|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
عموماً عادت ندارم خیلی وقت بذارم برای اینستاگرام گردی از جنس کامنت بازی و پست هایی که همه جور حرفی توش پیدا میشه. اکثر اوقات هم شنونده و بیننده ام بدونِ کامنت گذاشتن.
حالا بعد از مدتی طولانی تصمیم گرفتم زیر یک پست با این موضوع که مثلاً 9 سال دیگه چند سالتونه کامنت بذارم چون جالب بود که تا اون موقع تقریباً چهل ساله میشم. نوشتم: اوایل چلچلی. همین. پشت بندش بنده خدایی به دایرکت تشریف فرما شدند با این پیام که چقدر خوب موندید و اصلاً بهتون نمیاد و این حرفا. با اینکه هدفش مشخص بود اما خواستم یکبار جواب این مدل آدما رو بدم و گفتم: ژنتیک. ادامه داد که: خوش به حالتون چقدر خوبه و من که مو و ریشم داره سفید میشه. شما سینگلی؟؟ و جواب چی داده باشم خوبه؟ با دیوانگی تمام گفتم: خیر بنده سال هاست با خودم ازدواج کردم که همونجا هر چی هست رو از ریشه زده باشم. بنده خدا بهشون برخورد و گفتند: چه جالب! و با بلاک کردن منو خوشحال کردند.
آخه مرد، من اگه قرار بود در کف اینستاگرام دنبال پارتنر و شوهر بگردم که تا الان باید بچه پنجمم تو راه میبود. اونوقت اینجور آدما تو محیط مجازی دنبال کی و چی میگردن خدا میدونه.
+ همینجوریش هم وقتی تنها تو خیابون راه میرم چنان جدی ام که احد الناسی محض اینکه سنگ مفته و گنجشگ مفت، نمیتونه تصمیم به گفتن بعضی حرفا بگیره. با یک نگاه جدی هرچی هست در نطفه خفه میشه.
+ حالا آخرش یا سینگل میمونم با به قول دوستم یک نفر عاشق همین جدیت و سرسنگین بودنم میشه. اطلاعی ندارم 🤷🏻