|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
از ابر سفید به پاترهد ☁️☁️☁️
کجایی رفیق نیستی
ما رو دور ننداز
روبراهی؟
ببین نبودی سیریوس بلک هم ساختم
من این روزای روشن رو دیده بودم
میدونستم میشه
چون تو بهم باور داشتی
منم به تو، خدا
فکر میکردم دیگه این چند روز، استرس روزهای گذشته تموم شده باشه تا اینکه اومدم باشگاه. سالن های طبقه بالا به خاطر دویدن ورزشکارا و فعالیتشون باعث میشه بلرزه و این لرزش تا طبقه پایین که ما هستیم هم حس میشه.
با هر لرزش ساختمون ضربان قلبم میره بالا و بدنم لرزش خونه زمان انفجارا رو یادش میاد.
+ زهرا بیا این عکسو ببین بگو اینا کین.
یه عکس قدیمی سیاه سفید با آدمای جذاب شیک پوش رو نشونم میده
_ اع این خاله..... ست. اینم زن داییت. چقدر جوونیش خوشگل بوده.
اشاره میکنم به خانم سمت چپ عکس که سه رخ چهره ش مشخصه و با ذوق میگم اینم حتما مادرته. شبیه مامانتی.
یک دقیقه زل زده بودم به چهره مامان بزرگ که تاحالا ندیده بودمش.
مامان که میخواست بقیه رو معرفی کنه نذاشتم همینجوری نگاهم به مامان بزرگ بود و خوشحال از اینکه یکی از آرزوهام برآورده شد.
دیدن چهره مامان بزرگ حتی برای یکبار در طول عمرم
فنچ ها رو گذاشته بودم تو حموم این چند روز که نیستم برای خودشون عشق کنن و پرواز کنن.
وقتی برگشتم دو تا جوجه ای که تازه پرواز یاد گرفتن روی قفس بودن، میخواستم بگیرمشون که دوباره بذارم توی قفس. ترسیده بودن میخواستن پرواز کنن از دستم فرار کنن.
پرواز کردند ولی 20 سانت رفتن بالا و دوباره روی قفس فرود اومدن. هیچوقت تو زندگیم پرواز جوجو ندیده بودم. میرفتن بالا، فرت میوفتادن پایین :))) چقدر دلم شاد شد دیدمشون طفلیا رو
دیدن ترافیک تهران تنها چیزی بود که میتونست الان خوشحالم کنه
سلام خونه
دارم میرم مامانی رو بعد از چند سال ببینم
نمیدونم اگه منو از نزدیک ببینه میشناسه یا نه
چقدر استرس دارم
+ دیدیمش. ما رو یادشه اما دیگه مثه قبل نیست. ساکت و آرومه و هر از گاهی صحبت های کوتاه و تکراری. لعنت به فراموشی
دراز کشیدم زیر آسمون، هوای خنک باعث میشه خودمو جمع کنم. چشمام به ستاره هاست، همه جا آرومه، صدای سگ های روستا میاد. سو سو زدنای چراغای کافه ها و گهگداری آهنگ و همخوونی مردم.
آرامش اینجا کجا و شلوغی شهر من کجا. به این فکر میکنم که چند روز دیگه برمیگردم تهران و دوباره صداهای مختلفی که هر لحظه آرامشو ازم میگیره.
شهر من، چقدر دلتنگم و چقدر این روزها ناآرامی....