|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
نزدیک بودن و ارتباط با آدمای سمی اینجوریه که هر روز داری تلاش میکنی و به هر روش ممکنی که بلدی داری خودت رو پاره میکنی که ذره ای زندگیت، حال روحی و جسمیت و... بهبود پیدا کنه، به خودت امید میدی و تنها خودتی که میفهمی چقدر داری به سختی همه چیز رو ادامه میدی، ولی در نهایت بهت میگن مگه تو داری چیکار میکنی؟ مگه به جایی رسیدی؟ مگه موفقیتی داری؟ و اونجاست که همه قطعه هایی که ساختی میریزه چون تو ذهن بعضیا موفقیت هیچ معنی خاصی نداره. حتی اگه بری فضا هم میگن خب که چی؟ این یعنی موفقیت؟ و دلیل این رفتار چیه؟؟ چون خودشون هم به هیچ جایی نرسیدن و میخوان فقط تو رو تخریب کنن که توام مثل اونا باشی. تو میدونی علت همه این حرفا چیه، میفهمی تک تک این کارا چه معنی داره چون سال ها مطالعه کردی. با وجود اینکه تو کلی موفقیت های ریز و درشت داشتی و بابتشون به خودت افتخار کردی ولی قطعاً حرف نزدیکان روی روح و روانت اثر میذاره و تو دیگه نمیتونی بگی ولش کن بیخیال فقط حرف بود. نیش و کنایه های بی منطقه. میشکنی و دوباره مجبوری از اول قطعه هاتو کنار هم بچینی. حتی بعد این سالها میدونی ریشه رفتارها و انتخاب های غلطت چیه، تمام تلاشت رو میکنی که خودت رو نجات بدی. تمام انرژی روزانه ت به جای رسیدن به هدف های جدید، صرف دوباره احیا کردن خودت میشه و آخرش حرفایی رو میشنوی که نباید بشنوی. جالب تر اینکه وقتی هم از این حرفا ناراحت بشی و دلگیر و عصبانی، میگن پس حق با ما بود. تو هیچی نیستی که آشفته شدی و حق به جانب پیروز میدان میشن.