|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
خانم عین میگفت پنجشنبه رو بریم تئاتر. دو دل بودم. اینقدر که این دو سه هفته اخیر هر روز باشگاه بودم و باقی روز پرکار که حتی خواب درست حسابی هم نداشتم گفتم بهت قول نمیدم پنجشنبه جمعه رو باید یکم استراحت کنم یکم سرحال بشم و کلی کار عقب افتاده دارم. باشه یه وقت دیگه. حالا زد و یهو به خاطر موضوعی بابا هوس مسافرت کرد. گفتم خوب شد بهت قول ندادما. وگرنه تو میموندی و یه صحنه تئاتر و صندلی خالی کنارت و فحش هایی که نثارم میکردی :))
صبح رفتنی ساعتم داشت جا موند و برگشتم
بستنی وانیلی با روکش توت فرنگی چه..... بود خوردم. مزه شربت سرفه میداد