|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
ترکیب برنده پاییزی

+ تغییرات هورمونی روحت رو چنگ میزنه بعد که حسابی اشکت رو دراورد بهت لبخند میزنه میگه حالا برو دنبال دلایل کوچیک برای آروم شدنت بگرد.
+ توماس مایکل شلبی آیا شما گریس هلن برجس رو به همسری خود میپذیرید؟؟
_ بله
و همزمان صدای کل کشیدن از خونه همسایه روبرویی اومد. همزمانی جالبی بود :))
If you know you know
+ و در نهایت کسایی که متوجه شدید این کیه، دوستای خوب منید :)) به اضافه خاکستری

عمیقاً دوست دارم یه کتابفروشی داشته باشم یا در یه پله پایین تر، در یه کتابفروشی کار کنم.
+ دیروز که با رفیق تو انقلاب قدم میزدیم چشمم همش به کتابا بود. دستفروشیا و مغازه ها هر کدوم یه رنگ و بویی داشتن.
+ در مبحث کتاب خوندن با اینکه کتاب رو دوست دارم اما در خوندنش به حلزون شباهت دارم.
میخواستم پست بذارم که شنبه ها رو دوست دارم.
حس خوبی داره. فول شارژ. حس کامل بودن داره. مثه پیتزای دست نخورده، لیوان پر از نوشیدنی مورد علاقه ت، لباس تمیز و شسته شده با بوی نرم کننده، اون لحظه ای که از حموم میای و بوی تمیزی میدی، ولی خبببببب یادم رفت بنویسم و الانم پنجشنبه ست :)
زیر دوش یهو یاد یه ترومای بچگی افتادم و قلبم فشرده شد و نفسم تنگ. بین اشکهایی که ناخودآگاه سرازیر میشد فقط به کودک درون آسیب دیده میگفتم: گریه نکن مامان، تقصیر تو نبود. تو فقط یه بچه کوچیک بودی.....
سال ها از اتفاقات دردناک گذشته فرار میکردم و ترس مواجه شدن باهاش رو داشتم ولی خب نمیشه آدم همیشه خودش رو سر بدوئونه. یه روزی باید باهاشون مواجه شد. تو زندگی همه مون پر ازین اتفاقاته. زودتر مواجه شدن باهاش، سختی التیام پیدا کردن رو هم کمتر میکنه.
+ شلوغ کردن سرمون با کارای مختلف و شبانه روز رو اینقدر افراطی سرگرم شغل و روابط و تفریح و ورزش و نقش های اجتماعی و... فقط راه فراره. فرار از مواجه شدن با واقعیت های زندگی و اتفاقات و تنش هاست. ولی آدمی باید چند دقیقه تو روز رو بشینه یه گوشه ساکت با خودش خلوت کنه.
از خواب بیدار شدم طبق یه عادت بد یکم اینستاگردی کردم. داشتم تو دایرکتا دنبال یه پیج میگشتم که چشمم خورد به گروهی که چندین ماهه کسی حرفی نزده، دیلیت کردم و تمام
+ ماگ دوستی رو یادتونه؟ این گروه برای همین جمع بود.
+ بابت از دست رفتن بعضی روابط ناراحت نمیشم چون قبلش اینقدر بارها صد خودمو گذاشتم که با خیال راحت مکانی، جمعی، رابطه ای رو ترک میکنم.
+ بعدش رفتم رو تراس و یه دم عمییییق از هوای خنک و پشت بندش گفتم: خدایا لطفاً مقصد بعدی همینقدر خنک و دلچسب باشه.
آبجی تون گویا میخواد قاطی مرغا بشه. دیشب خواب خواستگاری دیدم اونم چه خواستگاری ای. نگم از مادر داماد به به چه خانومی بود برای خودش. داماد هم که ماشالا یه پارچه آقا
:دی
دیدن خوابی با چنین وضوح و جزئیات واقعاً عجیب و جذاب بود. انگار داشتم یه اپیزود از یه سریال اشرافی و گوگولی میدیدم.
