|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
بزرگسالی هم مقوله عجیبیه. یه موضوع مهم کاری ذهنت رو درگیر میکنه. غرق فکر میشی. ساعت از 12 شب میگذره و تو همچنان در حالی که به روش های مختلف سعی میکنی بخوابی، نه تنها تلاش هات برای خوابیدن جواب نمیده بلکه در نهایت چشمات باز میشن مثه چشمای نوزادی که تمام شب رو خوب خوابیده و اول صبح با چشمای گرد زل زده به سقف و کاملاً سر حال و شاداب. بعد از سرحالی زیاد یادت میوفته حتی حواست نبوده شام بخوری و نیاز به دستشویی هم داری. موجود عجیبیه این آدمیزاد