تکه های کوچکی از یک زندگی

تو آخرین ذوق من بودی برای ادامه حیات در این دنیا...

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:36 نويسنده خانم لبخند |

+ حق با بی بی بود. چشم به راه موندم...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:52 نويسنده خانم لبخند |

اگر برای ابد، هوای دیدن تو نیوفتد از سرم چه کنم؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:17 نويسنده خانم لبخند |

بدی آدمیزاد اینه که نمیدونه اون آخرین دیداره، نمیدونی داری برای آخرین بار

میبینی .وگرنه تنگ تر به آغوش میکشیدیش و بیشتر تو بغلش محو میشدی.

حرفای نگفته ت رو میگفتی، بیشتر توی چشماش نگاه میکردی و....

ولی خب هیچوقت نمیدونی آخرین دیدار بوده....

.

🎥 ( کلیک) الان چند وقته مسه نزویی زنگ جان ته نزویی زنگ....

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:4 نويسنده خانم لبخند |

میگن چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا حال نداری؟ چرا دیگه نمیخندی؟

تو که اینطوری نبودی هیچوقت، خیره خیره نگام میکنن، سکوتمو میبینن،

بعضیا دست به دعا میشن ، آرزوی بهبودی و تغییر حالم. میگن آخه چرا یهو ازین رو به

اون رو شدی ؟

چی بگم آخه ؟ اصلا چطوری بگم ؟ اصلا چی باید بگم ؟ از کجاش بگم؟

فکر کن یه تیکه از وجودت کنده شده باشه . مثلا تو قلبت یه حفره ایجاد شده باشه.

یه روز بهت بگن همه چی تموم شد. دیگه از فردا باید یه جور دیگه زندگی کنی.

بدون اون ، با یه جای خالی!

از دست دادن عزیزت اینطوریه. کسی که مثل تار و پودت بوده.

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود . . . .

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:54 نويسنده خانم لبخند |

دیروز موقع صبحونه خوردن صدای فنچی شنیدم که با صدای فنچای خودم فرق

داشت. سر برگردوندم سمت بالکن و دیدم فنچ ماده سفید رنگی نشسته روی قفس

و مشغول معاشرت با 6 تا بچه منه. مشخص بود که از قفسی بیرون اومده و الان

گرسنه و تشنه ست.

قفس کوچیک رو از انبار آوردم و مجهزم به آب و دون کردم تا بره داخل بخوره و

بعدم در قفس رو ببندم. نگران این بودم که دست گربه های داخل پارکینگ نیوفته.

این خانم بازیگوش هم میرفت آب و دون می‌خورد و دور دور می‌کرد و دوباره

میومد. آخر دیگه پشیمون شدم از گرفتنش گفتم بذار رها باشه.

براش آب و دون میذارم هر وقت از دور دورش اومد بیاد بخوره دوباره بره.

امروز صبح دوباره دیدم اومده.

+ نشونه ها همیشه قشنگن و امیدبخش

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:18 نويسنده خانم لبخند |

غمی که سنگینی میکنه و از روح به جسم رسیده و کتف و گردنم رو درگیر کرده.

آخرین بار 2،3 سال پیش اینطوری شده بودم از فرط خستگی و غصه

.

شاید چند وقت دیگه اومدم گفتم چمه

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:41 نويسنده خانم لبخند

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:52 نويسنده خانم لبخند |

شب باشه و تو فکرش باشی و وسط تابستون بارون بیاد و چاوشی گوش بدی.

دوست داشتم 🎵

.

به تو فکر کردم که بارون بباره....

.

گفتم: بارون داره میاد. انگار آسمون هم دلش گرفته.

گفت: نه بارون اومدن هیچوقت از دل گرفتگی آسمون نیست. برکت و رحمت خداست.

+ دلخوش به نشونه ها

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:11 نويسنده خانم لبخند |

پرسید از قلبت چه خبر؟

گفتم بسیار از تو یاد می‌کند

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:30 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:5 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:52 نويسنده خانم لبخند |

مغزم خیلی خسته ست.

انگار انداختنش توی چرخ گوشت هی داره خرد و له میشه.

این اورتینک چی بود نصیب من شد آخه!؟

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:14 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:45 نويسنده خانم لبخند |

که در برابر چشمی و غایب از نظری...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:36 نويسنده خانم لبخند |

اگر از تو درباره من پرسیدند بگو:

اندکی شعر را دوست داشت

و بسیار مرا...

.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:18 نويسنده خانم لبخند |

تو راست می‌گفتی که چت سند من نیست. حرفات تو قلبم مرور میشه .

یه چیزایی داره از حرفای گذشته یادم میاد که فقط کار قلبه. دارن تو قلبم مرور میشن.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:13 نويسنده خانم لبخند

استاد میگفت حین طناب زدن اونجا که داری دیگه کم میاری به یه چیزی فکر کنید

یه چیزی که بهتون انگیزه میده تا ادامه بدید

من به تو فکر کردم

خیره به سقف سالن

چشماتو میدیدم

لبخندتو

قد و قامت تو

....