استاد فرمودند که چرا پنجشنبه رو برای تمرین نیومدی پارک؟؟ بهونه حال بد و کم حوصلگی و بی اعصابی آوردم و در کنار همه این دلایلی که واقعاً وجود داشت، دلیل اصلیم روبهرو نشدن با اون دختری بود که تازه چند ماه پیش باهاش قطع همکاری کردم و نمیخواستم به این زودی ها باهاش چشم تو چشم بشم. هنوز تو موضوع رها کردن گذشته و چیزایی که ناراحتم کرده بود در مورد محل کار قبلیم، نمیتونم راحت عمل کنم. هنوز بخشیدن آدمایی که براشون خیلی مایه گذاشته بودم و توقع داشتم جور دیگه ای با قضایا برخورد کنن برام کار راحتی نیست. برای منی که سعی میکنم آزارم به کسی نرسه و وقتی بد میبینم واقعاً از دنیا و آدما زده میشم، راحت گذشتن از گذشته برام سخته. هرچند میدونم به خودم سخت میگیرم و این سخت گرفتن روی سلامت روح و جسمم اثر میذاره ولی خب چه میشه کرد 🤷🏻
+ ولی این هفته رو نمیتونم دیگه نرم. خدا بخیر کنه.
اول هفته رو با حنا گذاشتن رو موهام شروع کردم و رنگ خرمایی تیره ش رسید به خرمایی روشن تر و توی نور هاله های نارنجی خیلی خیلی تیره مایل به قهوه ای داره :|
+ حالا جدا از توصیفات رنگی، خوش رنگ شد
+ حالمم نسبت به هفته قبل خیلی خیلی بهتر شده
این هفته رو در نمیتونم ترین حالت ممکن سپری کردم. زورم به هیچی نمیرسید. دیگه اون انرژی ای که بابت هر روز قوی بودن میذاشتم کنار و از طول روز ازش استفاده میکردم جواب نداد. بی هدف، آروم، تاریک و افسرده و ناتوان گذشت. انگار که دستم به هیچ جا بند نیست. زورم نرسید بین تاریک هاش یه نقطه روشن پیدا کنم.
.
برگشتم به آرشیو چند سال پیش و دوباره اون حس جذاب
🎵 Joseph William Morgan | Charges from the sky
.
هر بار اینو میبینم کلی میخندم :))
.
امروز سالگرد مامان "محترم". مادربزرگی که هیچوقت ندیدمش، حتی عکسش رو اما خوبیش رو همه جا شنیدم و همیشه نزدیک به خودم حسش کردم. "آقا" همیشه این بیت رو میخوند که سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، مرده آنست که نامش به نکویی نبرند. از مامان محترم هم فقط خوبیاش موند و حوض حیاط خونه ش که بعد مرگش شد سنگ مزارش و مامان همیشه مینشست روی حوض خونه شون و براش قرآن میخوند. بعد از فوت خاله حوض رو خراب کردند که اونجا بشه خونه جدید خاله و جای حوض قدیمی رو یه سنگ مزار سیاه قطور گرفت و مامان با تنها نشونه مادرش خدافظی کرد و حالا هر وقت روی سنگ سیاه میشینه میگه هیچی مثه حوض قدیمیمون نمیشه. بعد از فوت مامان محترم هر چی که داشت رو بُردند، اما در آخر چیزی که براش موند خدابیامرزی های کوچیک و بزرگیه که بعد از اینهمه سال هنوز ادامه داره.
ولی اون صحنه التیام بخشی که بعد از جدایی باید تو بیداری رخ میداد رو نباید صبح توی خواب میدیدم که الان تپش قلبم آروم نشه.
+ به قول اون پست اینستا: " بزرگسالی یعنی چهار روزه میخوام گریه کنم ولی وقت نمیکنم."
تو همین وضعیتم ولی خب اینقدر کار ریخته سرم که نمیشه براش وقت گذاشت. از درون میگریم.
چقدر احتمال داره وقتی داری قفل ساعتت رو باز میکنی سر بخوره و مستقیم یه خط صاف رو بگیره و بیوفته توی ماگِ پر از آب با دهنه نسبتا کوچیک که روی میزه؟؟؟
:)))) افتاد
+ دو روزه اشیائی که دارن میوفتن روی هوا میگیرم. یه بار موبایلم بین زمین و هوا گرفتمش. دیشبم یه ظرف میوه خوری 10 سانت مونده بود بخوره به زمین و به ششصد تکه نامساوی تقسیم بشه. بعدش یاد اون ویدئو اون پسر بچه افتادم که روی هوا یه چیزی رو گرفت همون موقع دستش رو 🤟 کرد و فکر کرد شاید اسپایدرمن درونش حلول کرده :)))) و خب ذهن من درونگرای اورتینک مضطرب بعد این اتفاقات یهو همین سناریو رو ساخت و در حین نگرانی ناشی خرد شدن ظرف و موبایلم خندش گرفت و امروز بعد از افتادن ساعتم توی ماگ پر از آب فهمیدم نخیر ازین خبرا نیست و اسپایدرمن فقط یه لحظه اومد سُک سُک کرد و رفت تا من با خنده از اضطراب چند روز اخیر گذر کنم.
