تکه های کوچکی از یک زندگی

این دو ماه اخیر پرسیدید حالت چطوره؟ چرا اینقدر غمگین شدی؟
چی شده؟ چرا دیگه لبخند همیشگی نیستی؟ دعام کردید، برام آرزوی بهتر شدن حالم و روزم رو داشتید. گفتید حرف بزن هر وقت خواستی ما هستیم.


حقیقتا سوگ آدم رو ذره ذره آب میکنه. مخصوصا اینکه عزیزی رو از دست بدی که انگار یه تیکه از وجودت کنده میشه. انگار یه حفره تو قلبت ایجاد میشه.
داری زندگیت رو میکنی و یه روز همه چیز تموم میشه و تو میمونی و خاطرات. تو میمونی و کلی حسرت. کلی حرف. آینده ای که با هم تصور می‌کردید....


اینجا تنها جایی که میتونم یک ذره ازش بگم یا بنویسم تا بیشتر از این نریزم تو خودم. شاید گاهی یه چیزهایی بنویسم . شاید مطالب رمزدار برای دوست های امنی که دارم. شاید سکوت. نمیدونم. . .


از جزئیاتش نمیشه گفت اما، این شعر عبدالجبار کاکایی 🎥 و داستان پشت این شعر شاید بتونه کمی شرح حال باشه. نه در جزئیات، محتوای کلی روزگاری که میگذرونم.


متن شعر رو ادامه مطلب میذارم.

+ فعلا ثابت میمونه برای دوستانی که جویای حال بودند.

+ اگر حوصله تون گرفت فاتحه ای برای اویی که رفت و برای روح خمیده من بخونید.


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:31 نويسنده خانم لبخند |

دست میکشم بین موهام و همینطور دسته دسته مویی که از سرم میریزه

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 18:19 نويسنده خانم لبخند |

چیه این دلتنگی که اول صبح دلت برای پنجه کلاغی های موقع خندیدن کنار چشمش هم تنگ میشه.

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:0 نويسنده خانم لبخند

- از کجا میدونی تهش رسیدنه؟
+ دلم روشنه به داشتنت
مگه اینکه بمیرم.
من فلانی ام ها
دوری همیشگیم فقط با شهادته...

.

.

دور شدی..... خیلی دور.

.

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ساعت 21:27 نويسنده خانم لبخند

یه بار حین صحبت کردن پشت تلفن بغضش گرفت. صحبت از ترس جدایی بود. از اینکه یه روز ناخواسته همینطوری که الان تنهام گذاشته، تنهام بذاره. از بغضش منم بغضم گرفت. گریه کردم. صدامو که شنید بغض خودش فراموشش شد. فقط داشت منو آروم می‌کرد. می‌گفت گریه نکن خونه خرابم میکنیا. خونه م توی چشماته. گریه کنی خونه مو سیل میبره.

*
الان دیگه چیزی از اون چشم ها نمونده. چشم هایی که می‌گفت دنیامه. بهشون نگاه میکنم تموم درد و خستگیم میره.

.


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ساعت 18:17 نويسنده خانم لبخند

دوستم یه متن دراماتیک طور فرستاده و میگه تو انقلاب اینو یکی تو فلان انتشارات روی کاغذ یادداشت نوشته بود کنار یادداشت های بقیه مردم چسبونده بود. به نظرت اصلا این جمله معنی داره؟ یعنی چی؟ اسکلن مَردم!
گفتم: حتما براش معنی خاصی داشته که نوشته. هر چیزی برای هر کسی معنی ای داره.
گفت: از این دید نگاه نکرده بودم. قشنگ گفتی.

*
مثلا الان کلمه ها و جمله هایی که من مینویسم برای بقیه بی معنیه ولی برای من یه دنیان.


مثلا کباب تابه ای، یعنی غذایی بود که براش میخواستم بپزم ولی حسرت شد.


مثلا گفت شکلاتات خیلی خوشمزه ن. یعنی با اون جیره محدود غذاییم، شکلات هایی که تو بهم دادی رو میخورم. اول بو میکنم بعد میخورم. چون دستای تو بهشون خورده.


مثلا در گوشم گفت همیشه خوشحال باش و از زندگی روزمره ت غافل نشو. یعنی داشت جلو چشمم بهم وصیت می‌کرد تا بره.

*
نوع نگاه ما باعث میشه دنیا و آدماش رو چطوری ببینیم. هر کسی یه دنیایی داره. یه دنیای متفاوت که شاید از نظر ما مسخره باشه و طرف هم اسکل. ولی خب واقعیت اینه انسانی زندگی کردن به اینه که بتونی گاهی از زاویه دید بقیه نگاه کنی.

.

🎵 دوست داشتم | چاوشی

به تو فکر کردم که بارون بباره...

+ تاريخ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ساعت 19:39 نويسنده خانم لبخند |

تو رابطه هاتون اگر دیدید سلامت جسم و روح تون زیاد شده بدونید اون آدم شماست. بدن و روح میفهمه اینا رو. آلارم میده.

