تکه های کوچکی از یک زندگی

دیشب خواب اون کارگاه کذایی رو میدیدم که آدمای توش خیلی عادی باهام رفتار میکردن انگار اتفاقی نیوفته و هیچ رفتار سمی ای در حقم نداشتند.


سال گذشته دورو ترین آدم های زندگیم رو دیدم. ازینا که خودشون رو خیلی گوگولی و دوست نشون میدن ولی از حسادت زیرآبتو میزنن و میخوان سر به تنت نباشه. اگه این نوع بشر در زندگیتون نیست خدارو شکر کنید.


بعد از گذشت بیشتر از یکسال و قطع همه جانبه روابط، هنوزم وقتی گاهی میان تو ذهنم مغزم درد میگیره از این حجم از انسان نبودن. چطور میتونن زندگی کنن؟ همیشه برام سواله چطور میتونن اینقدر خوب نقش بازی کنن؟ خسته نمیشن اینقدر خودشونو سافت نشون میدن بعد درونشون اینقدر تاریکه؟


اینکه اینقدر راحت مینویسم در موردش چون بدترین خیانت تو دوستی برای من دروغ و دورو بودن و الکی تظاهر به خوب بودنه که دیگه نهایتش رو دیدم.

+ یه عده رو کلا زدم بلاک کردم حالا روانم شادتره

+ تاريخ شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:55 نويسنده خانم لبخند |