تکه های کوچکی از یک زندگی

اولین شبی که تونستم تا صبح بخوابم

+ تاريخ جمعه سی ام خرداد ۱۴۰۴ساعت 10:31 نويسنده خانم لبخند |

ساعت 4 و نیم صبح. رنگ خاک های "جوانه امید" رو میزنم. از دور نگاهش میکنم چقدر خوب شد. عکس میگیرم و میگم برمیگردم چند روز دیگه. به ماهی قرمز میگم میام نگران نباش. اتاقو با یه نگاه ورانداز میکنم و میگم: میبینمتون بچه ها.

از در خونه که میزنیم بیرون برمیگردم ساختمونو نگاه میکنم. هیچوقت نشده بود اینقدر دقیق نگاهش کنم. بغض گلومو فشار میده. ماشین حرکت میکنه و راهی میشیم.

عکسش آپلود نشد. از اینجا ببینید

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۴ساعت 9:15 نويسنده خانم لبخند |

امروز آخرین سفارش مشتری هم با پیک رسوندم دست صاحبش تا بعد. چون اعتقاد داشت باید همین الان هم زندگی کنیم و جاسووچی های تم هری پاتر رو استفاده کنه.

دارم کم کم وسایل جمع میکنم بریم سفر. اونم نه به خاطر اوضاع پیش اومده. چون از مدت ها قبل برنامه ریزی کرده بودیم آخر ماه بریم. اگه به من بود تا آخرین لحظه تموم شدن این اوضاع نابسامان میموندم توی این شهر و شبا با صدای پ د ا ف ن د بیدار میشدم و برای همه مون دعا میکردم. آدم مگه خونه شو به این راحتی ول میکنه؟

انگار کم کم بدنم داره با این اضطراب کنار میاد. لوازم جدید کارمم دو سه روز پیش رسید و کلی ذوق دارم برای ساخت دکوری های جدید.

گلدون ها رو آب دادم. میز و اتاق رو مرتب کردم که وقتی برمیگردم درگیر تمیز کاری نباشم و سریع سفارش ها رو آماده کنم.

حتی فنچ ها رو که حالا با دو تا بچه، خانواده چهار نفری تشکیل دادند رو با آب و دون فراوون میذارم جای امن تا چند روز آینده.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴ساعت 14:41 نويسنده خانم لبخند |

یه بنده خدایی هست تو کوچه اینقدر صدای عطسه ش بلنده که
تو دلم ازش تشکر میکنم توی این سکوت داره اعلام وجود میکنه :))

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴ساعت 13:29 نويسنده خانم لبخند |

صدای جیرجیرک میاد

عجیبه! توی این شهر همیشه شلوغ

حتی صدای عطسه یکی از معدود همسایه های کوچه هم جالب بود برام

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:37 نويسنده خانم لبخند |

حدودای 10 سال پیش توی جاده تصادف کردیم، چون اون لحظه خواب بودم و به خاطر تصادف از خواب پریدم تا همین الان وقتی خوابم و بابا یهو مجبور میشه ترمز بگیره حس همون 10 سال پیش میاد سراغم.
حالا باید چند سال صبر کنم تا با هر صدایی تو روز روشن و شب از جا نپرم و قلبم به در و دیوار سینم نکوبه؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴ساعت 21:45 نويسنده خانم لبخند |

همه جا آرومه، کوچه ساکته و شبا تک و توک چراغ خونه ها روشنه.
بعد از حادثه دیروز محله آروم تر شد و فقط صدای پ د ا ف ن د یا ا ن ف ج ا ر سکوتو میشکنه.
شبیه سکوت و خلوتی عید نوروز با این تفاوت که 3 ماه پیش مردم از شادی و سال نو شهرو ترک کردند و الان از غم و ترس

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴ساعت 12:35 نويسنده خانم لبخند |

عاشق شب و تاریکی بودم تا قبل از این روز و شبا......

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:8 نويسنده خانم لبخند |

دو شب پر استرس رو گذروندم

هنوز بهش فکر میکنم ضربان قلبم میره بالا

با هر صدای موشک و پدافند فکر میکردم یه لحظه دیگه زنده نیستم. از مردن خودم نگران نبودم ولی از اتفاق بد برای مامان و بابا چرا....

داشتم به این فکر میکردم خوبه که معشوقی ندارم که نگرانیم در این وضعیت هزار برابر میشد....

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۴ساعت 10:6 نويسنده خانم لبخند |

راستش هیچ جایی نبود که بخوام اینو بنویسم یا تعریف کنم دیگه دست به دامن اینجا شدم.


چند روز پیش مامانی (مادربزرگم) بعد از مدت ها زنگ زد به مامانم. خیلی وقته مریض و ناخوشه. از خودش گفت، از آقا (پدربزرگم) گفت. از اینکه آقا رفته دم مغازه و خونه نیست. حال بابامو پرسید.

گفت کی میاید مشهد؟ آقا همش میگه دخترم کی میاد مشهد؟ الان بهم بگو کی میای که فردا صبح برمیگرده خونه بهش بگم. برای آقا غذا پختم. پلو خورشت که دوست داره و.....


یک ربعی با مامان حرف زد ولی اسمی از من نیاورد. منو یادش نبود. یادش نبود یه زمانی خودشو آقا یه نوه داشتن که آقا اسمشو گذاشته بود "نمکی" چون میخندوندشون.

حتی آقا هم دیگه نیست. آقا نرفته بود مغازه. آقا چندین ساله که دیگه نیست. ولی مامانی این روزا داره با آقا زندگی میکنه. انگار برگشته به 30 سال قبل که آقا میرفت مغازه و مامان و بابام تازه عروس دوماد اومده بودن تهران.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:28 نويسنده خانم لبخند |