|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
الان که از سر سفره آبدوغ خیار بلند شدم یاد روزای گرم تابستونی کارگاه افتادم که مخصوص آبدوغ خیار خوردن بود. یک روز رو مشخص میکردیم و هرکسی تو هر چیزی که دوست داشت سهیم میشد. آبدوغ خیاری که میگم نه از اون مدل های سریع و سیر که صرفاً یکم دوغ و ماست و خیار و سبزی خشکه. وقتی پای من و آبدوغ خیار وسط باشه محاله سبزی تازه خرد شده و دوغ و ماست محلی و گردو و گل محمدی و نون تنوری خشک و... فراموش بشه. زیر درخت توت داخل حیاط فرش پهن میکردیم و یک ساعت از هر چی کار و دغدغه و خستگی بود راحت میشدیم. گاهی اینقدر غذا بهمون مزه میکرد که در حد انفجار میخوردیم و بعد از ناهار، حین کار یکی یکی بچه هایی که سردی ماست حسابی میگرفتشون چرتشون میگرفت و میخندیدیم. درسته که روزایی که دور هم ناهار رو با آرامش میخوردیم خیلی کم بود (چون خانم رئیس فکر میکرد کار بیشتر یعنی نتیجه بهتر و بهره وری بیشتر که دقیقا نتیجه ش برعکس شد) اما همون خوشی لحظه ای هم کافی بود که حداقل دو سه ساعت حالم خوب باشه و فکر کنم واقعاً رابطه هامون همون قدر که در ظاهر دوستانه ست در باطن هم همینطوره.
+در حین ناهار خوردن که به این خاطره فکر میکردم دیدم همچنان وقتی اون روزها یادم میاد اولین واکنش مغزم استرس و اورتینکه. هرچند از بین کلی حرف و اتفاق، چند خط خاطره خوبش رو جدا کردم و نوشتم اما انتهای مغزم میدونه که نباید به گذشته فکر کنم. نباید آرامشی که تازه بدست آوردم رو فدای خاطره های گذشته با آدم های اشتباه کنم.