|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
تا چند سال پیش که آقا خدا بیامرز زنده بود و شب میموندیم خونشون یکی از آرامش بخش ترین خواب های عمرم رو تجربه میکردم. حتی با اینکه تا نصف شب تنهایی بیدار بودم و خواب طولانی نداشتم اما آرامش اون خواب هنوز یادمه. صبح که برای صبحونه دور هم مینشستیم انگار خوشمزه ترین صبحونه دنیا جلوم بود.
تا چند سال پیش همه چی یه رنگ دیگه داشت. آقا همه رو تا جایی که میتونست توی این سال ها کنار هم نگه داشت. ولی وقتی رفت دونه دونه بچه ها هم رفتن. مامانی نتونست همه رو کنار هم نگه داره. همیشه حرف حرف کینه و ناراحتی بین همه بود. حرف اینکه چرا تو شدی دومی؟
این روزا که مامانی دیگه هیچ کدوم از ماها رو یادش نمیاد و از آخرین باری که دیدمش چند سالی میگذره، روزش با روح آقا و به یاد اون شب میشه، این فکرا تو سرم میچرخه که چقدر دلم یه خواب آروم میخواد خونه آقا. چقدر دلتنگشم. چقدر هیچوقت نبودش برام عادی نشد. اما برای اینکه بهش فکر نکنم خاطره هاشو جمع کردم انداختم یه گوشه یه دیوار بلند کشیدم دورش که نخوام بهش فکر کنم. سوگواری کردن و کنار اومدن رو هیچوفت بلد نشدم. همیشه فرار کردم. سعی کردم فکر نکنم. ولی هر چند وقت یه بار همه خاطره هاش، صداش از اون دیوارای بلند میان بالا و میپیچن تو تن و روحم. صداش اون لحظه هایی که با لهجه میگفت: " اَی جونم مرگ نشی. نمکی. مو تو رِ خیلی دوست درُم."
به این فکر میکنم حالا که مامانی آلزایمرش خیلی شدید شده، الهی که سالیان سال بمونه ولی اگه یه روز بره چطوری قراره همه دور هم جمع بشیم؟ تو که خبر داری چی شد آقا. تو خودت راضی بودی. اومدی تو خوابشون. ولی زدن زیر همه چی. چطوری قراره چشم تو چشم بشیم؟ امان از این دنیا و آدماش.....
دلم تنگه برات. دلم تنگه برای خونه توی راهنمایی. برای محبتی که بهمون داشتی که صبح با واکر از توی اتاق خواب به خاطر ما میومدی سر میز صبحونه که کنار ما باشی.
زود رفتی و حسرت نبودنت توی اون روز خاص همیشه به دلم میمونه.
دیگه "نَمَکی" نیستم. خیلی وقته از ته دل نمیخندم و نمیخندونم.