|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
یه وقتی هم با یادآوری عکس آدمایی که دیگه نیستن، شبیه اون آدمی میشه که زبونش تنده و نیش میزنه. ازونا که تا یه تصمیم اشتباه میگیری سریع زخم زبون میزنن که دیدی گفتم تهش هیچی نیست؟ دیدی گذاشت رفت؟ دیدی گفتم آدما شبیه خود واقعیشون نیستن، هر روز نقاب میزنن؟
درسته که تاریخ دقیقش رو یادت نمیاد، چون تمام تلاشتو کردی همه چی رو فراموش کنی تا بتونی به زندگی ادامه بدی. ولی انگار بدنت همه چیز رو یادشه. چند روز مریض میشی، صدات بی دلیل میگیره و شبا از سرفه نمیخوابی و یه هفته با زمین و زمان دعوا میکنی و یه وقت ها ساکت میشی و قلبت درد میگیره، اما نمیدونی چرا. با یادآوری عکس های سال پیش و دیدنشون، تازه دلیلش رو میفهمی.
اون روزایی که حتی یه نفر نگفت غصه نخور. من پیشتم. درست میشه. هیچ کس پیر شدنت تو این یک سال رو ندید و تو آدم قوی گذشته که جلوی هیچکس گریه نکردی از روی فشار بارها اشکت درومده و غم تمام وجودتو گرفته، با افسردگی دست و پنجه نرم میکردی و به جای درک شدن، حرفایی شنیدی که نباید میشنیدی. شب و روزایی که آرزو میکردی تموم شه زندگی، دیگه نتونستی مثه قدیم از ته دل بخندی. لبات میخنده اما چشمات همیشه غمگینه و دیگه اسم خانم لبخند بهت نمیاد. حالا سرت رو با کارای مختلف شلوغ میکنی و و اینقدر خودتو خسته میکنی که شبا خوابت ببره و گاهی خشمتو سر کیسه بکس خالی میکنی تا نخوای به اونی که باید میبود و دیگه نیست فکر کنی...
چرا همه رفتناشونو میذارن تو پاییز؟ چرا هیچکی پاییز برنمیگرده؟