|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
خدایا یا من پولدار شم یا وقتی رفتم ردیف یکی مونده به آخر اتوبوسِ خالی نشستم و بعد از باشگاه دارم تخم مرغم رو سق میزنم و منتظرم راننده بیاد حرکت کنه، همون لحظه جوانکی با ساک باشگاهی برسه و از قضا اونم بیاد آخر اتوبوس بشینه و جورابش رو عوض کنه ( پشت سر من در یک زاویه کم نشسته بود و با گوشه چشم دیدم)
به خودی خود، خوردن تخم مرغ در اتوبوس میتونست عجیب به نظر برسه که با تعویض جوراب و جوانکی که در اصل باید جلوی اتوبوس مینشست، صحنه سورئالی رو ساخته بود که الحق استاد سالوادور دالی میتونست تابلوی جالبی از این صحنه بکشه.
+ ولی آفرین بهش که اینقدر به تمیزی اهمیت میده.