه های مختلف ایستادن و خرید کردن و سنگین شدن کوله پشتی و درد کمر و زانو و شیب مسیر هم شد مزید بر علت.

از قضا مقصد چند تا مونده به آخر که رسیدم نمیدونم کارتم چه مشکلی پیدا کرد که خانم فروشنده با هر کارتخوانی امتحان میکرد ارتباط برقرار نمیشد. انگار تمامی درگاه های بانکی دست به یکی کرده بودند و با سامانِ من بازی نمی‌کردند. حالا بماند که دهنم کف کرد بسکه ده بار رمزم رو تکرار کردم و خانم بنده خدا هم ده بار مبلغ رو با من مرور کرد و تأیید میکردم. همینکه آقای فروشنده تلفن حرف زدنش تمام شد و چشمش به من افتاد و دید بیشتر از ده دقیقه درگیر پرداختیم گفت: شما که آشنایی و مشتری خودمونی برو حالا. نمیخواد پرداخت کنی. بعد از آخرین تلاش ها برای پرداخت کارت به کارت که نتیجه ای نداشت، آخر دست به جیب شدم که نقد پرداخت کنم و از اونجایی که عادت به حمل پول نقد ندارم بیشترش پرداخت شد به جز 25 تومن ناقابل که آقای فروشنده گفت: من که شما رو میشناسم برو فعلاً. با خجالت گفتم: گذرم میوفته اینجا بعد برمیگردم حساب میکنم. خلاصه که ببخشید و اینطور تعارفات مرسوم.

از مغازه بیرون زدم رو به کارت سبز قشنگم میگفتم که تو که شکمت سیره عزیزم چرا بازی درمیاری و آبروی منو میبری؟ مریض احوالی کارت بانکیم رو که دیدم از باقی خریدها صرف نظر کردم که یک وقت جلوی یک فروشنده ناشناس درگیر پرداخت نشدن و برگردوندن کالا و خجالت زدگی بعدش نشم.

در تمام زندگیم اگر یک اخلاق خوب داشته باشم همینه که از چیزی که همیشه دوری میکنم بدهکار بودنه. یعنی اگر زمین بپره در آغوش آسمون و آسمون جهشی به سمت زمین بزنه هیچوقت بدهکار کسی نمیمونم. حتی به قدر هزار تومن. حتی اگر نذارند طی تعارفات زیاد نقد حساب کنم، در نهایت با انجام کاری، هدیه ای، حساب کردن غذایی چیزی از زیر دین خارج میشم. اما تا دلتان بخواهد طلب هایی دارم که هیچوقت به رویشان نیاوردم.

+ چند وقته زده به سرم که پست های طولانی رو ضبط کنم و ویسش رو بذارم اینجا. اینطوری خوندنش شاید راحت تر باشه. هوم؟ چطوره؟ اصلاً کسی همچین متن های طولانی رو میخونه که آخرش برسه به این سوال و بخواد جوابی بده؟

+ تاريخ چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ساعت 21:59 نويسنده خانم لبخند |

آخرین جلد کتاب صوتی هری پاتر رو خواستم بخرم که دیدم قیمتش شده 390

ایشالا در تخفیفات

همین دیگه :|

+ تاريخ چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ساعت 13:27 نويسنده خانم لبخند |

خیلی از جوون ها: خونه خالی شد. برنامه بریزیم و عشق و حال

من: آخيش میرم تو پذیرایی بدون اینکه نگران باشم طناب به کسی بخوره طناب میزنم و بعدش پلانک

دختر چی بگم بهت آخه؟! :))

+ تاريخ سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت 20:40 نويسنده خانم لبخند |

یک ماهی بود که می‌خواستم آکواریوم و دم دستگاهش رو تمیز کنم ولی فرصت نمیشد. بالاخره انجامش دادم. حالا از تمیزی برق میزنه و ماهیا یه نفس راحت کشیدن.

نزدیکشون که میشم بال بال میزنن و سریع میان نزدیک دیواره :))

+ درود بر هرچی تمیزیه و تف بر اهمال کاری

+ تاريخ سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت 17:55 نويسنده خانم لبخند |

رفته بود رو طاقچه که پرده اتاق رو باز کنه. جا پاش خوب نبود. پرده رو که باز کرد اومد پاشو بذاره روی صندلی که یه آن دیدم اشتباهی داره میاد عقب تر و الانه که سر بخوره. بین زمین و هوا بود که سریع از پشت هلش دادم به جلو که دستشو بگیره به دیوار و از پشت نیوفته. به خیر گذشت ولی نصف جون شدم.

+ تاريخ دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ساعت 21:41 نويسنده خانم لبخند

از خرابکاری تازه م همینقدر بگم که چند روز پیش که رفتم باشگاه یه شیک پروتئین هم با خودم بردم که بعدش بدنو به یه نوایی برسونم. خانم و آقایی که شما باشید بعدش یادم رفت ماگ رو از کیفم دربیارم بشورم و با یه کیف دیگه این چند روز رفتم بیرون. حالا کپک های جذاب خوشرنگی رو دارم پرورش میدم. کدوم کپکی تو زندگیش تصور می‌کرد یه روزی بتونه تو ماگ به اون خوشگلی زندگی کنه؟ حتی یه کپک هم میتونه عاقبت به خیر بشه به شرطی که دعای خیر مادر پدرش پشت سرش باشه :))

+ حالا بگذریم که ماگم الان بو سگ مرده میده

+ در جریان حافظه م که هستید؟

+ تاريخ یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:37 نويسنده خانم لبخند |

🎵 دل یار | سارا نائینی

+ تاريخ شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:8 نويسنده خانم لبخند |

این روزا شبیه خون آشامیم که دکمه قطع احساساتش رو زده بوده و حالا با قرار گرفتن تو موقعیت هایی، داره کم کم برمیگرده به حالت عادیش.

اگه این اخلاق خون آشام ها رو بشناسی، میدونی دارم از چی حرف میزنم.

+ تاريخ جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ساعت 17:20 نويسنده خانم لبخند |

حقیقتش اینه که برای آشپزی کردن حتی درست کردن یه املت ساده، چیزی بیشتر دونستن طرز تهیه لازمه. عشق به آشپزی، تأثیرش از قوانین آشپزی به مراتب بالاتره. غذا اگه عشق آشپز رو نداشته باشه با هر ادویه و چاشنی بازم یه چیزیش کمه.

(وقتی چند بار پشت سر هم آشپزی میکنم و همه چیز خوشمزه میشه :دی)

+ تاريخ جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ساعت 14:8 نويسنده خانم لبخند |

یه نفر امروز عصری حوصله ش گرفت بعد مدت های خیلی خیلی طولانی کیک پاییزی درست کنه.

🎧 رادیو چهرازی

+ تاريخ پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ساعت 18:13 نويسنده خانم لبخند |

در پیچیدگی و سردرگمی های روزمره.....

کلیک

.

+ تاريخ سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:3 نويسنده خانم لبخند |