تکه های کوچکی از یک زندگی

صبح خیلی زود میخوایم بریم سفر

کارام تموم شده

نشستم دارم تخمه کدو میخورم

و دلم میخواد یه فیلم دیگه از مارول ببینم

"هالک"

این خونسردیم رو دوست دارم.

+ هر بار سبک تر از قبل ساک میبندم. تا چند سال پیش حتما چند دست انواع لباس و اکسسوری هایی که بیشتر اوقات نصفه ش استفاده نمیشد. اینبار پیراهن و دامن و اینجوری چیزا که حتی نیاز به اتو هم نداره با یک عدد ساعت. خوبه که تو این مورد دارم کمال‌گراییم رو کنترل میکنم.

+ دلم برای فضای مارول تنگ شده بود. نمیتونم از تخیل دور بمونم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:49 نويسنده خانم لبخند |