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:18 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:56 نويسنده خانم لبخند |

لاک پشت خواهر زاده هامو آوردم خونه یکم ازش نگهداری کنم چون طفلک از کمبود توجه و محبت رنج می‌برده گویا.

دچار بد سرپرستی بوده :))

به طرز بامزه ای گردنشو آورده بیرون و همون شکلی خوابش برده 🎥 کلیک

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:39 نويسنده خانم لبخند |

من به یاد لبخندهایت گریه میکنم....

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:16 نويسنده خانم لبخند

دم رفتن مامان بزرگ گفت بیا گردو تازه بشکنیم بخوری. هر چی گفتم نه باشه برای خودتون. اصلا شما دستتون درد میکنه. سخته برات هاون سنگین دستت بگیری. پس بذار خودم بشکنم. هر چی تلاش کردم که دستام سیاه نشه ولی نشد قسر در برم و هوس گردوی تازه بهم غلبه کرد.

نشستیم روی فرش تراس و گردو میشکوندیم و حرف میزدیم. مامان بزرگ از همه جا حرف می‌زد و منم در سکوت گوش میکردم و گاهی تأیید میکردم. آدم ها وقتی پا به سن میذارن همدم لازم دارند. حتی اگه حرفاشون برات جالب نباشه و مخالف عقاید و نظراتشون باشی و اختلاف سن توی ذوقت بزنه ولی گاهی خوبه بشینی پای حرفشون که هنوز حس کنند مهم هستند.

این روزا با وجود تلاطم درونم اما ظاهرم آرومه . ساکتم و کم حرف و خیلی بیشتر پای حرف بقیه میشینم و حوصله م رو بیشتر کردم. اینم از نتایج زندگی این چند ماه بوده.....

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:25 نويسنده خانم لبخند |

خیال آمدنت دیشبم به سر میزد

نیامدی....

🎥

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:46 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:9 نويسنده خانم لبخند |

کسی را سراغ نداری که مرا به تو برساند؟

.

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:17 نويسنده خانم لبخند |

خیلی وقت بود از این زاویه حرم رو ندیده بودم

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:53 نويسنده خانم لبخند |

خونه مامان بزرگ بابابزرگم پناهگاه امنه.

اینجا زمان طولانی میگذره. قدیمی ها میگن پر برکته. اینقدر زمان اضافی میاری که نمیدونی چیکار کنی.

شب راحت میخوابی. اول صبح با صدای سگ و گربه و گنجشکها بیدار میشی. آسمونش همیشه آبیه.

میتونی طلوع رو راحت ببینی بدون اینکه ساختمون های بلند جلوی دیدت رو بگیره.

حتی اینجا غذاها یه مزه دیگه میده. همیشه دلت میخواد یه چیزی بخوری اینقدر که اشتهات باز میشه.

زمان خوبی اومدیم اینجا. فوت مامانی تو این روزایی که خیلی خرابم باعث شد بعد چند ماه دوباره بیام اینجا.

بیام بشینم تو پناهگاه یکمی روح خسته خرابم آروم بشه، چند لقمه غذا بخورم با اشتها! چند ساعت آروم بدون فکر و خیال بخوابم.

اینجاست 🎥

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:48 نويسنده خانم لبخند |

در سکوت آسمون رو نگاه میکنم .

از اون لحظه هایی که پر از حرفم ولی نمیتونم کلمات رو پشت هم بیارم

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:20 نويسنده خانم لبخند |

جز تو همه می‌خواهند با من حرف بزنند

من به سکوت تو گوش میدهم

.

یه تار موی سفید تو می ارزه به صدتای این آدمایی که میان حلالیت می‌طلبند برای زخمی که زدند.

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 6:9 نويسنده خانم لبخند |

دو بار تو زندگیم خیلی ترسیدم.

یکی 10 اسفند که دور تا دور مون اینقدر موشک خورد که هر لحظه منتظر بودم یکیش بخوره به ما. مرگ جلوی چشمام بود.

یکی هم همین روزا که میترسم از بی خبری

...


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:13 نويسنده خانم لبخند |

نفسش سخت گرفته ست به آغوش بکش
این زنِ خسته رنجورِ به هم ریخته را

.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:22 نويسنده خانم لبخند |

مامانی همیشه میگفت پلو عروسی تو بخورم.

این اواخر که آلزایمر گرفته بود هنوزم میگفت این جمله رو. آقا هم آرزو داشت منو ببینه تو لباس عروس.

جفتتون دیگه نیستید. از خدا که پنهون نیست از شما دو نفر هم پنهون نیست دیگه من خودمم نمیدونم اصلا قراره شیرینی رو بخوریم یا نه......

اگه بنا به سنگدلی گذاشته نشه ولی خوب شد که رفتی مامانی.

این دنیا دیگه به درد نمیخوره . پیر شدن کنار همسر خوبه. پیر شدن بدون همسر سخت میگذره. سال ها تنها بودی بعد از رفتن آقا و دایی. تنهایی برات سخت بود. جوون از دست دادی ولی خیلی قوی بودی که با وجود همه غصه ها و مریضی ها و از دست دادن این دو نفر تا این سن رسیدی.

