تکه های کوچکی از یک زندگی

بعد از 8 ماه امروز رفتم باشگاه و از اونجایی که استاد میخواست یه حال اساسی بهم بده، تمرین دادن به بچه ها رو گذاشت به عهده من. بعد از تمرین، گرما و شدت تمرین و افت قند دست به دست هم داد که چشمام سیاهی بره. حالا از اونجایی که در نظر بچه ها هیچوقت به اصطلاح سوسول نیستم و جان سختم باورش سخت بود که حالم بد بشه تا وقتی تکیه داده به دیوار پاهام سست شد و چشام بسته شد. داشتم به استاد از دور ملتمسانه نگاه میکردم که لااقل زن تو بیا منو نجات بده. صحنه دراماتیکی بود :)))) تو ذهنم میگفتم پاشو الان وقت اینکارا نیست. ولی خب افت قند و گرما میگفت نه عزیزم تازه اولشه بمون حالا و دیگه چشمام جایی رو ندید. خلاصه که بعد از یک ربع نگه داشتن پاها به سمت بالا و خوردن کاکائو برگشتم به میدون انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده و با جدیت دوباره تمرین دادن رو ادامه دادم. استاد می‌فرمایند که کلاسای اضافه رو هم بیا برات خوبه. تو دلم گفتم بذار زنده بمونم همین سه روز در هفته رو بیام بعدیا پیشکش. دیگه مثه قدیما جان سخت نیستم زن. بگذر از من :دی من تازه اومدم.

+ همیشه قوی نبودن رو کم کم گنجوندم بین برنامه های این چند ماه اخیر

🎵 D-Day - Suga

But it’s gonna be okay

+ تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ساعت 16:16 نويسنده خانم لبخند |