+ بقا هم چیز جالبیه که مغز اینقدر تلاش میکنه براش
این چند روز به خصوص امروز چقدر استرس کشیدم بابت موضوعی که میتونستم خیلی راحت ازش بگذرم. هنوزم گاهی یادم میره قرار نیست همیشه من اوضاع رو درست کنم، هنوزم باید به خودم یادآوری کنم قرار نیست تو استرس داشته باشی، بقیه راحت و آماده نتیجه کارو ببینن. هنوزم باید به خودم بگم جمع کن خودتو موهات سفید شد دیگه دختر.
+ بی برنامگی (بی برنامه گی؟) آزارم میده و بدتر از اون آدم های بی برنامه و بیخیال
دیشب پشت تلفن سراغمو گرفته برای اولین بار. پشت سر هم میگفته آوا آوا آوا. خب من دورش نگردم با اینکه دورم ازش ولی ایندفعه منو یادش مونده؟؟ 🥲
کلمات دست و پاشکسته خانم کوچولو (خواهر زاده ریزه میزه) :
مامانی: مامائه
بابایی: بابائه
خاله جون: آوا
خوشگلم عروسک بازی نمیکنه ولی خرگوشی که من براش گرفتمو دوست داره 🫠
+ چقدر امروز حرف زدم. اورتینک میتازونه برای خودش
در حالی که سه ترک سوار موتوریم یاد یه خاطره بامزه افتادم. یه سال تو ترافیک سه ترک سوار موتور بودیم (از اونجایی که تهران همیشه ترافیکه و کمتر با ماشین میریم بیرون) مامانم از فرصت استفاده کرد کف دستاشو گرفت رو به آفتاب برای جذب ویتامین دی، یه موتوری از همه جا بی خبر از کنارمون رد شد گفت: حاج خانم التماس دعا :دی
در دنیای دیگه من چنین مادریم (کلیک)
در این دنیا اما.....
.
نتیجه گیری مغز و سینوسام از 5 صبح تا الان برای آبریزش بینی:
" من در نمیزنم... میام با لگد! "
.
از آدمایی که یه گوشه بدون هیچ داد و قالی ریز ریز پیشرفت میکنن خوشم میاد. ازونا که بعد از یه مدت ببینیشون نمیدونی تو تنهایی و در خفا چیکار میکردن اما متوجه تغییر بزرگشون میشی. امروز که مربی کلاس بودم و بین خنده و شوخی و جدیت و سختگیری هام با بچه های قد و نیم قد، متوجه شدم اون دختر کوچولوی مظلوم و ساکت 8 ساله کلاس که هیچ دوست همسنی هم نداره و با کسی حرف نمیزنه و سال پیش به سختی میشد صداش رو شنید از شدت آروم صحبت کردن و خجالت و غمی که تو دلش بود، چقدر ضربات پاش قوی شده و دیگه نمیشه بهش به چشم یه دختر بچه نیم وجبی ضعیف نگاه کرد. اونقدر از ضربات و حرکاتش شگفت زده شدم و خوشم اومد که گفتم بچه ها تشویقش کنن و برق چشماش رو دیدم.
+ دختر کوچولو که آخر کلاس یهو بغلم کرد اونجا فهمیدم چقدر من برای این فسقلی امنم و دلم پروانه ای شد.
_6obn.jpg)
سلام به بارون، آسمون ابری، برگای زرد کاخ سعدآباد، گردو و پسته تازه، پتو و جوراب، دورس با آستینا بلندی که تا مچ پایینه، کیک کدو حلوایی، قهوه و چای داغ، کره بدن، پوست خشک و دوش گرفتن با آبرسان، صدای کلاغا اول صبح، بوت، شبای بلند و فیلم دیدن، بوی ماه مهر، صدای بچه های مدرسه، آش و سوپ گرم
+ دیگه سلام به چی؟ شما بگید
+ قطعاً پاییز و زمستون آدم خوش اخلاق تریم
+ میخواستم عکس هم بذارم که حوصله پیدا کردن نبود. باشه برای بعد آپدیت کنم.
دفعه بعدی که یه نفر بپرسه چرا ازدواج نمیکنی؟
میگم دیگه سن شوهر کردنم گذشته. میخوام زن بگیرم
:|
:))