دیگه بچه ها هم سر اینکه امشب کی بره پیش مامان بمونه و از وقتشون بزنن که تو رو ببرن دکتر و خریدای خونه رو انجام بدند و آخرم کلی حرف باشه، بحث ندارن. هر کی بره سی خودش و سرگرم زندگی خودشون بشند. دیگه نه پدری هست نه مادری.

کاری به بدی و خوبی خودتو آقا و ناراحتی های این سال ها و حرف و حدیث ندارم، درسته مامان بزرگ تنی نبودی ولی من دوستت داشتم. الان دیگه جمع تون با دایی و آقا جمع شده. خانواده تکمیل شده اون طرف. در آرامش باشی مامانی. سلام به آقا و دایی برسون.

+ چشم تو چشم شدن با فامیلی که فقط تو مراسمات عزا میبینی شون اصلا جالب نیست. مخصوصا اونی که در حقت نامردی کرده.

+ باید میون دردهای خودم انرژی مو جمع کنم که بتونم تو جمع دووم بیارم.

+ ولی خوشحالم که حداقل میرم حرم امام رضا یه دل سیر گریه میکنم.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:7 نويسنده خانم لبخند |

مادر بزرگ فوت کرد

میریم مشهد

عجیبه

در یک زمان عجیبی فوت کرد

بعد از قرار یک ماهه ما

امام رضا طلبیده

این همزمانی عجیبه

و هیچکس متوجه ش نمیشه جز خودم

خیر باشه

.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:30 نويسنده خانم لبخند |

خیلی خسته م....

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:58 نويسنده خانم لبخند |

خب من دور تو بگردم بچه م که اینقدر بزرگ شدی رسیدی به این سن که وایمیستی جلو آینه نیم ساعت موهاتو مرتب کنی :))

قربون قد و بالات

بچه که بود میگفتم کی بشه خاله تو بزرگ شی با صدا دو رگه به من بگی خاله جون دارم میرم سربازی

چشم به هم زدیم شده 15 سالت :)

حالا به طرز بامزه ای قد بلندو عضلاتتو به رخ میکشی و با خنده تو دلم قربون صدقه ت میرم.

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:34 نويسنده خانم لبخند |

وابستگیم به دنیا به کمترین میزان ممکن تمام سال های زندگیم رسیده

و تنها آرزوی الانم خلاصه میشه به یک چیز

زنده بودن

اما نه خودم

دیگری

.

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:18 نويسنده خانم لبخند

گرچه دوریم به یاد تو سخن می‌گوییم....

.

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:53 نويسنده خانم لبخند |

شما که او را ندیده اید

چشم هایش

چشم هایش

چشم هایش

باور کنید من هم سیر ندیدمش

چشم هایش نگذاشتند....

.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:57 نويسنده خانم لبخند |

به دیدن چیزایی مثل پَر، قاصدک، پروانه به چشم یک نشونه اعتقاد دارید؟

امروز میخواستم از خیابون رد شم جلوی پام یه قاصدک دیدم که خوش و خرم تو

دستای باد رقص کنان پرواز می‌کرد.

.

+ چرا کامنت خصوصی؟؟

اگر مایل نیستید هویتتون مشخص باشه بدون آدرس وبلاگ بذارید که حداقل بتونم تأیید کنم و جواب بدم

.

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 16:51 نويسنده خانم لبخند |

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

.

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:51 نويسنده خانم لبخند |

خوشا صبری که پایانش تو باشی

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:20 نويسنده خانم لبخند |

عزیزانتون رو زود به زود، عمیق و طولانی بغل کنید

زمان زود میگذره

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:1 نويسنده خانم لبخند |

من برای آنکه چیزی از خود به تو بفهمانم جز چشم هایم چیزی ندارم.

شاملو

.

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 7:47 نويسنده خانم لبخند |

بزرگ که میشی تازه متوجه میشی چرا یه روزایی مامانت تو سکوت همه جا رو می‌سابید و مرتب می‌کرد.

جمعه ای که با سابیدن میگذره.

+ آپدیت: بعد از تمیز کردن میز تحریر سفیدت چی مچسبه؟؟ هوم آره. لیوان قهوه ت بریزه روش :|

+ تاريخ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:46 نويسنده خانم لبخند |

خیلی کم حرف شدم ....

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:19 نويسنده خانم لبخند |

سزای زیادی عاقل بودن میشه وجود انسان هایی تو زندگیت که از نظر تو بی خردن.

زیادی مهربون بودن : مواجه شدن با افراد نامهربون سنگدل

نیازمند و وابسته بودن: مواجه شدن با افرادی که نیازتو به رسمیت نمیشناسن و.... و.... و....

میدونی چی میگم؟ تکمیل پازل


دنیا مثل پازله و تکه ها بدون معنی کنار هم قرار نمیگیرن .

.

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:31 نويسنده خانم لبخند |