|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
صبح خیلی زود میخوایم بریم سفر
کارام تموم شده
نشستم دارم تخمه کدو میخورم
و دلم میخواد یه فیلم دیگه از مارول ببینم
"هالک"
این خونسردیم رو دوست دارم.
+ هر بار سبک تر از قبل ساک میبندم. تا چند سال پیش حتما چند دست انواع لباس و اکسسوری هایی که بیشتر اوقات نصفه ش استفاده نمیشد. اینبار پیراهن و دامن و اینجوری چیزا که حتی نیاز به اتو هم نداره با یک عدد ساعت. خوبه که تو این مورد دارم کمالگراییم رو کنترل میکنم.
+ دلم برای فضای مارول تنگ شده بود. نمیتونم از تخیل دور بمونم.