|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
چشمم به بشقاب غذاست. نمیدونم کی تمومش کردم. مغزم کارش رو خوب انجام داده. تمام دستورات رو داده به اعضای بدن که قاشق قاشق عادی غذا بخورم. جسمم نشسته پای سفره ولی روحم در حال پرسه زدنه.
به این فکر میکردم که اگه مغزم با دید منطقی مووان کرده قلبم بالاخره کی به خودش میاد و مووان کنه؟ اصلا چطوری آدما بعد از این میتونن دوباره به چشمم بیان؟ دیگه کی میتونه اونهمه اشتیاق رو تو چشمام ببینه؟ واسه اعتماد دوباره اینبار باید خدا خودش وساطت کنه.
میدونی آدم رو بعضی یه جور دیگه حساب باز میکنه. میگه این خودشه. همونی که سال ها گوشه ذهنت بوده. ولی وقتی میره دیگه زندگی رنگش عوض میشه. نکه نتونی زندگی کنی ولی به خودت میای میبینی یادت نمیاد کی بشقاب غذات تموم شد. یا چند صفحه دعا رو خوندی و ورق زدی ولی نمیدونی کی انجامش دادی، یه ساعت گذشته ولی یادت نمیاد چطوری خیره موندی به یه جا. میشه زندگی کرد ولی شکننده میشی. یه ظاهر سرد و خشک و بی روح میسازی که از خودت مراقبت کنی. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. میبینی رفتارا رو و میشنوی حرفا رو ولی کی جای تو بوده که بتونه یه ذره از اون اتفاق رو درک و هضم کنه. میشه زندگی کرد ولی نفس کشیدنتم مثه قبل نیست.