تکه های کوچکی از یک زندگی

نصف شب بود با صدای رگبار بارون بیدار شدم.

پنجره رو به خاطر هوای خوب باز گذاشته بودم و خزیده بودم زیر پتو. بوی بارون خنک پیچیده بود توی اتاق و آخییییییش. توی اون سکوت شب، اینقدر حالم خوب شد با صدای بارون و رعد و برق :)

شما هم بارون داشتید؟

+ تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 7:21 نويسنده خانم لبخند |