|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
هر چند وقت یه بار چک کنیم شبیه اونایی ازشون خوشمون نمیومد نشده باشیم.

* بی ربط: arcane رو دیدید؟ اصن هر کی ندیده از من نیست 😆
* بی ربط پلاس: صدای خنده بو (دختر بچه توی انیمیشن کارخونه هیولاها) رو یادتونه؟ دیروز از دور صداشو روی یکی از برنامه های تلویزیونی شنیدم که ارتباط چندانی هم نداشتند به هم و مغزم سریع شیفت داد روی این موضوع که نمیدونم صدا و سیما چه سیستم برنامه سازی داره که خیلی چیزها رو سانسور میکنه و در نهایت یه سری برنامه شسته رفته میده بیرون که سلیقه یه قشر خاصه.
اما از اون طرف از آهنگ و صداهایی استفاده میکنه که در حالت عادی اگه به همون قشر خاص متعقد بگی این آهنگی که زیر صدای فلان برنامه بوده علاوه بر خارجی بودنش که به مذاقتون خوش نمیاد، برای سریالیه که صحنه های جنیسیش در رتبه دوم بعد از پ. و. ر. ن قرار میگیره (گیم اف ترونز) اونوقت درجا تلویزیون و سایر متعلقاتش حرام اعلام میشه.
برای یه قشری، تلویزیون و گاهی رادیو همه چیزش کاملا اخلاقی و شرعی محسوب میشه ولی اگه همین آهنگ رو جلوشون پلی کنی میگن واه واه استغفرالله اینا چیه گوش میدی. خارجیه؟؟

کلی کار ریخته سرم که نباید در انجامشون تعلل کنم اما از طرفی اینقدر این چند وقت برنامه هام فشرده بوده که الان خالی کردم. ترجیح دادم آخر هفته رو یکم به بیخیالی بگذرونم تا شنبه.
اینجور وقتها هم که مشخصه میچسبم به فیلم وسریال هام. پس رفتم سراغ مینی سریال خوش ساخت The last of us که از روی ویدئو گیمی با همین اسم ساخته شده و پارسال دیدمش و می ارزید یه بار دیگه ببینمش.
سریالی مخصوص طرفداران اتفاقات آخرالزمانی و بیماری های عجیب و تلاش برای بقا با موسیقی متن و بازی های خوب و جلوه های ویژه فوق العاده که حس واقعی بودن فضا رو زیاد میکنه.
در پیچیدگی و سردرگمی های روزمره.....
.
ترکیب برنده پاییزی

+ تغییرات هورمونی روحت رو چنگ میزنه بعد که حسابی اشکت رو دراورد بهت لبخند میزنه میگه حالا برو دنبال دلایل کوچیک برای آروم شدنت بگرد.
If you know you know
+ و در نهایت کسایی که متوجه شدید این کیه، دوستای خوب منید :)) به اضافه خاکستری

شب رو با خواب دیدن در مورد فوت یکی از عزیزانم و همزمان در مورد یکی از هدفام گذروندم. تمرینات جدید در یک رشته نسبتاً جدید که نمیدونم منو به کجا میبره. شبیه یه سریال اتفاقات پشت سر هم می افتاد و تا صبح مغزم درگیر بود که اول صبح با صدای اون عزیز بیدار شدم و فهمیدم همش خواب بوده. دیگه خوابم نبرد و قهوه به دست نشستم به سریال دیدن تا مغزم یکم آروم بشه.

تو سال هایی که فیلمای کمپانی مارول رو میدیدم چند تایی از قلم افتاده بود و داستان ها یادم رفته بود. پس چند روز پیش شروع کردم دوباره از اول دیدن. سریال مأمور کارتر یکی از جذاب ترین های ماروله.

کی اولین بار گفت که انیمیشن و انیمه مال بچه هاست؟؟ زنده میخوامش!
من با inside out 2 بارها بغض کردم. انواع احساساتی رو دیدم که فقط در کنار هم معنی دارن. حتی بهترین احساس که شادیه به تنهایی نمیتونه حال ما رو خوب کنه و اضطراب که یه احساس طبیعیه اگه از حدش بگذره میتونه کل زندگی رو خراب کنه. هویتمون با تعادل بین احساسات مختلف شکل میگیره. خودمون رو دوست داشته باشیم حتی با وجود تاریکی های درونمون حتی وقتی سرشار از غم و خجالت و اضطراب و حسادتیم.

