|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
از خواب بیدار شدم طبق یه عادت بد یکم اینستاگردی کردم. داشتم تو دایرکتا دنبال یه پیج میگشتم که چشمم خورد به گروهی که چندین ماهه کسی حرفی نزده، دیلیت کردم و تمام
+ ماگ دوستی رو یادتونه؟ این گروه برای همین جمع بود.
+ بابت از دست رفتن بعضی روابط ناراحت نمیشم چون قبلش اینقدر بارها صد خودمو گذاشتم که با خیال راحت مکانی، جمعی، رابطه ای رو ترک میکنم.
+ بعدش رفتم رو تراس و یه دم عمییییق از هوای خنک و پشت بندش گفتم: خدایا لطفاً مقصد بعدی همینقدر خنک و دلچسب باشه.