|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
اینکه میگن هر کسی را بهر کاری ساختند واقعا شوخی نیست. تو این دو ماهی که استعفا دادم بابا طبق معمول همیشه از سر لطف و نگرانی بهم شغل اداری و پشت میز نشینی پیشنهاد داد. هر چند که من همیشه میگم من اصلا برای کارای پشت میزی ساخته نشدم اما خب اغلب پدر مادرای ایرانی فکرشون اینه که کارمند بودن و داشتن بیمه به شغل های هنری و آزاد و فریلنسری و غیره و ذلک ارجحه. پس چند روز پیش تصمیم گرفتم برم سر یکی از این کارهایی که پیشنهاد شد که هم ساعت کاری کمی داشت و هم مسیر نزدیک بود و خوشبختانه دوست قدیمی دوران کودکیم کنارم بود تا آموزش های لازم رو بده. روز اول با حجم زیادی از اطلاعات مختلف پزشکی و سونوگرافی و رادیولوژی رو به رو شدم که تمامی سلول های مغزم نیم سوز شد. منی که قبلا روزی حداقل 9 ساعت کار هنری دستی با فشار کاری بالا و مدیریت کارگاه رو تجربه کردم حالا در برابر دو ساعت کار پشت میز نشینی و مراوده با مردم و اطلاعات پزشکی احساس غرق شدن داشتم. انگار هر لحظه ممکن بود مغزم سوت بکشه و از گوشام بخار بیاد بیرون. باقی ساعات کاری رو فقط گیج و محو طی کردم تا تموم بشه. روز اول گذشت و روز دوم به خودم گفتم اشکالی نداره. طبیعیه که روز اول برات سخت باشه هر چیزی اولش سختی خودشو داره. درسته که روز دوم به مراتب بهتر گذشت اما بازم نتونستم اون حجم از شلوغی و خشکی رو تحمل کنم و نهایتا گفتم عزیزم من واسه این کار ساخته نشدم. میدونستم که با توجه به کمال گراییم که البته ویژگی خوبی نیست، میتونم در نهایت بعد چند روز کلنجار رفتن به همه چی عادت کنم و اوضاع رو مدیریت کنم اما ترجیح دادم زیر بار فشار جدیدی نرم و انرژیم رو بذارم واسه کاری که بهش علاقه دارم. قطعا که خانواده از تصمیمم تا حدی شوکه شدن ولی مهم اینه هر کسی سر جای خودش باشه.
+ سر جای خودتونید یا نه؟؟