تکه های کوچکی از یک زندگی

ساعت 12 شب گذشته. لباسای مهمونی رو درآوردم و با لباس راحتی پاهامو دراز کردم و لم دادم روی تخت و پرتقال میخورم.
به این فکر میکنم این دختر چقدر از وقتی ازدواج کرد تغییر کرد. نه از اون تغییر هایی که بعضی انسان های مزدوج میکنن که تا به خونه بخت میرند فیس و افاده شون هفت محل رو برمی‌داره و به پشت مبارک هم تاکید میکنند که دنبالم نیا بود میدی.
اینبار تغییر مثبت دیدم. تا قبل از ازدواج دختر نازدونه و لجبازی بود که حرف حرف خودش بود و کوچیک و بزرگ نمیشناخت. خیلی راحت و بی تعارف در مورد شخصی ترین مسائل نظر میداد که تحمل منه کم طاقت و کم حرف در مورد امور خاله زنکی تموم میشد و بیشتر از یکی دو ساعت نمیتونستم باهاش ارتباط بگیرم. اما اینبار حدودا سه سال از آخرین باری که توی مراسم عقدش دیدمش، متوجه شدم چقدر ازدواج باعث شده خانوم تر بشه. چقدر با احترام برخورد میکنه و بزرگتر شده.
همین شد که از این چند ساعت میزبانی و گفتن و خندیدن و یاد خاطرات قدیمی واقعا لذت بردم و بهم خوش گذشت که حتی تصمیم گرفتم دعوتش برای تهران گردی رو قبول کنم.
+چقدر این تغییرات مثبت رو دوست دارم. ازدواج میکنید اینجوری ازدواج کنید.

+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:30 نويسنده خانم لبخند |