|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
زیر دوش یهو یاد یه ترومای بچگی افتادم و قلبم فشرده شد و نفسم تنگ. بین اشکهایی که ناخودآگاه سرازیر میشد فقط به کودک درون آسیب دیده میگفتم: گریه نکن مامان، تقصیر تو نبود. تو فقط یه بچه کوچیک بودی.....
سال ها از اتفاقات دردناک گذشته فرار میکردم و ترس مواجه شدن باهاش رو داشتم ولی خب نمیشه آدم همیشه خودش رو سر بدوئونه. یه روزی باید باهاشون مواجه شد. تو زندگی همه مون پر ازین اتفاقاته. زودتر مواجه شدن باهاش، سختی التیام پیدا کردن رو هم کمتر میکنه.
+ شلوغ کردن سرمون با کارای مختلف و شبانه روز رو اینقدر افراطی سرگرم شغل و روابط و تفریح و ورزش و نقش های اجتماعی و... فقط راه فراره. فرار از مواجه شدن با واقعیت های زندگی و اتفاقات و تنش هاست. ولی آدمی باید چند دقیقه تو روز رو بشینه یه گوشه ساکت با خودش خلوت کنه.