|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
اینقدر زمان تو این سال ها زود گذشته که به قدر یه چشم زدن، خاله و عمه کوچولوهایی شدم که حالا چند تاشون محصلن. بزرگترینشون که حالا افتخارش اینه چند سانتی قدش از من بلندتره و دو سایز پاهاش از من بزرگتر، سنش به حدی رسیده که همزمان براش حکم خاله، خواهر، دوست و مادر رو دارم. لحظه هایی که داره نوجوونیش رو میگذرونه و مثل یک خاله با خنده هاش میخندم و مثل یه خواهر عصبانیتش رو درک میکنم و حمایتش میکنم و مثل یه دوست کل کل میکنیم و مثل یه مادر گاهی نصیحتش میکنم، بهترین لحظه های زندگیمن. دوری مسافت باعث شد تموم این سال ها بزرگ شدن کوچولوهای خانواده رو از دست بدم. اولین کلماتشونو نشنوم و اولین قدم هاشونو نبینم. شبیه یه فیلمی که از اول تا آخر هر ده دقیقهی بار بزنی جلو و چند تا سکانس رو از دست بدی. این روزا دائم گوشی به دست در حال عکس و فیلم گرفتن از بچه هام. خواهرم میگه: قبلاً اینقدر عکس نمیگرفتی. گفتم: آره. الان میخوام خاطره بسازم. زمان خیلی سریع میگذره. چشم به هم بزنم همه شون رسیدن به سن سربازی و دانشگاه و سرکار رفتن و اینقدر درگیر مشغله های زندگی میشن و دغدغه هاشون بزرگتر که سکانس های الان دیگه تکرار نمیشه.