|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
حس کیسه بوکس بهم دست میده وقتی بعد چند روز میگه من دارم چند روزو تو جهنم زندگی میکنم ولش کن صحبتو کشش ندیم و به جای اینکه همون روز بین صحبتمون بگه حالم خوب نیست، هر جور دلش خواسته با من حرف زده و ناراحتیش از جای دیگه رو سر من خالی کرده و قهرم کرده و یه چیزی هم من بدهکار شدم انگار جادوگری چیزی هستم که از پشت صفحه چت باید بدونم حالش خوب نبوده و.....
+ چقدر صبر و تحملم در برابر آدمای طلبکار که احساس مظلومیت همیشگی دارن و همیشه باید حق باهاشون باشه، اومده پایین.
+ اونوقت من داشتم واسه تولدش برنامه ریزی میکردم....