کریس رو به پسرش کریستوفر:
+ هیچوقت نذار کسی بهت بگه نمیتونی کاری انجام بدی. حتی من. باشه؟
_ باشه.
+ تو یه رویا داری که باید حفظش کنی.
مردم نمیتونن خیلی از کارها رو بکنن و میخوان که توام نتونی. اگه یه چیزی رو میخوای باید تا آخرش بری.
🎥 The Pursuit of Happyness
* فیلمایی که داستانش واقعیه همیشه یه لول دیگه ای جذابیت دارن.
یه دیالوگ جالب از فیلمی که ندیدمش:
+ دو تا گرگ وجود دارن و همیشه دارن با هم میجنگن، یکیشون تاریکی و ناامیدی هست و اون یکی نور و امید. کدومشون میبره؟
_ بیخیال کیس
+ اوکی، جواب نده
_ همونی که بهش غذا میدی!
🎥 tomorrowland 2015
+ ساده اما عمیق
دیشب در تلاش برای خوابیدن تو تاریکی شب سر زدم به آهنگ های فیلم لالا لند. فیلمی که در ظاهر موزیکال شاد و رنگی اما باطنش غمگین و خیلی واقعی. خیلی راحت داره میگه اگه رویاهایی داری ممکنه تو مسیر رسیدن به این رویا خیلی چیزها رو هم از دست بدی. درسته که میا و سباستین هر کدوم در نهایت به رویایی که داشتن رسیدن ولی این وسط مجبور شدن بعد از مدتی از هم جدا شن و قید یک عشق طولانی مدت کنار همدیگه رو بزنن.

اکثر اوقات زمانی که یه فیلم در زمان خودش خیلی سر و صدا میکنه، مسلماً عده ای هستن که فقط به ظاهر فیلم توجه میکن حتی ممکنه قضاوت فقط از روی پوستر فیلم باشه. صرفاً به این دلیل که فیلم با یه موزیک پر شور خیابونی شروع میشه بنا رو بر این میذارن که یه زندگی شاد و رنگی رو قراره نشون بده و دنیا گل و بلبله و با یک فیلم پاپ کورنی طرفیم. ولی وقتی جلوتر میری و عمیق به فیلم نگاه میکنی مجبور میشی با واقعیت ها هم کنار بیای که گاهی توی دو راهی که هر دو برات ارزشمنده مجبوری یکی رو انتخاب کنی. اونجاست که سکانس آخر رو با تمام وجودت حس میکنی. لبخند و غمی که توی نگاه میا و سباستین هست با موسیقی متن فوق العاده ای که از ذهنت بیرون نمیره.

+ گاهی فیلم هایی خوب رو بعد از چند سال دوباره میبینم و هر بار چیز جدیدی ازش درک میکنم برام جالبه.
+ اگه این فیلم رو دیدید نظرتون رو دوست دارم بدونم

یکی از سکانس های سریال maid نشون میده که شخصیت اصلی که دختر جوانی با داشتن یه دختر بچه کوچیک بعد از کلی رنج و سختی که کشیده بوده و کم کم داشت زندگیش روبراه میشد و میتونست خودش و دخترش رو از فقر و بدبختی و شوهر سابق مست و خیلی اتفاقات بد دیگه ای خلاص کنه و تازه داشت زندگی روی خوش بهش نشون میداد، به خاطر یه اتفاق همه چیز خراب میشه و به خاطر گذاشتن یه قطعه تو جای نامناسب کل دومینویی که ساخته بود خراب میشه و اینبار با مشکلات خیلی بیشتر از قبل، افسردگی و تنهایی و درموندگی یه جوری بهش غلبه میکنه که خیلی بی حس و حال انگار که توی این دنیا نیست وقتی جلوی چشمش دختر بچه کوچیش داره راه میره روی مبل بی حال میشه و مبل اون رو داخل خودش میکشه و از درون مردن رو نشون میده. حالا جدا ازینکه اینقدر این سکانس قابل باور و واقعی به نظر میرسه بعدها نشون میده که هرچی تقلا میکنه باز هم در همون چاه افسردگی مونده و در نهایت نجات دادن آینده دخترش و خودش جرقه ای میشه که بتونه از چاه تنهایی و افسردگی بیرون بیاد. یه روزایی از زندگی هست که ممکنه آدمی ماه ها تقلا کنه فقط برای زنده موندن، صرفاً برای بقا بجنگه و بدون هیچ هدفی روز و شب رو بگذرونه. اونوقت یه چیز کوچیک جرقه ای میشه برای اینکه دوباره خودش رو نجات بده و فرمونی که داشت خودش رو میبرد به جاده خاکی دوباره به سمت جاده اصلی صافش کنه. توی اوج افسردگی و دلمردگی جلوی دو راهی تموم کردن زندگی یا دوباره ساختنش که بینشون کمتر از یه قدم فاصله ست فقط دلخوشی های کوچیک میتونن مثه یه نقطه نور دوباره آدم رو برگردونن. دلخوشی های به ظاهر کوچیک اما با تأثیر خیلی زیاد مثه آسمون آبی که دوسش داری، مثه رویایی که همیشه توی ذهنت مرور میکنی، حتی طعم غذای مامانت، لبخندایی که میزدی، برق چشمات، چیزایی که برای بدست آوردنشون میجنگی و... در یک لحظه تو رو به زندگی برمیگردونه. مثل پاترونوس در هری پاتر که با یادآوردی یه خاطره شاد سپر مدافعی در برابر سردیِ غم زندگی برات میسازه. دلخوشی های کوچولو رو دست کم نباید گرفت. برای خوشحال بودن نیاز به اتفاقات خیلی بزرگ نیست.