تکه های کوچکی از یک زندگی

حس کیسه بوکس بهم دست میده وقتی بعد چند روز میگه من دارم چند روزو تو جهنم زندگی میکنم ولش کن صحبتو کشش ندیم و به جای اینکه همون روز بین صحبتمون بگه حالم خوب نیست، هر جور دلش خواسته با من حرف زده و ناراحتیش از جای دیگه رو سر من خالی کرده و قهرم کرده و یه چیزی هم من بدهکار شدم انگار جادوگری چیزی هستم که از پشت صفحه چت باید بدونم حالش خوب نبوده و.....


+ چقدر صبر و تحملم در برابر آدمای طلبکار که احساس مظلومیت همیشگی دارن و همیشه باید حق باهاشون باشه، اومده پایین.

+ اونوقت من داشتم واسه تولدش برنامه ریزی میکردم....

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:42 نويسنده خانم لبخند |