|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
شب رو با خواب دیدن در مورد فوت یکی از عزیزانم و همزمان در مورد یکی از هدفام گذروندم. تمرینات جدید در یک رشته نسبتاً جدید که نمیدونم منو به کجا میبره. شبیه یه سریال اتفاقات پشت سر هم می افتاد و تا صبح مغزم درگیر بود که اول صبح با صدای اون عزیز بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بوده. دیگه خوابم نبرد و قهوه به دست نشستم به سریال دیدن تا مغزم یکم آروم بشه.

تو سال هایی که فیلمای کمپانی مارول رو میدیدم چند تایی از قلم افتاده بود و داستان ها یادم رفته بود. پس چند روز پیش شروع کردم دوباره از اول دیدن. سریال مأمور کارتر یکی از جذاب ترین های ماروله.