اگر کنارش حالتون خوب باشه موهاتون رشد میکنه. هورمون هاتون تنظیم میشه. کورتیزول میاد پایین. اخلاقتون بهتر میشه. لبخند روی لب تون میاد. چشماتون برق میزنه. مریضی ها کمتر میشه. امید به زندگی و انرژی تون زیاد میشه.

به قول اون آقاعه که اسمش یادم نیست عشق مرد رو قوی میکنه و زن رو زیباتر.


البته در بحث سوگ قضیه متفاوت میشه. مثلا من الان در نبودنش خوابم دوباره به هم خورده. میگرنم برگشته. خون دماغ شدم. موهام داره میریزه. چشمام نمیخنده. پر خوری عصبی گرفتم و از تخت به سختی کنده میشم.

خودِ از دست دادن آدم امن زندگیت هم میتونه تو رو متلاشی کنه. در واقع بدترین نوع سوگ جدایی ، جدایی از اونی که برات 10/10 بوده.

.

+ تاريخ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ساعت 16:41 نويسنده خانم لبخند |

وایسادی کنار گاز و زیر جذوه رو کم کردی تا قهوه ت آماده بشه بعد یهو با صدای جییییز روی گاز به خودت میای و چشمت میوفته به گاز کثیف شده و فوم قهوه ای که سر ریز شده، یعنی دیگه اوضاع خیلی خرابه.

+ تاريخ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:36 نويسنده خانم لبخند |

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

+ تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ساعت 23:21 نويسنده خانم لبخند |

دلتنگ کسی هستم که برای دیدنش باید مُرد...

+ تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ساعت 19:4 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ساعت 9:39 نويسنده خانم لبخند |

امیدوارم آروم شده باشی که فقط من میدونم چیا بهت می‌گذشت...

+ تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ساعت 13:22 نويسنده خانم لبخند |

ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست...

+ تاريخ سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ساعت 23:10 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ساعت 18:26 نويسنده خانم لبخند |

دیگه کار از صبوری گذشته عزیز من

+ تاريخ یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵ساعت 13:20 نويسنده خانم لبخند |

تو آخرین ذوق من بودی برای ادامه حیات در این دنیا...

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:36 نويسنده خانم لبخند |

+ حق با بی بی بود. چشم به راه موندم...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:52 نويسنده خانم لبخند |

اگر برای ابد، هوای دیدن تو نیوفتد از سرم چه کنم؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:17 نويسنده خانم لبخند |

بدی آدمیزاد اینه که نمیدونه اون آخرین دیداره، نمیدونی داری برای آخرین بار

میبینی .وگرنه تنگ تر به آغوش میکشیدیش و بیشتر تو بغلش محو میشدی.

حرفای نگفته ت رو میگفتی، بیشتر توی چشماش نگاه میکردی و....

ولی خب هیچوقت نمیدونی آخرین دیدار بوده....

.

🎥 ( کلیک) الان چند وقته مسه نزویی زنگ جان ته نزویی زنگ....

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:4 نويسنده خانم لبخند |

میگن چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا حال نداری؟ چرا دیگه نمیخندی؟

تو که اینطوری نبودی هیچوقت، خیره خیره نگام میکنن، سکوتمو میبینن،

بعضیا دست به دعا میشن ، آرزوی بهبودی و تغییر حالم. میگن آخه چرا یهو ازین رو به

اون رو شدی ؟

چی بگم آخه ؟ اصلا چطوری بگم ؟ اصلا چی باید بگم ؟ از کجاش بگم؟

فکر کن یه تیکه از وجودت کنده شده باشه . مثلا تو قلبت یه حفره ایجاد شده باشه.

یه روز بهت بگن همه چی تموم شد. دیگه از فردا باید یه جور دیگه زندگی کنی.

بدون اون ، با یه جای خالی!

از دست دادن عزیزت اینطوریه. کسی که مثل تار و پودت بوده.

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود . . . .

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:54 نويسنده خانم لبخند |

غمی که سنگینی میکنه و از روح به جسم رسیده و کتف و گردنم رو درگیر کرده.

آخرین بار 2،3 سال پیش اینطوری شده بودم از فرط خستگی و غصه

.

شاید چند وقت دیگه اومدم گفتم چمه

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:41 نويسنده خانم لبخند

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:52 نويسنده خانم لبخند |

شب باشه و تو فکرش باشی و وسط تابستون بارون بیاد و چاوشی گوش بدی.

دوست داشتم 🎵

.

به تو فکر کردم که بارون بباره....

.

گفتم: بارون داره میاد. انگار آسمون هم دلش گرفته.

گفت: نه بارون اومدن هیچوقت از دل گرفتگی آسمون نیست. برکت و رحمت خداست.

+ دلخوش به نشونه ها

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:11 نويسنده خانم لبخند |

پرسید از قلبت چه خبر؟

گفتم بسیار از تو یاد می‌کند

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:30 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:5 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:52 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:45 نويسنده خانم لبخند |

که در برابر چشمی و غایب از نظری...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:36 نويسنده خانم لبخند |

اگر از تو درباره من پرسیدند بگو:

اندکی شعر را دوست داشت

و بسیار مرا...

