تکه های کوچکی از یک زندگی

تو این پست غمگینم. نخونید هم چیزی رو از دست ندادید.

چند روز پیش داشتم فیلم عروسی داداش رو میدیدم که آقا‌ ( اون یکی بابابزرگم) رو زمان کادو دادن دیدم. از صفحه تلویزیون عکس و فیلم گرفتم بمونه برام. یکی دو روز بعد موبایلمو دادم مامان که عکسای مسافرتو ببینه که یهو چشمش افتاد به فیلمی که هنوز پلی نشده بود. با لحن غمگین و حس کنجکاوی انگار که چیزی کشف کرده گفت: این مرده چقدر از پشت سر شبیه آقای منه. چیزی نگفتم. عکس بعدی رو که دید با بغض گفت: آره خودشه. آقامو از پشت سرش هم میشناسم.

حقیقتش اینه که انگار بعد فوت آقا یه غم عجیبی که مثلش تا حالا نبود، تو دلمون لونه کرد. دیگه اون آدمای سابق نشدیم و مامان بیشتر از همیشه تنهاتر شد. در واقعا از نوجوونی که مامانش رو هم از دست داد تنها شد. گاهی اوقات میبینم که انگار یه دختر بچه ست که دنبال مامانش میگرده و باید براش مادری کنم.

+ خدا عزیزانمون رو برامون حفظ کنه و روزی که دیگه کنارمون نیستن صبر نبودنش رو بهمون بده.

+ بابابزرگ هم باهامون اومد تهران. نمیدونم چند بار دیگه امکان داره این مسیر رو بیاد و مدت کوتاهی رو کنارمون باشه. زمان زود میگذره....


+ تاريخ جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 13:13 نويسنده خانم لبخند |