|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
کبوتر چاهی رو که میشناسید. این پرنده های نه چندان اهلی که در حالت عادی خیلی به انسان نزدیک نمیشن. از قضا یک جفت کبوتر حدوداً دو ماه پیش اومدن و روی هواکش تراس تخم گذاشتن. تازه چند روز پیش بچه کبوتر بزرگ تر شده بود و ما چهار چشمی حواسمون بهش بود حالا که هنوز پرواز بلد نیست یهو نپره از تراس پایین حیاط که گربه ها نرن سراغش. حالا بماند که مادر پدرش خیلی ریلکس دیر به دیر بهش سر میزدن و بزرگ شدنش خیلی طول کشید چون خیلی دیر بهش غذا میدادن، در این میون یکی دو باری خودشو از لونه انداخت بیرون روی تراس افتاد پشت وسیله ها به سختی درآوردمش. یه بارم خودشو انداخت تو حیاط که شانس خوبش گربه اون لحظه نبود و نجاتش دادیم. یکی نبود بهش بگه بچه تو که پرواز بلد نیستی چرا هی میپری. چند روز دیگه صبر کن بزرگتر بشی. با اینکه دلش پرواز میخواست و بال میزد اما نمیتونست بره بالا. صبح که از خواب بیدار شدم اومدم بهش سر بزنم دیدم از لونه پرید روی تراس بعدم پرید تو حیاط پر از گربه. دیگه باقی ماجرا قابل حدسه. تا من لباس بپوشم و خودمو برسونم پایین، گربه بالش رو زخمی کرده بود. آوردمش بالا ولی آسیبش جدی تر ازین حرفا بود. چون نمیتونست حتی رو پاش بایسته. حالا هم داره آخرین نفساش رو میکشه و پدر و مادرش نگاهش میکنن. تا جایی که تونستم بهش کمک کردم این مدت. شاید دیگه باید باقیش رو بسپرم به تقدیرش.
+ بعضی وقتا پریدن با کله تو چیزی که هنوز آمادگی شو نداریم شجاعت و عمل کردن نیست. فقط ریسکه و تاوان داره.