.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:18 نويسنده خانم لبخند |

تو راست می‌گفتی که چت سند من نیست. حرفات تو قلبم مرور میشه .

یه چیزایی داره از حرفای گذشته یادم میاد که فقط کار قلبه. دارن تو قلبم مرور میشن.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:13 نويسنده خانم لبخند

استاد میگفت حین طناب زدن اونجا که داری دیگه کم میاری به یه چیزی فکر کنید

یه چیزی که بهتون انگیزه میده تا ادامه بدید

من به تو فکر کردم

خیره به سقف سالن

چشماتو میدیدم

لبخندتو

قد و قامت تو

....

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:18 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:56 نويسنده خانم لبخند |

من به یاد لبخندهایت گریه میکنم....

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:16 نويسنده خانم لبخند

دم رفتن مامان بزرگ گفت بیا گردو تازه بشکنیم بخوری. هر چی گفتم نه باشه برای خودتون. اصلا شما دستتون درد میکنه. سخته برات هاون سنگین دستت بگیری. پس بذار خودم بشکنم. هر چی تلاش کردم که دستام سیاه نشه ولی نشد قسر در برم و هوس گردوی تازه بهم غلبه کرد.

نشستیم روی فرش تراس و گردو میشکوندیم و حرف میزدیم. مامان بزرگ از همه جا حرف می‌زد و منم در سکوت گوش میکردم و گاهی تأیید میکردم. آدم ها وقتی پا به سن میذارن همدم لازم دارند. حتی اگه حرفاشون برات جالب نباشه و مخالف عقاید و نظراتشون باشی و اختلاف سن توی ذوقت بزنه ولی گاهی خوبه بشینی پای حرفشون که هنوز حس کنند مهم هستند.

این روزا با وجود تلاطم درونم اما ظاهرم آرومه . ساکتم و کم حرف و خیلی بیشتر پای حرف بقیه میشینم و حوصله م رو بیشتر کردم. اینم از نتایج زندگی این چند ماه بوده.....

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:25 نويسنده خانم لبخند |

خیال آمدنت دیشبم به سر میزد

نیامدی....

🎥

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:46 نويسنده خانم لبخند |

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:9 نويسنده خانم لبخند |

کسی را سراغ نداری که مرا به تو برساند؟

.

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:17 نويسنده خانم لبخند |

در سکوت آسمون رو نگاه میکنم .

از اون لحظه هایی که پر از حرفم ولی نمیتونم کلمات رو پشت هم بیارم

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:20 نويسنده خانم لبخند |

جز تو همه می‌خواهند با من حرف بزنند

من به سکوت تو گوش میدهم

.

یه تار موی سفید تو می ارزه به صدتای این آدمایی که میان حلالیت می‌طلبند برای زخمی که زدند.

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 6:9 نويسنده خانم لبخند |

دو بار تو زندگیم خیلی ترسیدم.

یکی 10 اسفند که دور تا دور مون اینقدر موشک خورد که هر لحظه منتظر بودم یکیش بخوره به ما. مرگ جلوی چشمام بود.

یکی هم همین روزا که میترسم از بی خبری

...


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 15:13 نويسنده خانم لبخند |

نفسش سخت گرفته ست به آغوش بکش
این زنِ خسته رنجورِ به هم ریخته را

.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:22 نويسنده خانم لبخند |

مادر بزرگ فوت کرد

میریم مشهد

عجیبه

در یک زمان عجیبی فوت کرد

بعد از قرار یک ماهه ما

امام رضا طلبیده

این همزمانی عجیبه

و هیچکس متوجه ش نمیشه جز خودم

خیر باشه

.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 13:30 نويسنده خانم لبخند |

خیلی خسته م....

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:58 نويسنده خانم لبخند |

وابستگیم به دنیا به کمترین میزان ممکن تمام سال های زندگیم رسیده

و تنها آرزوی الانم خلاصه میشه به یک چیز

زنده بودن

اما نه خودم

دیگری

.

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:18 نويسنده خانم لبخند

گرچه دوریم به یاد تو سخن می‌گوییم....

.

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:53 نويسنده خانم لبخند |

شما که او را ندیده اید

چشم هایش

چشم هایش

چشم هایش

باور کنید من هم سیر ندیدمش

چشم هایش نگذاشتند....

.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:57 نويسنده خانم لبخند |

به دیدن چیزایی مثل پَر، قاصدک، پروانه به چشم یک نشونه اعتقاد دارید؟

امروز میخواستم از خیابون رد شم جلوی پام یه قاصدک دیدم که خوش و خرم تو

دستای باد رقص کنان پرواز می‌کرد.

.

+ چرا کامنت خصوصی؟؟

اگر مایل نیستید هویتتون مشخص باشه بدون آدرس وبلاگ بذارید که حداقل بتونم تأیید کنم و جواب بدم

.

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 16:51 نويسنده خانم لبخند |

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

.

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:51 نويسنده خانم لبخند |

خوشا صبری که پایانش تو باشی

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:20 نويسنده خانم لبخند |

عزیزانتون رو زود به زود، عمیق و طولانی بغل کنید

زمان زود میگذره

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:1 نويسنده خانم لبخند |