|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
رفته بود رو طاقچه که پرده اتاق رو باز کنه. جا پاش خوب نبود. پرده رو که باز کرد اومد پاشو بذاره روی صندلی که یه آن دیدم اشتباهی داره میاد عقب تر و الانه که سر بخوره. بین زمین و هوا بود که سریع از پشت هلش دادم به جلو که دستشو بگیره به دیوار و از پشت نیوفته. به خیر گذشت ولی نصف جون شدم.