|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
صبحی که بابا از بیرون میومد توی کوچه یه مرغ عشق سفید پیدا کرده بود که خیلی پر و بالش به هم ریخته و کچل شده بوده. فکر میکنیم که احتمالاً در طی یه نبرد از دست گربه فرار کرده. البته که خونگیه ولی معلوم نیست صاحبش کیه و چطور سر از کوچه درآورده. خیلی هم ترسیده و از صبح هم گوشه قفس بدون اینکه چیزی بخوره کز کرده. خدا جان ممنون میشم این سمت مراقبت از حیوانات رنجور و آسیب دیده رو از روی من برداری. من هنوز و تا همیشه نیاز دارم خودت مراقب من باشی دیگه نذار غصه این حیوون کوچولوها رو هم من بخورم.