تکه های کوچکی از یک زندگی

اسنپ گرفتم. رسید. با عجله رفتم پایین فقط به رنگ ماشین توجه کردم. سوار شدم آقاعه گفت اشتباه سوار شدی خانم. گفتم اع مگه اسنپ نیستید؟ گفت نه. اون یکیه احتمالاً و به ماشین کنارش اشاره کرد.

:دی

یه لحظه زمین داشت زمین دهن وا می‌کرد برم توش که نگاهش کردم لبخند زدم گفتم ببند عزیزم. عادیه اتفاق خاصی نیوفتاده

+ تاريخ شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 10:57 نويسنده خانم لبخند |