|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
امروز با دایی رفتم بیرون خریدای مغازشو انجام بده. بودن باهاش منو یاد بودن با "آقا" میندازه. میدونستم خسته میشم ولی دوست داشتم باهاش برم بیرون.
ظهری دنبال رستوران بود ولی چون معلوم نبود غذاهاش خوب باشه رفتیم فلافلی و خوش گذشت. هیچوقت نشده بود اینطوری با هم وقت بگذرونیم. همیشه وقتی میرفتیم مشهد به خاطر وقت کم و تعداد زیاد فامیل نهایتا دو سه ساعت میرفتیم مهمونی و جمع خانوادگی بود.
امروز که باهاش بودم دیدم چقدر اخلاقای بامزه ای داره. چقدر تو رانندگی خونسرد و آرومه. از اشتباه کردن نمیترسه و غرور نداره. وقتی میخواد کار مهمی رو انجام بده زیر لب آروم مراحلشو خیلی بامزه تکرار میکنه. سلیقه موسیقیش خوبه و چقدر محترمانه و مهربون حرف میزنه همیشه. خیلی بی تعارف و صمیمیه و از هر جایی باهات صحبت میکنه و چقدر خوب گوش میده به حرفات.
خدا حفظت کنه مرد. امروزم خیلی خوب گذشت خداروشکر