از شما چه پنهون
خوابیدم
بیدار شدم
توی آینه به جای خودم جیم کری رو دیدم
+ اندر احوالات موی کوتاه

پی یرتوتم لوکوموتور
محافظان هاگوارتز یکی یکی دارن میرن. دامبلدور، اسنیپ، هاگرید و حالا پروفسور مک گونگال
تو این پست غمگینم. نخونید هم چیزی رو از دست ندادید.
چند روز پیش داشتم فیلم عروسی داداش رو میدیدم که آقا ( اون یکی بابابزرگم) رو زمان کادو دادن دیدم. از صفحه تلویزیون عکس و فیلم گرفتم بمونه برام. یکی دو روز بعد موبایلمو دادم مامان که عکسای مسافرتو ببینه که یهو چشمش افتاد به فیلمی که هنوز پلی نشده بود. با لحن غمگین و حس کنجکاوی انگار که چیزی کشف کرده گفت: این مرده چقدر از پشت سر شبیه آقای منه. چیزی نگفتم. عکس بعدی رو که دید با بغض گفت: آره خودشه. آقامو از پشت سرش هم میشناسم.
حقیقتش اینه که انگار بعد فوت آقا یه غم عجیبی که مثلش تا حالا نبود، تو دلمون لونه کرد. دیگه اون آدمای سابق نشدیم و مامان بیشتر از همیشه تنهاتر شد. در واقعا از نوجوونی که مامانش رو هم از دست داد تنها شد. گاهی اوقات میبینم که انگار یه دختر بچه ست که دنبال مامانش میگرده و باید براش مادری کنم.
+ خدا عزیزانمون رو برامون حفظ کنه و روزی که دیگه کنارمون نیستن صبر نبودنش رو بهمون بده.
+ بابابزرگ هم باهامون اومد تهران. نمیدونم چند بار دیگه امکان داره این مسیر رو بیاد و مدت کوتاهی رو کنارمون باشه. زمان زود میگذره....

از سری عکس های جاده ای امروز

زندگیمون پر نور

یه نفر داره برمیگرده خونه
بالاخره بعد از کلی تلاش و روزای زیادی که تکرار میکردم که بگو "خاله جون"
امروز جوجه کوچولو بهم گفت "آوا"
:)

+ بابا، مامان بزرگ گردو نگه داشته برامون. میخوری؟
_ نه نمیخوام خودت بخور
+ چرا؟ بخور ازین گردوها دیگه گیرت نمیادا
(چند دقیقه بعد چند تا پوست تو بشقاب میبینم)
.
.
+ باباها میگن نمیخوان ولی در واقع میخوان :دی
++ اون قضیه کم شدن وزنم بود؟؟ کنسله آقا. کنسله. هر چی کم کردم این چند روز دوباره بهم اضافه شده.
+++ چقدر حالم از درون خوبه که این چند روز هم آرامش داشتم هم خیلی خوب خوابیدم. خوابی که مدت طولانی ازش محروم بودم.
اینقدر زمان تو این سال ها زود گذشته که به قدر یه چشم زدن، خاله و عمه کوچولوهایی شدم که حالا چند تاشون محصلن. بزرگترینشون که حالا افتخارش اینه چند سانتی قدش از من بلندتره و دو سایز پاهاش از من بزرگتر، سنش به حدی رسیده که همزمان براش حکم خاله، خواهر، دوست و مادر رو دارم. لحظه هایی که داره نوجوونیش رو میگذرونه و مثل یک خاله با خنده هاش میخندم و مثل یه خواهر عصبانیتش رو درک میکنم و حمایتش میکنم و مثل یه دوست کل کل میکنیم و مثل یه مادر گاهی نصیحتش میکنم، بهترین لحظه های زندگیمن. دوری مسافت باعث شد تموم این سال ها بزرگ شدن کوچولوهای خانواده رو از دست بدم. اولین کلماتشونو نشنوم و اولین قدم هاشونو نبینم. شبیه یه فیلمی که از اول تا آخر هر ده دقیقهی بار بزنی جلو و چند تا سکانس رو از دست بدی. این روزا دائم گوشی به دست در حال عکس و فیلم گرفتن از بچه هام. خواهرم میگه: قبلاً اینقدر عکس نمیگرفتی. گفتم: آره. الان میخوام خاطره بسازم. زمان خیلی سریع میگذره. چشم به هم بزنم همه شون رسیدن به سن سربازی و دانشگاه و سرکار رفتن و اینقدر درگیر مشغله های زندگی میشن و دغدغه هاشون بزرگتر که سکانس های الان دیگه تکرار نمیشه.
آخيش احساس سبکی میکنم. موهامو کوتاه کردم. خداحافظ کش و کلیپس. اینقدر این مدت حواسم به موهام بود که زودتر کوتاه بشن که همچنان در سفر رفتم سراغشون و دیگه بای بای.
هیچوقت از رفتم به آرایشگاه زنونه خوشم نمیاد. همیشه حرف های صد من یه غاز و بی سر و ته و نظر شنیدن در مورد ظاهر و حاشیه هایی که هیچ نتیجه خاصی هم نداره.