|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
دم در ایستادم تا دایی از پله ها بیاد بالا
به محض اینکه منو میبینه با خوشحالی میگه: اصلا تکون نخوردی (اشاره به بیبی فیس بودن)
میخندم و روبوسی میکنم.
دلم براش تنگ شده بود. آخرین بار سه سال پیش دیدمش.
از دیشب حس خوبی تو دلم دارم. شبیه ذوقی که وقتی بچه بودم بین دایی ها مینشستم و براشون شیرین زبونی میکردم و جوک میگفتم و میخندیدن.
معاشرت با بعضی از فامیل های مامانو دوست دارم که به دلایلی خیلی خیلی خیلی کم شده. کاش میشد مث قدیما ارتباطات بیشتر و بهتر میبود.
شاید اینطوری آدم شادتری میبودم.